|
هجرت نیاورم
از من رها شو از من که این چنین مطرود گشته ام "ای هرچه عقل بنامند باور نیاورم" از من که در میان خودم پیچ می خورم بر این مدار مبهم خالی این ناگزیز تلخ "ای هرچه هستی ام طاقت نیاورم" در این سراب هستی خود تکرار می شود فردای ناگزیرتری پیش روی من "ای هرچه جاودان منی ای نوح و کشتی فردای عمر من هجرت نیاورم"
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:30 توسط فاطمه مقدسی
|
از این گونه مردن ۲
این دست های خیس و مضطربی کان روز آرامگاه درد تو بودند یک روز آشنا آن لحظه ی غریب تو را تکرار می کنند آن روز آشنا در مأمن سپیدیِ گلبرگ های تو عریانِ هستی ام... ... پاورقی۱: راوی ِ ناگزیر مسافر این جاده های مرگ مرگی که نیمه ی خاموش ِ عمر اوست در این روال ِ تلخِ زوال،اما گلبرگ های او قرآن ساده ی خطی تا بعد مرگ او... ای وای ِ جاودان ... پاورقی ۲: بعد از تماشای فیلم مسافران بهرام بیضایی در دانشکده...
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:36 توسط فاطمه مقدسی
|
روزي بهار به حيات ما هم كوچ مي كند زن در آستانه ي درگاه پيري اش/خسته از عصيان هستي مادرانه اي كه كودكي اش را/از شير گل هاي كاغذي و فرفره هاي خيالي روزنامه هاي بطالت سير مي كند و سياهي رو به زوال موهاي اميد او را تحسين/ ميگريست...سخت مي گريست بر تجربه ي هستي مكرر جاده ها و عصيان ناگزير اين مسافران خسته ابد زن،زن بود اما و مادري كه دست هاي شكسته و بسته اش هنوز از اميد فرداي كودكيش سرشار و چشم هايش آه! اين تنها نقطه ي كور روشنايي هستي چشم هايش فردا را مي دويد عاشقانه... بادي وزيد ، احساس كرد اين، اولين بهاريست كه آمده است... ... پاورقی به سبک محمود : من هم شادم!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:19 توسط فاطمه مقدسی
|
آواره می شوم
دست های تو وقتی که بر سیاهی این برگه ها آلوده می شوند بر من غریبه اند بر من حرام وقتی که آسمان نگاهت پر از ستاره های طلایی بازار روس هاست سرت را بلند می کنی و بر تخته ی سیاه و سردی که روزی چشم های گرم تو بودند تنها همین یه جمله ی سوزان همین حروف غریبه نوشته است: "من بر تو اعتماد ندارم"
*** وقتی که تو بر اوج بی اعتمادی این شهر برج می سازی من آواره می شوم... *** خدای را که چشمه ی اشک هایم سالهاست خشکیده... *** بر زخم ترکه ی بدنامیت ــ درخت های قدیمی این خانه ــروزی هزار بار باید ازین و آن حتی این بردگان آهی نیاورم که دردا! این چوب ها و فلک ها از دست های پینه پینه ی گیج خودم سر سبز میشود. *** اما تو باز آرام و مطمئن آنجا نشسته ای...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:57 توسط فاطمه مقدسی
|
لحظه ي دريغ
صحنه ی اول:
دور بود/همیشه سخت دور بود/ همه ی عمر جست و جوی مرگی در این سکوت/ سکوت بهمن ماهی یا بهمن سکوتی که مرا مسخ می کند/ سفیدی سرمایی که میروبم/ و عشقی که نمی یابم/و اینک پایان همه ی آرزو هایم/ و عشقی که نمی جویم/ و اینک آه پایان همه ی آرزوهایم/آرام در لحظه ی غروب/ برف های رو به سیاهی این ارتفاع پست/ در دور دست خودم نقطه ای بر تپه ای حقیر/ تسبیح می کند/ این زیباترین دقایق عمرش را/بهمن سکوت این همه بود/ تازیانه ی سخت مهربان نخواستن/ و اینک پایان همه ی آرزوهایم... صدای زمزمه ای / زائری دیگر انگار/ زوزه ای/ سیاهی دیگر در دوردست/ بیدار می شوم / بی هیچ ترس فراری/ گونه هایم خیس می شود و گرم/ صدای نفس هایش / بیدار می شوم/ دانه های برف انکار/ اما هنوز برف تازه نشسته/ لای انگشت هایم تاب نیاورد/ و این گرما/ حرم امن این آشنا / و ترس/ آی با توام لحظه ی غریب/ نه تو دیگر پیش از آمدنت اما نرو/ انگار بیدار می شوم/ جسم یخ زده ام آرام آرام از تو می پوشد/ و گرم می شود. دورها چراغ های بی امان شهر/ و رنگ ساده ی صبح در تیره های روشن این ارتفاع دور/ و مردمی که صدا می زنند/آی غریبه؟ با آن فانوس های همیشه ی تاریک.
اما اینجا از این بالا این دو سیاهی/ سگی که پارس می کند/ برای محبوبش/ که خفته است/ که قرن هاست خفته است... صحنه ی دوم:
دعوای کلاغ ها ترس و لرز شاخه ها شهر شلوغ قبل غروب صدای همهمه ی بوغ ها خطوطی که در هم تنیده اند تا انتها صحنه ی همیشه ی این روزها.
صحنه ی سوم:
جیغ "زنی تنها" حیاط خسته ی بیمارستان مرگ سرما اشک " آه زنی تنها"
صحنه ی چهارم:
میعاد گاه تو آن تپه ی غریب صدای قطره ی آب و خاطره ای همیشه در دل برف جوانه ای آغشته به بوی پیرهنت.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:57 توسط فاطمه مقدسی
|
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين در هم و بر هم گفتيم " کتاب ها فقط سايه ي تيره و مرده اي از کلمات و اشارات به حقيقتند. حتي يک انسان بد بهتر از يک کتاب خوب است." کورگي اين چند وقت همش به این فکر مي کردم که هدفم از وبلاگ نويسي چي بوده وحالا چي مي خوام؟ دکتر فکوهي تو يکي از کلاساش مي گفت: تو عصر اطلاعات وجود شما رو مي شه مثل يک چراغ به سادگي خاموش کرد به طوري که نه فقط به شکل فيزيکي بلکه حتي همه ي امکان بودنتان هم از صحنه ي تاريخ محو مي شه مگر انکه تو شبکه جايي رو اشغال کرده باشيد ايطور ديگه به راحتي نمي شه حذفتون کرد و شما از کنترل خارج مي شيد.(توجه فرموديد؟) مي گما ! يعني ما (خيل عظيم آدم هاي عادي)همه تلاشمون توي اين دنياي مجازي فقط براي اثبات وجود خودمونه؟يعني اين که هي فلاني ما هم آدميم؟هر کدوممون برا خودمون يه دنيايي داريم، يه دنياي متفاوت؟ يه دنياي پيچيده؟ يا مثل يه دوستي از ترس اين که يه وقت از بقيه عقب نيفتيم! تو يه کتابي از ويرجينيا ولف مي خوندم که تا سي سالگي هرچي مي نوشته رو پاره مي کرده و تازه بعد از اون به خودش اجازه داده بنويسه. مدتيه احساس مي کنم به شدت به سکوت احتياج دارم و ازاون جايي که وبلاگم هم(مالکيت خصوصي اينجا هم!) خيلي شبيه حرف هاي بيهوده ي هرروزه ام است تصميم گرفتم فعلا تا مدتي هيچ حرفي نزنم...تا شاید آنچه بر شيار لبان نميرقصد ژرفاي جان را بسوزاند...خداحافظ دوستان عجیب و عزیز مجازی ام !(حداقل تا وقتی که...)
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:17 توسط فاطمه مقدسی
|
باید ...
پرستو ها زماني كه روي سيم هاي برق نشسته اند درباره ي بارش باران يا آب و هواي سرد زمستان حرف نمي زنند،براي هم شعر هاي عاشقانه هم نمي خوانند احتمالا به همنوع خود ابراز وجود مي كنند و اگر فصل جفت يابي باشد براي جفت...اصلا آنها اگر عاشق مي شدند كه هر سال جفت يابي نمي كردند و تازه افتخار شاعر بودن هم تنها نصيب اين انسان ها ي يك لا قبا مي شود... مورچه ها هم خيل كارگران روز مزد بي احساسي هستند و فكر نكني ها كه در طول عمر كوتاهشان به چيزي جز خوردن و كار كردن فكر مي كنند. برگ ها هم وقتي باد مي آيد دسته جمعي سرود نمي خوانند و اصلا بي دليل سبز ِ سبز ِسبز ِسبزند و چمن هم هيچ احساسي ندارد وقني رویش دراز مي كشي و سيگار...و اصلا دردش نمي گيرد وقتي آنرا تا ته در مغز سرش فرو مي كني چون اصلا مغز ندارد...برگ هاي زرد و خشك زير پايت هم اصلا جسد هاي مردگان قابل احترامي نيستند و چه خوب اگر براي كسب لذتي پايت را بي خيال در استخوان هايشان فرو كني و از صداي خرت خرت دلنوازشان لذت ببري... و آب هم،آب بشارت دهنده فقط مايعي بي رنگ است با تركيب H2O و خاصيتش اين است كه از لاي همه چيز فرو مي ريزد و هيچ ماهيت عرفاني وآسماني ندارد...و اصلا خيس نمي شوي وقتي نگاهش مي كني... درخت هم با پوست ضخيم و قلب نازكش نه اصلا اشتباه نكن با تو درد دل نمي كند و وقتي در آغوشش مي گيري بيهوده فكر مي كني كه گرم مي شوي.درخت هاي پير و بزرگ هم هيچ قابل احترام نيستند و فكر نكني اگر روزي از كنارشان رد شدي و سلام نكردي ناراحت مي شوند.تازه درخت هاي باغ نادري هم با تو قهر نيستند درخت هاي كچل هم به هيچ وجه خنده دار نيستند و درخت هاي بي برگ پاييز هم اصلا به سوگ ننشسته اند... تازه اين پاره سنگ سرد وسط آسمونم ،ماه، اصلا مادر تو نيست و برات هم شعر نمي خونه پس فكر نكني اگر يك شب نديديش تاريك مي شوي و اين آفتاب كه الان خودشو پرت كرد وسط نوشته هات اصلا بازيگوشي نمي كنه. بهت تضمين مي دم بعد از اين 4 سال وقتي از كنار درخت بلند قامتي رد شدي ديگه بهش نگاه هم نمي كني و فقط دستمال كهنه ي لب جوي آب رو خواهي ديد...بلاخره بايد يه چيزيت به يه جامعه شناس شبیه باشه... . . . چشم آقاي دكتر اما خب راستش...چرا به اون گلدون پشت سرتون آب نمي دين داره گريه مي كنه ها...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:10 توسط فاطمه مقدسی
|
از این گونه مردن... روزي كه دست هايمان مثل ماشين روي تار هاي سه تار بي هدف حركت مي كنند و گاه گير مي كنند زير ترافيك ميدان انقلاب يا امير آباد يا پل گيشا يا همه ي ترافيك ها ي اين شهر،باران مي آيد روي انگشت هاي خسته ي تو و باز همه،اين تغييرات را با نگاه بي نور و بي اعتنا دنبال مي كنند مثل اين سريال هاي خانگي ساعت 9.
و بعد وقتي هيچ صدايي به گوش نمي رسد،هيچ صدايي جز بوق اتوبوس ها و پت پت اگزوز ها ،زير پل حافظ وقتي هيچ كس حواسش نيست حتي خودت ، يكدفعه انگار عاشق مي شوي و ذهن تو مثل همين ترافيك وامانده وامي ماند از حركت...شايد هنوز هم...يعني هنوز هم؟...و آفتاب مي شوي و مي خواهي بي دريغ بتابي و آستانه پر ز عشق كني... و يك روز وقتي هوا سخت گرفتست تو احتمالا باز يا زير پل حافظ يا زير ترافيك ميدان انقلاب يا زير فشار ها ي اتوبوس امير آباد يا زير هر قبرستان ديگري راهي يك قبرستان بي نام و نشان خواهي شد و صداي آمبولانس مرگ تو در ميان حجم عظيم صداها گم مي شود و حواس همه باز هم پرت است...
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:5 توسط فاطمه مقدسی
|
لحظه هايم را در روشني باران ها...
برگ ها خيس مي شوند و من زير باران نگاه تو و نمي دانم انگار خودم... پاي لخت روي زمين هاي خيس مي خوانيم و مي رقصيم با گنجشك ها و برگ ها انگار روحم دارد مثل اين قطره هاي باران پاره پاره مي شود.آخ چه كيف مي دهد... همه ي هستي ام خيس مي شود و زير پوست وجودم دوباره جان مي گيرد تو و همه ي عشق ها ي بي انتها ي زندگي ام...و انگار نذر كرده ام تمامي روحم را به تمامي زندگي ببخشم...ديوانگي هم عالمي دارد...
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:50 توسط فاطمه مقدسی
|
بر مدار سکوتي مي چرخم که نبودن را فرياد مي زد… وقتي تو به جرم معصوميتت آلوده مي شوي ، وقتي سرما تمام وجودت را احاطه کرده است ، وقتي که مهرباني خدايت را انکار مي کني و بي اختيار گريه ات مي گيرد ، وقتي روزي هزار بار آرزوي مردن مي کني من در کنارتو نيست مي شوم .در شبنمي که در گودي چشمانت لانه کرده است پاک غرق مي شوم و باز نيست مي شوم و بعد فرو ميروم لاي انگشت هاي پف کرده ات و گرم مي شوم و عاشق مي شوم و بعد مي لغزم به اضطراب زانوانت و دردي که انگار لحظه ي احتظار است ومن باز عاشق مي شوم و نيست مي شوم در تو، تو مي شوم، من به اندازه تمام بشريت نيست مي شوم ، به اندازه ي همه ي هستي و ايکاش اين اشک ها هم نمي آمدند که خيسم کنند و من باز از خواب خوش نيستي ام هست شوم و باز… درد مي پيچد در دل من ، درد و انگار تو شده ام اين هم از تناسخ هر روزه ي من… (گمان مي کنم اين نيستي چيزي از جنس عشق است عشقي که خودم هم نمي فهمم اصلا نمي فهمم چرا اين قدر ديوانه وار دلم مي گيرد وقتي تو را کنار خودم مي بينم که مي شکني و چقدر اما ديوانه وار در آن لحظه دوستت مي دارم و من احساس مي کنم اين لحظه ي شکستن ناب ترين لحظه ي حظور ماست و من در تمامي اين شکست ها تو را کشف مي کنم و خود را…)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:51 توسط فاطمه مقدسی
|
وآن کبوتری که از قلبم گریخت... در اتاقي تاريك كتاب هايم را جلوم پخش مي كنم و به دنبال تو هزار بار از اول به آخر و از آخر به اول مرورشان مي كنم اما تو… گرم مي شوم انگار همه ي وجودم دارد جمع مي شود دارم خفه مي شوم قلبم بي امان در كف دستانم بالا و پايين مي پرد اشكهايم مسابقه گذاشته اند دست هايم مي لرزند و ديوانه وار حجم حضور تو را در آغوش ميگيرند.مي ستايم این لحظه را هزار بار مي ستايم اي كاش كش بيايد و وصل شود به پرده ي آخر نمايشم. اي كاش اين لحظه يا آن لحظه… اشك هايم كه خشك مي شوند من دوباره در اعماق تاريك غربت فرو مي روم در چاه عميقا كوتاه خودم…و باز از صبح تا شب مثل مادر بزرگ ها صندوقچه ي خاطراتم را هزار بار بيرون ميرزم تا شايد درميان گل هاي آبي چادر پنج سالگي ام قطعه ي سال هاي سال گم شده ام را پيدا كنم…
خميازه مي كشم و در كسالت اين روز ها تيره مي شوم اما…امان از اين اشك ها…امان…
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:2 توسط فاطمه مقدسی
|
امشب همه غم هاي عالم را خبر كن...
عكس بزرگت به ديوار.صداي قرآن. يه دسته گل رز سفيد و يه پرده ي سياه.و برگه اي كه نوشته... نفسم در نمياد دارم خفه می شم انگار يه چيزي تو گلوم گير كرده يه چيز گنده يه...
تنها كتاب باليني من شده اي در اين اتاق پر از كتاب هاي نا خوانده
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:23 توسط فاطمه مقدسی
|
مهلت ثبت نام: تا 10 آبان زمان شروع كلاس ها:20 آبان هزينه كلاس ها:20 هزار تومان توجه: كلاس اخلاق و سياست قرار بود توسط دكتر حجاريان تدريس شود اما به دليل عدم سلامت ايشان كلاس توسط فرزند دكتر كديور و آقاي ساده تدريس مي شود اما جزوات و متون پيشنهادي ايشان ارائه مي گردد. آدرس: خيابان 16 آذر، كوچه بهنام، موسسه ي معرفت پژوهش
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:43 توسط فاطمه مقدسی
|
آخ جون!(بدون شرح) مي خندم اونقدر زياد كه دلم درد مي گيره.تو پياده رو كه قدم مي زنم بي خيال آواز مي خونم. مثل بچه ها رو جدول خيابون راه مي رم و مواظبم نيفتم وگرنه مي سوزم و همش دستمو رو ميله ها مي كشم و از صداي دلنگ دلنگش لذت مي برم. آخ جووووووووون! به همين سادگي.( به همين خوشمزگي!) به خل بازي هام مي خندم مثلاً اون روز كه با تمام قوام با چنان سرعتي كه بشريت تا به اون روز نديده بود،مي دويدم تا به سانديس آخر برنامه ي پخش فيلم برسم و آخرشم تموم شده بود...تو صفه هميشه ی انتظار اتوبوس، با كاغذ تبليغاتي موشك درست مي كنم و با بي خيالي به هوا پرتش مي كنم.بچه اي كه از كنارم رد مي شه مي خنده و من هم يه عالمه مي خندم. به خاطر2 هزار تومن بعد از يه روز پركار تو باجه هاي خودپرداز سرگردون مي شم اما كلي مي خندم آخه واقعا خنده داره. فكر كنم(زهرا:چي؟ نه چي؟ تو اصلا فكر مي كني؟) بهش مي گن طنز رمانتيك يعني وقتي يه چيزي دقيقاً جايي باشه كه ازش انتظار نمي ره اون وقت خنده دار مي شه و من اين روزا مي بينم هيچ چيز جاي خودش نيست و خندم مي گيره. كلي!(البته اگه انتظار بره كه هيچ چيز سره جاش نباشه اون وقت ديگه مايه ي طنزش از بين ميره.) راستي چقدر خوبه آدم بي خيال باشه نه؟(خب البته اين يه توصيه نيست چون اين بي خيالي مرز و حدودي داره ( تناقض)و تازه گاهي اونو با تساهل فكري اشتباه مي گيرن نه بابا منظور من اونم نيست ok! ) خلاصه مي خواستم بگم اين روزا يه قرص ديگه هم پيدا كردم و اون خنده است . اونم از نوع ته دلش... (اما خوب راستشو بخواي بعضي موقع ها اعصاب آدم گه مرغي مي شه!(باور كنين اينو از تو يه كتاب شعر ياد گرفتم.اونقدرا هم بي ادب نشدم!)خوب اون بعضي موقع ها و فقط بعضي موقع هاست و نه همه ي مواقع...)
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:15 توسط فاطمه مقدسی
|
به كجاي اين شب تيره بياويزم؟ « آه تو مي داني مي داني كه مرا سر باز گفتن كدامين سخن است از كدامين درد.» احمد شاملو ****
آرام زير پتو گريه مي كنه. براش «اي ساربان» نامجو مي گذاري، حالا صداي هق هق گريه ش واضح تر مي شه . آن ديگري كز كرده يه گوشه و سخت مشغول sms بازي با يكي از پسر هاي كلاسه و آن دو ديگري درباره ي آقاي x مدام حرف ميزنن. ****
كلاس انقلاب اسلامي. استاد از روي كتاب روخوني ميكنه و هر از چند گاهي خاطره اي بي ربط از دوران كودكي اش نقل مي كنه. من شاملو مي خونم.جلويي ام كاملاً پخش شده روي دسته ي صندلي و به طرز تابلويي خوابيده. كناري ام رمان مي خونه.عقبي ام باز با يكي از پسرهاي كلاس بلوتوث بازي مي كنه.يكي فقط به استاد خيره شده و خدا مي دونه به چي فكر مي كنه.يكي رو كاغذ روبرويش نقاشي ميكشه و بقيه هم هر از چند گاهي تمام قواي فكريشان را به كار نمي اندازند تا يه تيكه ي بي نمك بندازن. ****
يكشنبه 1 مهره. 20 تا كتاب با خودت به اتاق آوردي و قراره تا آخر ماه رمضون حداقل نصفشونو بخوني. با اشتياق حرف ها ي استاد رو مي بلعي و چند ساعت پشت سر هم تو كتابخونه مطالعه مي كني. 1 مهره و اما فقط همان 1 مهره... ****
كابوس ها، sms هاي ناشناس ، تماس هاي نا شناس ، آدم هاي نا شناس ، عشق هاي نا شناس و رنج هاي نا شناس. كو آشنايي كو؟ به ايوان مي روي و همه ي اين چند روز را بالا مي آوري و از شدت آن گريه ات مي گيرد. آه چه نعمتيست اين گريه... ****
فرار مي كني و به دنياي شعر پناه مي بري و دور مي شوي . دور ِ دور ِ دور و بعد آنقدر دور مي شوي كه اصلاً يادت مي رود براي نزديكي آمده بودي . (اما آخر نزديكي و سلامت؟ چه خيالي...) ****
تو هم به آن بيماري فراگير اين روز ها مبتلا مي شوي چون از تنهايي مي هراسي . از انگشت هايي كه به سويت نشانه خواهد رفت و تو ايمان خودت را به خودت مدت هاست از دست داده اي. بايد مريض باشي بايد...اين را روح اين روز ها تكرار مي كند. هر لحظه و هر ثانيه... ****
به ياد مي آوري آرزوي بزرگ كودكيت را: خدايا مي شه منم بزرگ شم و برم دانشگاه...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:4 توسط فاطمه مقدسی
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
دوستان
سيب - محمود مقدسي وبلاگ گروهيمان(م ع ز ف ن) التيام يک درد(ندا عرب) سه شنبه نويسي ها ( علي كاظميان) هذيان هاي هر روزه( وبلاگ جديد تيبا) انديشه كن (زهرا عرب) جذبه ( ليدا قهرمانلو ) همسفر (سارا خانوم- آبجي بزرگه!) اینجا؛پانصد متری دیر مغان(محمد ملاعباسي) شبنگار(زينب مدققي) خواب زمستاني(مريم مومني) پنجره ای از آن خود(آمنه شيرافكن) وهم سبز(شاهین شیرزادی) critic (مريم نصر اصفهاني) قصه هاي عامه پسند یاشیل یارپاق(مريم اصغري) زن و جامعه ( فاطمه ظريف جلالي) حباب ( ياسر ميردامادي) و ناتوانی این دست های سیمانی (ميترا فردوسي) رد پاي ليلي... ...Now I am a lake(مريم مومني) آسمان هفتم( تيبا) ست نوشته هاي گاه و بيگاه عليرضا مازاريان خدای من من و جامعه شناسی جامعه شناسی و فلسفه شهاب سنگ(نجمه مهربان) هزار و يک نکته وحيد عدالتي امیلی .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پيوندها
کتابخانه جامعه شناسی و انسان شناسي
فيلم هاي انسان شناسي زاویه دید(دکتر غلامرضا کاشی) مجله ی اینترنتی علوم اجتماعی قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره رهیافت و گفتمان از دیدگاه جنبش آینده نگری ایران از زندگي حلقه ی ملکوت یدالله رویایی جامعه شناسي ايران سوسن شریعتی سارا شریعتی همخواني متون كهن فارسي(مريم مومني) هفتان دکتر زرقانی آرشیو پیوندهای روزانه اخبار هنري
آرشیو موضوعی
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
