|
آخرین سرمشق وقتی که رنگ ها/همه ی رنگ ها/بی هیچ نزدیکی و شباهتی کنار هم باشند/وقتی که مجبورند/وقتی که نور نباشد/وقتی که نور نباید باشد/آنگاه سیاه خلق می شود! این روزها اما،ژانوس پیر آن بالا/از هرچه رنگ منفرد تنها/این نقطه های کوچک بی ادعا/ببین چه می لرزد! دیگر گذشت روزگارت پیر/ببین که پاک کن ها چطور سیاه تر می کنند مشقت را!/ببین به راحتی بر باد داده ای قلمت را ! مشقش تمام شد!/ اما ژانوس پیر ما ندید/این نقطه های کوچک ساده/یا شاید/پاک کن های سخت آلوده را/ نمی دانم...وقتش تمام شد! پاورقی:تقدیم به همه ی سبزهایی که نخواستند به اتحاد سیاه این روزها تن دهند!به امید آنکه دیگر خود بنویسیم...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:20 توسط فاطمه مقدسی
|
شنبه ای که نمی آید این یه هفته ی آخر قبل انتخابات٬آن منکری نبود که ندیدم از دوست و دشمن ٬این روزا فرقی نمی کنه...فقط همین قدر بگم که دیگه از موج هایی که حتی صخره ها رم آروم نمی ذاره حالم به هم می خوره!حس می کنم ما ملت همیشه موجی در هر صورت شکست خورده ایم چه قهرمان اخلاق و میانه روی من و دوستانم بیاید و چه قهرمان دلاوری و شجاعت به حساب دشمنانم...خواهد به سرآید این روزگار کذایی یا نی نمی دانم!روزگار گندیست نازنین!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط فاطمه مقدسی
|
یک مشت تز ساختارگرایانه انتخابات های انجمن علمی دانشکده ها هر دو سال یک بار جمعیت زیادی مدعی دارد و برای همین پرشور برگزار می شود.انجمن علمی یک سال متشکل است از دانشجویان سال سومی و چهارمی و تا زمانی که این جمعیت هست امکان حضور سال دومی هایی که در موقع انتخابات سال اولی خطاب می شوند وجود ندارد.اما سال بعد جریان تغییر می کند و اعضا عموما متشکل از سال سومی ها و سال دومی ها می شوند.سال دومی هایی که هنوز سال اولی خطاب می شوند اما به دلیل نزدیکیشان به نسل ما قبل خود قابل پذیرش هستند.(اما از سال های ما قبل همیشه عده ای حضور دارند که به هر دلیلی دوست دارند دوباره شرکت کنند) جوان بودن این نسل و امیدواری به تغییر شرایط و حضور دوباره ی عده ای از نسل های ما قبل، سبب شرکت جمعیت بیشتری در انتخابات می شود.ازین روست که انتخابات های امسال ما هم پر شور تر بود.(البته اگر طبق آیین نامه انتخابات در آبان برگزار شود این روند تغییر می کند.) اما انتخابات های امسال به دلیل دیگری هم پرشور بود که به نظر من نباید آن را مهم تر از دلیل اول دانست و آن مسایل پیش آمده ما بین انجمن اسلامی و بسیج بود.دوستی بسیجی می گفت اگر من با خون خود بنویسم که واقعا با برنامه و هدف علمی می خواهم وارد انجمن شوم فکر می کنی کسی باور می کند؟می پرسیدم پس چرا در همان بسیج خودتان که واحد علمی هم دارید فعالیت نمی کنی؟حق دارد بخندد و بگوید مگر هر که بسیجی شد باید در را به دیدن بقیه ی آدم ها ببندد؟شاید من ساختارتشکلی یا برنامه های بسیج اقناعم نکرد.اصلا فرض کن از آن خسته شده باشم.آن وقت دیگر حق ندارم بدون توهم توطئه بخواهم فضایم را تغییر دهم؟اما میدانم باز هم با نگرش بدبینانه ی شما هنوز می شود شک کرد.بیایید مثل دکارت ته این شک را تصور کنم.بدترین حالت از نظر شما می تواست این باشد که به قولتان بسیج انجمن علمی را فتح می کرد!بعد چه می شد؟در دعواهای تریبون آزادی یک یار به مدافعین بسیج افزوده می شد!(البته اگر زهرا مینایی در کار نبود.)این جوری زمان کتک و دعوا انجمنی ها بیش تر کتک می خوردند؟ساده انگارانه هم نگاه کنید جمعیتی اضافه نشده و فقط موقعیت مکانیش تغییر کرده پس نگران نباشید بیش تر تک نمی خوردید!حال سوال اینجاست:آیا یک بسیجی برای شما در قالب بسته ی یک تشکل دولتی تعریف شده، مفید ترست و یا در قالب یک تشکل باز نسبتا ضعیف تر؟ حال بیاییم بر سر این تغییر موقعیت مکانی کمی بحث کنیم: بسیج با تغییر جایگاه خود از طبقه ی دوم به طبقه ی اول می توانست فاصله ها را تا حدی کم رنگ تر کند.به نظرم رویکرد تقابل گرایانه ی انجمن و بسیج فعلی را تا حدی می توان با همین سازماندهی فضایی تحلیل کرد: هسته ی اصلی بسیج در حال حاضر در طبقه ی دوم و در کنار نمازخانه قرار گرفته است.این هم جواری نوعی احساس امنیت و اطمینان به ساکنان این تشکل می دهد.در مقابل انجمن اسلامی و چند تشکل دیگر درکنار آموزش و دفتر مدیر گروه قرار دارد و نوعی احساس نظارت و کنترل و عدم امنیت را می توان در ساکنین این تشکل ها مشاهده کرد.هرچند به نظر این احساس ها به صورت پیشینی وجود داشته اند اما حداقل اینکه ساختار فضایی آن را بازتولید می کند.این ساختار دوگانه را می توان در دیگر عناصر فضا هم مشاهده کرد. به طور مثال عنصر زمان :در طبقه ی دوم ساعت نماز زمانی برای تشدید روابط درون تشکلی هم محسوب می شود.مناسکی که حداقل یک بار در روز پیوند ها را استوار تر می سازد اما در طبقه ی اول زمان مشترکی وجود ندارد چراکه مبدا مشترکی وجود ندارد.مبدا بودن یک زمان به چیست؟دورکیم می گوید:تقویم چیزیست که ضمن قاعده بندی فعالیت های جمعی بیانگر آهنگ تکراراین فعالیت هاست!اما در طبقه ی اول چه فعالیت جمعی صورت می گیرد؟افراد با هم نهار می خورند؟با هم به تریا می روند؟ضمن اینکه به یاد داشته باشیم اغلب فعالیت های جمعی شکلی مناسکی داشته اند یعنی بن مایه ای عقیدتی آنها را به هم پیوند می داده. از دیگر عناصر فضا سبک روابط افراد در آن است.در طبقه ی دوم سبک روابط اغلب به صورت دوستی های گروهی و نه بیناشخصی بوده و در راستای یک آرمان مشترک جمعی شکل می گیرد.متناسب با این آرمان جمعی زبان هم متشکل از مفاهیم و لغات مورد نیاز این آرمان است.روابط گروهی هم در اینجا قالبی سنتی داشته یعنی با پذیرش محوریت فرد یا افرادی به عنوان نماینده ی اجتماع صورت می گیرد. اما در طبقه ی اول اصولا آرمان مشترک معنایی ندارد.آدم ها ی طبقه ی اول اغلب آرمان های فردی خود را دنبال می کنند و این آرمان فردی سبکی فردی به روابطشان می دهد و زبان هم متناسب با آن از فرد تا فرد فرق می کند. شاید تنها در حلقه ی کوچک مرکزی انجمن اسلامی بتوان شکلی مشابه از آرمان مشترک و سبک و زبانی خاص را (ادبیات انتقادی) مشاهده کرد که آن هم تنها در مواقع حساس است که این آرمان ارزش خاص میابد و فردی به عنوان نماینده ی آن آرمان با همان فرم سنتی مورد پذیرش واقع می شود.(گاه به دلیل مورد پسند بودن این فضا افراد تلاش می کنند ارزشمندی آن آرمان را به هر نحوی حفظ کنند.) حال بیاییم ببینیم بسیج می خواست چه کار کند؟اینکه از طبقه ی دوم به طبقه ی اول بیاید.شاید بگویید این امکان پذیر نیست از کجا معلوم که بسیج نخواهد طبقه ی اول را مانند طبقه ی دوم کند؟پاسخ من این است:این ساختار فضایی تا مدت ها همچنان باز تولید می شود چه بسیج باشد و چه نباشد.من این رودر رویی را به دیده ی تردید نمی نگریستم چون معتقدم علاوه بر ساختار کلی فضا ،ساختار انجمن علمی هم به نوعی بر این ثبات دامن می زند.می گویید انجمن علمی که ساختار ندارد.آدم ها با آمدن در آن،آن را دگر گون می کنند.می دانیم که انجمن علمی را از موصوفش نمی توان جدا کرد.هر چند این موصوف بسیار مناقشه بردار است اما فصل مشترکی میان همه ی تعاریف آن وجود دارد و آن نظم منطقی داشتن آن است یعنی بر اساس اصول متعارف و صور استدلالی مشترکی صورت می گیرد هر چند مواد این استدلات متفاوت باشد.(البته از منظر پارادایمیش را نمی دانم٬هرچند فکر نمی کنم ما در دو پارادایم متفاوت بحث می کنیم.)این فصل مشترک در شرایط فعلی یک کارکرد مثبت دارد و آن ایجاد فضای بحث و گفتگوست.چه زمانی شما فریاد می زنید؟فریاد و دعوا استفاده از زبان نمادینیست که بین ما مشترک است اما پیش از آن اگر فصل مشترکی در دیگر اشکال زبانی وجود داشته باشد بهتر که زبان کم هزیته تر را استفاده کنیم. در وقایع دانشکده به این نتیجه رسیدم که این دو طیف جدا از هم به شدت در نقش خود فرو رفته اند.دو بازیگر که تنها به ذهنیت مخاطبان خود فکر می کنند و اقناع مخاطب از همه چیز برایشان مهم تر است (گاه حتی از خود حقیقت)در دنیای بازیگری هر حرکت تو ممکن است نمادین تفسیر شود و هزار و یک معنا داشته باشد.(البته اگر هرمونوتیکی ببینی در همه ی رفتار ها اینطور است ولی بازیگر به قصد ٬رفتاری چند پهلو و مبهم از خود نشان می دهد.)این جمله که وقتی شانتاژ می کنند تو هم شانتاژ کن نشان می دهد که تخطئه تا چه حد برای نشان دادن تصویری خوب به مخاطب مطلوب واقع شده است. اما راه حل چیست؟به نظر می آمد بهتر بود ترس ها را کنار می گذاشتیم و فارغ از ذهنیت مخاطب با هم رودررو می شدیم و یک بار هم که شده بازیگری را رها می کردیم.کاری که ما را اگر نه با هم آشتی می داد،لااقل بر سر یک میز مینشاند.(رودرویی را هم به لحاظ مکانی و هم به لحاظ فکری گفتم.) هنوز هم دیر نشده،بگذاریم مخاطب ما فقط نتیجه ی این بحث ها را بشنود و نه این که در فرایند فرسایشی این دعوا ها هر روز آشفته تر شود٬همین!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:13 توسط فاطمه مقدسی
|
اخلاق!کدام اخلاق؟ می خواهد برگه را امضا کند.با حالت مضطربی می پرسد:حالا واقعا تو خودت کدوم وری هستی؟بسیجی یا انجمنی؟حنده ام می گیرد،می گویم نه بسیجی و نه انجمنی! با اصرار می گوید خب به کدوم طرف نزدیک تری؟ باید خندید مگه نه؟ سه حالت داشت:یا آن آدم حوصله ی این را نداشت که نامه ی طولانی ما را ایستاده بخواند. یا اگر خوانده بود حوصله نداشت تحلیل کند که آیا راست می گوییم یا نه. و یا اگر خوانده و تحلیل کرده بود نمی توانست اعتماد کند که آیا نوشته ها گویای واقعیتی است یا تنها این طور تصویر شده است. حالت سوم در محیط دانشگاه بیشتر محتمل الوقوع است این است جایی که ما از استیصال دست به دامان قالب ها می شویم!آن ها مسئله های ما را در چند ثانیه حل می کنند... آدم های دنیای مدرن تحمل این آشفتگی را ندارند باید به ما حق داد!یکی از مهم ترین علل بی اعتمادی عدم وضوح است و این روزها موقعیت های متعدد تصمیم گیری و روایت های متکثر از یک واقعیت هم بر بی اعتمادی ما دامن می زند.به نظر این است قصه ی استیصال ما! ولی راستش را بگویم وسط این دعواها آرزو می کردم بسیجی باشم چون از دوستان همیشه نزدیکم بیش از همه بی اخلاقی دیدم... ای کاش قالب ها گنجایش جان های ما را می داشتند اما این طور نیست و من دلم برای ما می سوزد که خود را فدای این مفاهیم ساختگی می کنیم و این یعنی آزادی خود را به دست خود نابود کردن!اما چه می شود کرد،گاه آنقدر پنهانیم که خود هم نمی توانیم خود را از پشت این قالب ها پیدا کنیم. اما در این میان آن کس که استیصال ما بیچارگان را می بیند و شاید به خیال خودخیر خواهانه می خواهد ما را ازین وضعیت نجات دهد بیش ترین ظلم را کرده است...کاری که ما خود برای اعتراض به آن امضا جمع می کردیم ولی چه بسا که خودمان هم... راستی می گفتی وقتی شانتاﮊ می کنند باید شجاع بود و شانتاﮊ کرد.من این طور تعبیر میکنم: وقتی بی اخلاقی می کنند باید بی اخلاقی کرد...نمی فهمم!این را با تمام وجود می گویم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:0 توسط فاطمه مقدسی
|
بی قراری یا بی موضعی؟ دوستی امروز حرفی عمیق به من زد:آدم همیشه نمیتونه در موضع انتخاب باقی بمونه بالاخره یک روز باید انتخاب کرد!تا پیش ازین همیشه به رویکرد در تصمیم بودن باور داشتم و از نظرم این معقولانه ترین راه زندگی بود!اما باید اعتراف کنم که این٬ یک تعبیر غلط از طالب بی قراری بود که همیشه ستایشش می کردم!طالب بی قرار اتفاقا قرار می گیرد و از زمینی که بر آن ایستاده تا پای جان دفاع می کند ختی اگر این زمین در ایدئال ترین زمینه ی ممکن نباشد.او تنها زمانی جایش را عوض می کند که باور داشته باشد٬ بنیان زمینی که برآن ایستاده سست است و نه فقط شک و تردید! حس می کنم ماجراهای امروز دانشکده مرا مجبور کرد تا برای یک بار هم که شده بر این عقل لامصب همیشه مشکوک خودم شک کنم و این بزرگ ترین درس این روزها بود هرچند با ملال بسیار به دست آمد!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:32 توسط فاطمه مقدسی
|
معرفی کتاب
بوی توت می آید بی هیچ هوس خوردنی آفتاب از میان برگ ها بوی توت می آید بوی توت و توت و توت و تو ت و تو تو تو... خاطرات ظلمت را می خوانم آفتابی از میان برگ ها واژه ها ٬ حرف ها ذره ذره آب می شوند... این هم یه سبک معرفی کتابه دیگه!خاطرات ظلمت بابک احمدی رو برای اونایی که مثه من تازه با بنیامین و هورکهایمر و آدورنو آشنا شدند پیشنهاد می کنم.اونقدر شیرین هست که چند ساعت بی اینکه زمان رو حس کنی زیر درخت توت میخکوب بشی و بقیه همه ی توتا رو بخورن!
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط فاطمه مقدسی
|
جایی میان سکوت و حرف
وقتی که حرف می زنم به یاد تو می افتم وقت سکوت هم. آنجا کجاست پس؟ جایی میان سکوت و حرف
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:10 توسط فاطمه مقدسی
|
دیوانه ی نگران
چه بگویم از ناتوانی ام؟ کتاب های کلاس آخر را اول به خورد ما دادند! آخ چقدر عاشق کلاس اول خواندنم بی آنکه بر سادگی الفاظ بخندم آخ که چقدر کلاس اول خوب است وقتی حرف ها٬ را واژه ها را یکان یکان در کف دست هایت حس می کنی وقتی که آب٬آبی ام می کرد و باران خیس! وقتی که حرف ها٬بی آنکه در ترازوی جمله ها! وقتی که حرف خود تو بود!وقتی که حرف خدا بود! بگذار یک بار دیگر کلاس اول باشم! بگذار آرام آرام حرف ها را٬واژه ها را دیوانگی کنم! هزار بار بنویسم این مشق خیس را! هزار بار با هرچه ایراد! با هرچه ایراد اما باز بنویسم! با هر چه ایراد با هرچه ایراد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 توسط فاطمه مقدسی
|
قصه ي جانكاه يك جفت چشم(۱)
حدود ۷سال ،نه شايد هم ۸سال يا بگذار ببينم ۱۰سال است شايد،خلاصه سال هاي زياديست كه اين مرض لعتني به جانم افتاده.مي گويند اين مرض در خانواده ي ما ارثي است.حتي پدربزرگ را هم همين مرض از پا در آورد.چه مرضي؟چميدانم هزار و يك اسم برايش گذاشته اند.اصلا اسم ها مگر چه معنايي مي دهند؟چند وقت پيش در اخبار شنيدم كه اين ويروس از قبايل اروپايي مي آيد ولي من باور نمي كنم چون پدر بزرگ من در طول عمرش يك بار هم يك اروپايي را حتي از ۲۰۰ متري نديده بود. شايد از خودتان بپرسيد چرا به دكتر نمي رويم.خب فكر كرده ايد ما به فكر درمان نبوده ايم؟نه اصولا هيچ آدم عاقلي اين درد را همين طور بي دليل تحمل نمي كند.راستي پاك يادم رفته بود بگويم كجايم درد مي كند؟(خب اين هم يك سال حسابي) اول فكر مي كردم چيزي در وسط مغز سرم شروع به زدن مي كند،آن موقع حدودا ۷ يا ۸ يا نمي دانم ۱۰ سال پيش بود.كم كم اين نبض ها سنگين تر شد و تيري از مركز به جلو مغزم كشيده مي شد.حالا حدودا چند سال بيش تر نيست كه كانون درد را پيدا كرده ام:چشم هايم! من تقريبا اين روز ها در اوج مراحل بيماري خود به سر مي برم.اين مرحله بسته به فرد بيمار از چند سال تا حتي يك عمر طول مي كشد.هدف اصلي اين ويروس چشم ها هستند. آن قدر تكثير مي شوند كه تمام مغز بيمار را مختل مي كنند.پدر بزرگ تعريف مي كرد در اين مرحله بيمار آرزو مي كند سرش را با گيوتين از بدنش جدا كنند.سر تبديل مي شود به يك توده ي فشرده ي درد!اطرافيان بيمار اغلب از درد ها و عربده هاي مريض جان به لب مي شوند.چند وقت پيش شنيدم علما دستور داده بودند در صورت رضايت بيمار اطرافيان مي توانند خواسته ي او را عملي كرده و به هر نحو ممكن سرش را از بدنش جدا كنند! حال مي رسيم به سوال شما:چرا به دكتر نمي رويم؟بايد عرض كنم،ما اگر خودمان هم نخواهيم سوژه ي آزمايش اين خيل عظيم علما هستيم.حدودا به تعداد تمام لحظه هاي زندگي ام نسخه ي درمان برايم نوشته اند.البته اين كثرت نسخه ها خود نشان مي دهد كه بدبختانه آنها هنوز نتوانسته اند بيماري مرا درست درك كنند.البته شايد دليل ديگري هم داشته باشد،مي گويند اين ويروس در بدن هر بيمار تغيير شكل مي دهد و تبديل به ويروس بخصوصي مي شود و نياز به نسخه ي درمان متفاتي دارد. البته بايد صادقانه بگويم تا به حال به هيچ كدام از نسخه ها به طور كامل عمل نكرده ام.من نصايح آنها را مي شنوم .گاهي سر تكان داده و لبخند مي زنم(فكر مي كنم حركت روشنفكرانه ايست!)بعد وقتي از اتاق بيرون مي آيم،باز شروع مي شود همه چيز از اول!بايد اعتراف كنم كه من اصولا به درمان ايمان دارم،براي همين هم هست كه بدان عمل نمي كنم!مي خنديد،ولي باور كنيد من بي نهايت به پيشرفت علما معتقدم .آنها بالاخره روزي خواهند فهميد اوضاع از چه قرار است ولي آن روز امروز نيست!امروز تنها مي توان لبخند زد و سر تكان داد. (حالا بعدا چند نمونه ازين نسخه ها رو برات تعريف ميكنم،فعلا بسه!)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:33 توسط فاطمه مقدسی
|
سایه قدم میزنم خیلی سریعِ،با هم زمانی آهنگی که باید تمامی فضای ذهنم را پر کند.آنقدر بلند که صداهای دیگر را خفه کند.تنها همین را می توان گفت:خفه کند! به یاد ریاضیات وجودی کوندرا می افتم:"میان آهستگی و حافظه رابطه ای وجود دارد؛رابطه ای نهانی که میان سرعت و فراموشی نیز برقرار است.به این موقعیت کاملا پیش پا افتاده توجه کنید:مردی در خیابان قدم می زند،در لحظه ای خاص می کوشد چیزی را به یاد آورد،اما یاد آوری و حافظه از او می گریزد.ناخودآگاه سرعتش را کم می کند و قدم هایش آهسته تر می شوند.در همین فاصله شخصی که قصد فراموش کردن اتفاق ناگواری را دارد،ناخواسته به سرعت گام هایش می افزاید و تند تر قدم برمیدارد،گویی در تلاش است تا خود را از آنچه که هنوز در این لحظه بسیار به وی نزدیک است،دور سازد. میزان آهستگی در تناسب مستقیم است با شدت حافظه،میزان سرعت در تناسب مستقیم با شدت فراموشی" قدم می زنم هنوز خیلی سریع و فکر می کنم نا گزیر!فکری مزاحم که رهایم نمی کند!در میان این همهمه یک کشف،یک کشف عظیم رخ می دهد.آرام تر می روم،سایه ای پیش رویم می بینم!سایه ای که از نور چراغ های شهر،گاه کوچک و گاه بزرگ،محو می شود و باز انگار از نو متولد!سایه به طرز غریبی تنم را به لرزه می اندازد.می ایستم، سایه می ایستد.راه میروم،او هم راه می رود. تا به حال دقت کرده ای :سایه های ما هیچ فرقی با هم ندارند.حس می کنم ما هر از چند گاهی نیازمندیم سایه ی خود را ببینیم و سایه ی اطرافیانمان را!سایه نقش همیشگی اما ناپایدار وجود است.تا هستی سایه ی تو همچون غریبه ای در کنارت می آید و محو می شود و باز فارغ از هرچه بودنت می آید و محو می شود.ما را چه می شود که سایهایمان را از یاد می بریم؟علم هم بر سایه های ما هیچ سرمایه گذاری نمی کند!آخر سایه پدیده ی قابل شناختی نیست چراکه نه پایدار است و نه فایده مند.علم آدم ها را فارغ از سایه هایشان می شناسد.جسم او ارزشمند تر و کمی بادوام تر است.ما هم عادت می کنیم سایه هایمان را نادیده بگیریم و به ویژه سایه های دیگران را!آن وقت راحت می توان ابعاد وجودی را اندازه گرفت:آدم هایی با قد و وزن و لب و ناخن!افکاری مامانی و قالبی!تردیدهایی استاندارد و سوسولی و هزار و یک قالب دیگر که از خواص این نگاه است. سایه را نمی شود در قالب ریخت،نمی توان اندازه گرفت و نمی توان مارک زد چراکه هستی اش طول و عرض و ارتفاع و عمق و شعور را در یک لحظه دود می کند و باز لحظه ای نو متولد می شود! وجود فارغ از چگونه بودنش به یک میزان در همه ی ما هست و نیست می شود.بیایید سایه های همدیگر را ببینیم باشد که اسیر قالب ها نشویم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:41 توسط فاطمه مقدسی
|
دردا کجاست پس،این درز پنجره؟
روزی که من آمدم نه خورشید خسوف کرد و نه ماه کسوف هیچ ستاره ی دنباله داری هم آمدنم را خبر نکرد آنجا که من آمدم نه نخل داشت و نه چاه زمزم روزگار امنی بود گویا!مردم در بیمارستان زایمان می کردند زادگاه مقدس من بیمارستان بود دنیایی پر از بیمار! ... شاعر مردد است!آیا شعر تمام شد؟نه فارغدلانه دل به بیماری سپرده و نه خوشبینانه زیستن را مقدس می بیند!روشنفکرانه تر آن است که اعتراف کند شعرش تمام شد!اماشاعر از بی موضعی خسته شده .این ادبیات پست مدرن هم بدجوری راهی برای توجیه اوست،نه، حتی اگر به قیمت حماقت او تمام شود ترجیح میدهد داستان این طور تمام شود: آن روز هم وقتی من آمدم بر روی تخت هزارم از ساختمان چند هزارم پرتوی خورشیدی از درز پنجره آرام می نواخت جسم ضعیفم را! آن جسم اما هنوز هم یادش نرفته است... دردا کجاست پس، این درز پنجره؟ ... دیروز شمع 20 سالگی ام آب شد!باید،باید شمعی دیگر روشن کرد!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:43 توسط فاطمه مقدسی
|
ماجراجو صبح از کنار هم مي گذريم و لبخند مي زنيم،عصر از دور هم را مي بينيم و نيشخندي بر حماقت هم!صبح ما هنوز حس مي کنيم که فاصليمان يک قدم است و عصر انگار ما از کره اي ديگر آمديم و شما از جايي ديگر! در تاريخ تنها يک گروه را اين چنين ديدم:بردگان!بردگاني که يک روز با هم بر سر يک سفره غذا مي خورند و ديگر روز شمشير در شکم هم فرو مي برند!باور کنيم برده داري نمرده! برده ، کسي که عنان آزادي خويش را به دست ديگري ميسپارد هر روز آبستن عشق و نفرت تاره ايست ،عشق و تفرتي که صبح مي آيد و عصر مي رود.(آه اما در اين صبح ها و عصر ها چه انسانيت ها که کشته نمي شود!)اين ديگري اما کيست؟برده ي کدامين ارباب زورگو يا نميدانم شايد دوست داشتني هستيم؟ ... ديروز در دانشگاه ما حادثه اي رخ داد که نمي توان آن را حادثه ناميد!حادثه اي که دير يا زود جامعه ي ما را هم به جان هم مي اندازد.حادثه اي که از پيش قابل حدث است ديگر چه حادثه ايست؟اما براي ما راحت تر آن است که آن را حادثه بناميم و خيال خود را راحت کنيم. حادثه اما حوالي ساعت 1 اتفاق افتاد و نه آخر شب و نه در جاده و نه در خواب! در اين حادثه بسياري زخمي شدند و عده اي هم کشته!زخمي ها و کشته هايي که زخم هايشان روزها پيش از حادثه بر جانشان نشسته بود و حادثه تنها زخم هاي کهنه را سرباز کرد! ديروز اما پليسي نيامد!مقصر خود را پنهان کرد و جايي در ميان ما قايم شد،جايي در درون ما! جايي که مدت هاست آنجا به سر مي برد! ... و حال شرح واقعه:بسيج،انجمن اسلامي، لائيک ها،کانون موسيقي،کانون تئاتر،شوراي صنفي و انجمن علمي و هزار يک فرقه ي بالفعل و بالقوه ي ديگر ديروز در طي يک حادثه به جان هم افتاده بودند. جرقه ي اين حادثه تقاضاي برکناري مدير گروه جامعه شناسي بود که از طرف انجمن اسلامي مطرح شد و با حمايت و مخالفت همان فرقه ها ي پيش گفته روبرو شد! نمي گويم چرا اين همه فرقه. نمي پرسم اين فرقه ها اصلا با هم چه فرقي دارند؟(شايد برايتان احمقانه جلوه کند که بگويم به نظر من اعضاي تمامي اين فرقه ها در مواجهه با يک مسئله،يک مسئله ي واقعي بدون خبر دار شدن از پاسخ بقيه به آن سوال چقدر شبيه به هم مسئله را حل مي کنند،البته اگر سوال را برايشان يک جور طرح کنند.)نه اصلا حرف من اين چيز ها نيست.دوست دارم يک سنخ اجتماعي را معرفي کنم! سنخي که به نظرم اکثريت جامعه ي کوچک ما در دانشگاه و جامعه ي بزرگ ما در بيرون دانشگاه را تشکيل ميده:سنخ ماجراجو! متاسفانه بايد بگويم اين سنخ از فضا نمي آيد و مثل آدم فضايي ها هم رفتار نمي کند.اين گروه مخلوق اجتماعيست که همه ي هنرش آفرينش اوست.ماجرا جو در ميان ما،حتي در درون ما هر از چند گاهي سر بر مي آورد.براي او فرقي نمي کند انجمني يا بسيجي خوانده شود يا لائيک يا حتي يار امام زمان! غذاي اصلي روح او هيجان است!هيجاني که در فرقه بازي نهفته است. هيجاني که عميقا در قدرت طلبي ريشه دارد. آغز کردن يعني نخستين بودن،هميشه دشوار است!ميلي عميق به باز يافتن خود،به وارد شدن در بازي بدون نياز به از بيرون در نظر گرفتن همه ي چيز هاي عجيب،رعب انگيز و شايد هم نحوست بار آن،اين سنخ را ايجاد مي کند.(اين ميل در بيشتر افراد انساني وجود دارد!) ماجرا جو وقتي سير مي شود که بداند دشمني در بيرون و دوستي در درون دارد.وقتي که در بسيج در اتاق کوچکمان انسانيت را تنها سهم خود مي دانيم،وقتي که تنها دين را با خود قسمت مي کنيم.وقتي که اردوي جنوب و نمازخانه!وقتي که جلسه ي قرآن و عترت و کتابخانه!وقتي که رهبر و خدا و شهداي اين خانه!وقتي که آن يار جاودانه،تنها ازان ماست،تنها براي ماست،تنها در وجود ماست،آنگاه است که ماجراجو دوست خود را ميابد. و اما دشمنش!دشمن خوني او غولي هفت سر از خوان هشتم رستم نيست.دشمن وحشي و ديوانه ي او اما عين او گريه مي کند،عين او لبخند مي زند و عين او حتي عاشق مي شود!دشمن خوني او گوشت و خون و استخوان دارد،اما در نظر او با لجن و کثافت برابر است. در مقابل ، همان دشمنان خوني خود دوستان فرقه اي ديگرند و بردگان اربابي ديگر و دشمنان خوني يکديگر.وقتي که روزنامه ي واحه و صبح،سلف مختلط،پشت دانشگاه!وقتي که کميته ي انضباطي،يک آسمان ستاره،ننگ بي ديني!وقتي که فحش،عربده، گاز!وقتي که تفرقه ،تحقير، اضطراب! ماجراجو اينگونه سير مي شود، روح گرسنه ي او تنها به سير شدن مي انديشد!او حتي لحظه اي ترديد ندارد که حقيقت تنها در جيب او نهفته است! ... ديروز اما وقتي که ماجراجويان به جان هم افتاده بودند،چقدر صحنه ي دلگيري بود.آري برده داري نمرده است.در اين ميانه کجاست رسولي که ما بردگان هميشه را باز بر سر يک سفره نشاند و باز در آغوشمان کشاند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:55 توسط فاطمه مقدسی
|
قهرمان وعده هاي خرد به آدم هاي خرد!
شنبه شب قبل حدود ساعت 10 رئيس جمهور به خوابگاه ما آمد.البته اين خبر آنقدر ها هم شوكه كننده نيست او هميشه عادت دارد غافل گير كند!(اگر ما از قبل بدانيم لابد توطئه ميكنيم ديگر!)فردايش رسانه ها حرف هايي را نگفتند حرف هايي را كه هميشه نمي گويند!(آخر در عصر ما حقيقت هزار و يك بعد دارد كه هر بعدش باب دندان عده ايست.)آن شب هم مثل هميشه دو دسته ي جدا از هم!خيلي خيلي جدا از هم، همه ي ماجرا را دنبال مي كردند با هم! سناريوي زير نحوه ي مواجهه ي اين دو گروه با ماجرا بود: 1. می گوید من تقریبا از همه جای ایران بازدید کرده ام و بعضی جاها را حتی چند بار دیده ام!طفلکی چه روز ها که از شدت هجوم هواخواهان زیر سرم نخوابیده!مگر این همه صداقت را نمی بینید؟او مثل مسیح زیر دست و پای شما له می شود.مثل مسیح ! باور کنید! و بعد وقتی که فحش می دهید شما را دختران پاک خودش خطاب می کند!او را نمی بینید که در اوج خستگی بعد از هجوم دیوانه وارتان، ساعت سه از خواب و خوراکش می زند و برای رسیدگی به کار شما تا صبح جلسه می گذارد.چقدر حق نشناسید به خدا!پس دیگر ما را مسخره نکنید وقتی از روی چفیه دست های متبرک او را می بوسیم،البته دقت کنید از روی چفیه و نه مستقیما!
2. ساكت باش!چهار سال پیش کجا بودی؟چرا دم انتخاب یاد ما کردی؟گلویش گرفته و رنگ از صورتش پریده! به هر قیمتی خودش را به جلوی سن می رساند و داد می زند:تو این چند سال چه می کردی؟چرا از ما سوء استفاده مي كني؟رئيس جمهور اما آرام و مطمئن همراه با دانشجویان زیر لب یار دبستانی من را می خواند اینبار!آخر او خوب می داند باید به هر دری زد تا مسیح بود!
اين بود ماجرا!آن شب آن قدر برای گرفتن دستمال تبرک یا عکس یادگاری یا فحاشی دوره اش کرده بودند كه نگو!(عين مردم ورامين!چه بسا بقال و نانواي آنجا از دانشجوي اينجا شعور بيشتري ميداشت.)اما نه داستان تمام نشده پرده ي آخر روز هاي قبل و بعد از ماجراست كه اين هم بعدي از ابعاد همان حقيقت هزار و يك وجه است: طبقه ي اول آشپزخانه اي كوچك براي 80 نفر با 3 گاز و 1 سينك ظرفشويي و...طبقه ي دوم شير هاي خراب دست شويي و...طبقه ي سوم اتمام مايع دستشويي و... طبقه ي چهارم هم كه انگار خوابگاه گربه ها و...اين جا زندگي مي كنيم ما گويا!همه دلشان پر است،خيلي پر ! اما يك وجه ديگر حقيقت اين است كه همه ي ما اصلا وقت نداريم!و چون وقت نداريم تنها غر مي زنيم پشت سر هم!در اين ميان هر از گاهي با يك حادثه منفجر مي شويم و تركش هاي اين انفجار بيش از همه بر جان خودمان مي نشيند! آدم هايي چون ما هميشه قهرماناني ميسازند تا مسائلشان را از شیر دستشویی گرفته تا پوچی زندگی هاشان يكجا حل كند!پس اين قهرمان هم بايد مسيح باشد و هم متخصص شير و دست شويي و هم مسئول اسكان گربه ها!هر روز قهرمانی اینچنین می سازیم تا شبی آسوده بخوابیم و باز فردا بیشتر در مسئله هامان فرو رویم!اگر قهرمان قصه ي ما به زعم ما پيروز شد فرشته است و گرنه ملعون و پليد! درچنين شرايطي هم هميشه هستند كساني كه فراموش مي كنند در چه قرني ميزيند و باور مي كنند كه هم مسيح اند و هم... كي مي خواهيم بفهميم احمدی نژاد ها نه مسیح اند و نه یهودا!كه يك روز معجزه ي نفت مي كنند و فردا بن کتاب و wireless و استاد با شعور و پس فردا... اما راستي پاك يادم رفته بود ،ما اصلا وقت نداريم!حتي براي اين كه بفهميم حق هرچند سخت، اما گرفتني است و نه آوردنی!
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:34 توسط فاطمه مقدسی
|
یک درد دل ساده! دوست داشتن اشك تو بر گونة من و سرور من بر لبخند تو انگار ما آدم ها همان زمان که خودمان را مهیای دوست داشتن می کنیم آماده ی نفرت ورزیدنیم!لحظه ای که عمیقا از کسی خوشمان می آید از همیشه بیش تر بر او رشک می بریم. وقتی که دوست تو روبرویت سخت می گرید وقتی که در کنار تو در هزار متری خود فرو می رود و نمی توانی در آغوشش بگیری و نگذاری بیش از این در خود غرق شود می فهمم که چقدر از دور راحت تر می توان کسی را دوست داشت و از غمش گریست…این فکر مثل ماری در آغوشم ناآرامم می کند.سالهاست پرسش از خود خواهی بشر پاسخ داده شده،آری!این پاسخ سرد،ما ذاتا خودخواهیم! سعی کن بپذیری ما ذاتا جز خود هرکه را ببینیم جدای از ماست و می توانیم چون یک شی از بالا به غصه ها و رنج هایش نظر کنیم و خیلی راحت علل روان شناختی و جامعه شناختی غصه هایش را بیابیم ولی وقتی در کنارمان از درد به خود می پیچد دریغ! نمی فهمیم بیش از هر چیز نیاز به آغوشی گرم دارد آغوشی که از بالشتک های برقی آزمایشگاه ساخته نشده،آغوشی که هم سرنوشت تو مثل تو غم ها و رنجهای بی شمارش را آنجا پنهان کرده…چقدر سخت است مسیح یا علی بودن!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:1 توسط فاطمه مقدسی
|
غربت من از من کاشکی مسافر سرزمینی دور با زبانی غریب می بودم،اصلاً ای کاش مرزهای طویل میان ما خیال دلم را راحت می کرد.اما با که باید گفت این؟غربت من از توست ای آشنا!توی همه ی لحظه هایم توی همه ی کودکیم و جوانیم و پیری ام!تویی که همه ی امیدم بودی،تویی که همه ی امیدت بودم. پیرم کردی نازنین!یادت هست چه شب ها که با هم صبح نکردیم؟چه رنج ها که نکشیدیم در کنار هم!چه جان ها که ندادیم در آغوش هم! غربت من از توست!از دیوانگی های همیشه ات!از لحظه هایی که امیدم را زیر هجوم تاتار حماقتت له می کنی!از بهار هایی که مژده ی پیروزی می دهی و باز زمستان کوچه های باریک و طاق های شکسته نصیب دلبند بدبختت می کنی!آری غربت من از توست ای آشنا! یادت هست آن لالایی قدیمی را که بوی تریاک می داد،چطور هر صبح و شام به خوردم می دهی(گاه خیال می کنم می خواهی از شدت خواب بمیرم!)بهشت موعودی که به خاک سیاهم نشاند!از ترس آقا گرگی که همیشه پشت در خانه مان کمین کرده صدا در گلویم خشکید بعد خوب یادم هست وقتی کلاس اول بودم معلم مدرسه از بی صدایی به فلکم بست.آن روز چه درد ها که نکشیدم و چه تحقیر ها که نشدم...و تو فقط آن گوشه هی نفرین می کردی زمین را زمان را! غربت من از توست ای آشنای ناگزیر!ای کاش اما چیزی جز پاره ی وجود تو بودم!ای کاش تو جز خود من بودی! مسافرم هنوز به امید جایی که شاید دور... جایی که ما باز هم امید همیم و شادی هم و غم هم!جایی که من می توانم بی پرده با تو سخن بگویم جایی که دور از ترس گرگ ها که دور از ترس تو... جایی که دست هایم با خطوط دست ها ی تو آشتی کند!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:24 توسط فاطمه مقدسی
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
دوستان
شبكوك تجربه ی بودن(محمود مقدسی) critic (مريم نصر اصفهاني) کلک مشکین(ملیحه ریاضی) قاصد وهم(شیما) انديشه كن (زهرا عرب) جذبه ( ليدا قهرمانلو ) پنجره ای از آن خود(آمنه شيرافكن) پشفته(احمد طالبی) اینجا؛پانصد متری دیر مغان(محمد ملاعباسي) حباب ( ياسر ميردامادي) زن و جامعه ( فاطمه ظريف جلالي) وهم سبز(شاهین شیرزادی) با مخاطب های اشنا همسفر (سارا خانوم- آبجي بزرگه!) یاشیل یارپاق(مريم اصغري) رهامهر(حسين طاهري) درآمدی بر هیچ(آرش موسوی) و ناتوانی این دست های سیمانی (ميترا فردوسي) شبنگار(زينب مدققي) ...Now I am a lake(مريم مومني) آسمان هفتم( تيبا) ست نوشته هاي گاه و بيگاه عليرضا مازاريان غزل پست مدرن(سید مهدی موسوی) من و جامعه شناسی جامعه شناسی و فلسفه هزار و يک نکته ترنج(استاد بیجاری) امیلی پرسمانی شدن(فرهاد قربانزاده) التيام يک درد(ندا عرب) تحقیقات فلسفی رد پاي ليلي... خواب زمستاني(مريم مومني) شب نوشته ها(مسعود بهنود) قصه هاي عامه پسند زان سوی خواب مرداب(مریم محسن دوست) شهاب سنگ(نجمه مهربان) بگذار دوستت بدارم(کاشانیان) .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پيوندها
جامعه شناسی و زندگی روزمره در ایران(دکتر کاظمی)
ماهنامه ی آدم برفی جستار ها و گفتار های حسین قاضیان اندر باب رسانه و هویت(انگلیسی) زندگی و آثار متفکران بزرگ اجتماعی(انگلیسی) Glossary of Social Science (فرهنگ مفاهیم و اصطلاحات علوم اجتماعی به زبان انگلیسی) زندگی و آثار متفکران مدرن اجتماعی(انگلیسی) متون کلاسیک جامعه شناسی مجموعه پایگاه های علوم اجتماعی2 ( به زبان فرانسه) مجموعه پایگاه های علوم اجتماعی 1 ( به زبان فرانسه) مجموعه پایگاه های اینترنتی علوم اجتماعی (فرانسه) کتابخانه جامعه شناسی و انسان شناسي فيلم هاي انسان شناسي زاویه دید(دکتر غلامرضا کاشی) مجله ی اینترنتی علوم اجتماعی آرشیو پیوندهای روزانه اخبار هنري
آرشیو
آرشیو موضوعی
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
