تبليغاتX
شبانه
 
   
     
 
 
  روزی خواهم آمد و گرد ایام ازین خانه خواهم برچید،روزی که امروز نیست و مثل امروز هم نیست.  
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

نمایشگاه به مثابه یک موجود زنده!

به مناسبت برپایی نمایشگاه عکاسی اجتماعی "در همین حوالی"


نمایی از یکی از روزهای برپایی نمایشگاه(لازم به ذکر است که دویست و سی نفر از دانشجویان دانشکده در بخش داوری دانشجویی،و 14 نفر از اساتید گروه جامعه شناسی و انسان شناسی در داوری تخصصی نمایشگاه شرکت کردند.)


مدت هاست که عادت کرده ایم،وقتی پایمان را از کلاس هایمان بیرون میگذاریم، یا به سرعت از مقابل دیدگان هم بگریزیم،یا به دامان کلاسی دیگر پناه بریم و باز خاموش وار دفترها سیاه کنیم. در مناسبات چهره به چهره ی ما بی اعتمادی آنچنان موج میزند که استاد از دانشجویش می هراسد و دانشجو از استادش،هم کلاسی بودن رقابت میان نمره ها و رتبه ها تعبیر می شود و شاگردی کردن چاپلوسی! در این میان اگر جمع های گذرا و کوچکی شکل می گیرد،سکوت ما را نشکسته است،بلکه تنها از سطحی به سطحی دیگر منتقل کرده است.جمع های کوچک ما،فاقد پویاییست و در بهترین حالت با رخدادی سیاسی به خود معنا می بخشد،که البته همان هم این روزها با مخاطرات بسیار همراه است. به نظرم می آید،لازم است در چنین وضعی از خود بپرسیم:چه می شود کرد برای این همه سکوت؟

این روزها در دانشکده یک اتفاق تازه در حال رخ دادن است: کلاس درسی در خارج از چارچوب کلاس ها و در لابی دانشکده تشکیل شده است،البته کلاسی که برخلاف همیشه،در آن خبر از یک سخنران و جماعت خاموش تماشاچیانش نیست!عده ای کوشیده اند، سکوت ما را بشکنند و این بار برخلاف همیشه پای سیاست در میان نیست!

در ادامه ی مطلب می خواهم به دو پرسش پاسخ دهم:1)چرا نمایشگاه عکاسی از معدود امکان های شکستن این سکوت است؟2)عکاسی چه جایگاهی می تواند در دانشکده ی علوم اجتماعی و برای یک دانشجوی جامعه شناسی داشته باشد؟

در پاسخ به سوال نخست چند نکته به نظرم می آید:

1)عکاسی نوعی رابطه ی تصویریست که درجه ی متقابل بودن و دامنه ی تفسیر در آن به مراتب کمتر از کنش های متقابل رو در روست.(شاید بتوان آن را در دسته بندی تامپسون ذیل عنوان شبه کنش متقابل دسته بندی کرد.)اما از دیگر سو،تا حدی از آسیب های کنش متقابل رو در رو در امان است و به نظرم می آید این خود پاسخ سوال ماست:در جامعه ی ما،گفت و گوی رو در رو به معنای واقعی اش،سخت ترین و تقریبا غیر ممکن ترین نوع گفت و گوست.

2)یکی از مسائلی که تشکل های دانشجویی عموما با آن درگیرند،انتخاب میان این دو گانه است:"حفظ مخاطبین خاص یا جذب مخاطب عام"(لازم به تذکر است که خاص و عام بودگی امر نسبیست و در اینجا صرفا منظور من مخاطب عام و خاص جامعه شناسی به عنوان یک علم بودن است.) به تجربه دریافتیم که انتخاب هر یک به معنی حذف دیگریست و معمولا به سختی این دو سبک مخاطبین در یک برنامه با هم جمع می شوند.از معدود برنامه هایی که این دو نوع مخاطب را یکجا جمع کرده اند یا برنامه هایی بوده اند که صبغه ای سیاسی دارند و یا از نوع پخش فیلم یا نقد کتابی معروف بوده اند که این هر دو نوع،سوگیری منفعلانه ای در مخاطب بودن پدید می آورد.از دیگر سو،در دانشکده بسیار دیده ایم برنامه های نخبه گرایانه ای که جامعه ی هدفش را محدود به جماعتی از پیش معلوم کرده است.(حلقه های مطالعاتی و کارگاه ها و بخش زیادی از سخنرانی ها در این دسته جای می گیرند.)این برنامه ها نیز در نوع خود ارزشمندند اما مخاطبین عام را به حال رها می کنند و بدین نحو است که همیشه جماعت کثیری در دانشکده ی ما با جامعه شناسی همچون تماشاگری سر راهی برخورد می کنند.

در این میان نمایشگاه عکاسی،که در آن امکان شرکت هر نوع مخاطبی وجود دارد،مخاطبی که این بار اوست که سخن می گوید و ماییم که می آموزیم،حرکتی نوست.اگر در این روزها کمی با دوستانتان در نمایشگاه قدم بزنید،بازخورد های آموزنده ای از نحوه ی مواجهه ی تماشاگران با عکس ها مشاهده می کنید:این نمایشگاه مجموعه ای در هم فشرده از بسیاری از مسائل اجتماعیست.هر عکس خود، سرفصلی بزرگ از تحلیل های جامعه شناختی را به خود اختصاص داده است.مواجهه ی افراد به عکس ها،در واقع اهمیت آن مسئله و اهمیت نحوه ی بیان آن مسئله را نشان می دهد.

3)نمایشگاه عکاسی،به مخاطبش یاد آوری می کند که تمامی پدیده های پیرامونشان می توانند با رویکرد جامعه نشاختی نگاه کنند و این برای رویکرد تئوریک غالب در جامعه شناسی ما تذکر بی جایی نیست.

و اما سوال دوم:عکاسی چه جایگاهی می تواند برای یک دانشجوی علوم اجتماعی داشته باشد؟(پاسخ دقیق تر به این سوال در مقالات موجود نمایشگاه آمده است.)

 بیاییم به این سوال در متن دانشکده ی علوم اجتماعی خودمان پاسخ دهیم:

1)تا چه اندازه تحقیق های اجتماعی ما خود را موظف می دانند که جامعه را در برخوردی علمی با مسئله ی خودشان درگیر کنند؟ تا چه حد این تحقیق ها برای خود نوعی نقش اصلاح گرانه در نسبت با جامعه تعریف می کنند؟با توجه به بایگانی شدن پایان نامه ها و تحقیق ها و بی واکنشی جامعه ی علمی ما، می توان گفت شاید بسیار کم . رویکرد به شدت غیرپراتیک و تئوریک جامعه شناسی ما گویی دیگر پذیرفته است که تنها مخاطبینش ساکنان معدود پژوهشکده ها هستند.استفاده از عکاسی و فیلم به مثابه یک ابزار توانمند در برقراری ارتباط با مخاطب،البته به وجهی متقابل و با توجه به واکنش های مخاطب،حوزه ایست که سالهاست وا نهاده ایم و این عرصه،عرصه ی هنرمندان و گاها سیاست بازان گردیده است.طبعا نگاه یک هنرمند با نگاه یک جامعه شناس تفاوت های ظریف و جدیی دارد.(چندان که در برخورد هنرمندان با عکس های نمایشگاه نیز مشاهده کردیم و دیدیم که تمامی عکس ها به دلیل های فرمیک،غیر هنری تلقی می شدند در حالی که از منظر مخاطبین عام و یا جامعه شناسان توان انتقال و اقناع بالایی داشتند.)

2)در دانشکده ی ما عموما صحبت از عکاسی به عنوان یک روش به  میان نمی آید و یا اگر مطرح می شود آن را عینی گرا و پزیتیویستی تلقی می کنند،در حالی که در جامعه شناسی امروز دنیا عکاسی(چه حرفه ای و چه غیر حرفه ای)به عنوان روشی هم کمی و هم کیفی تلقی می شود.(در تکنیک عکاسی- مصاحبه و یا در تحلیل عکس ضرفیت بسیاری برای کیفی تلقی کردن این روش وجود دارد.)

در پایان مایلم این نوشته دعوتی باشد برای اساتید و دانشجویان دغدغه مند ما،به  مشارکت بیشتر در این جنس برنامه های عمل گرایانه و دعوتی به تفکر به راه های دیگر عمل گرایانه تر کردن جامعه شناسی در ایران.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  حجاب،کنشی چندگانه

به نظرم می آید،در گفت و گوهای پیش آمده در باب حجاب دو نوع تحلیل مکرراً دیده میشود:1)تحلیل های شرعی در باب حجاب(قائلین به حجاب رسمی با استناد به قرائتی از متن و مخالفین آن با استناد به قرائتی دیگر)2) تحلیل های قانونی(قائلین به قانون با استناد به قانونی بودن مدعا و مخالفین با استناد به تناقض قوانین با هم).جدا از این دو سبک تحلیل رایج مقوله ی حجاب و پوشش را می توان به طرق دیگری نیز مورد ارزیابی قرار داد،به طور نمونه کمتر پیش آمده پوشش را مقوله ای اخلاقی تلقی کنیم و با نظرگاه های اخلاقی روشن به نقد یکدیگر بنشینیم و یا کمتر دیده ایم که در فضای عمومی بحث های اجتماعی راجع به کنش حجاب مطرح شود و موافقین و مخالفین زوایای پیچیده ی این کنش را(به مانند هر کنش دیگری)به تصویر بکشند.

هدف از نوشته ی زیر دعوتیست به بحث در باب پوشش به مثابه یک کنش اجتماعی(و نه فردی) و از دیگر سو نقدیست بر تلقی رایج سیاست گذاری فرهنگی در کشور ما.

بحث خود را با آنچه تقلیلگرایی بنیادی در سیاست گذاری فرهنگی کشورمان می دانم،آغاز میکنم.به اعتقاد من پیش فرضی مشترک در عموم برنامه های فرهنگی ما وجود دارد و آن این است که انسان مخاطب این برنامه ها موجودی عقلانی و به طور خاص آگاه به منظومه ی ارزشی خویش و واجد نوعی عقلانیت ارزشی در کنش هایش است و دیگر اشکال کنش در او تحت الشعاع این عقلانیت قرار دارند.(این نقد قرینه ی همان نقدیست که عموما به جریان روشن فکر دینی ما وارد می دانند)در این مطلب با استفاده از مدل تبیین وبر در تقسیم بندی انواع کنش،مایلم مرور کنم کنش های به ظاهر ارزشی،به طور نمونه پوشیدن چادر،در زمانه ی ما کنش های پیچیده و چندگانه ای هستند و لزوما نمی توان وجه ارزشی این کنش را مهم ترین وجه آن دانست،و چه بسا عامل این کنش اساساً به ارزشی بودن عمل خود باور نداشته باشد.در مقابل نیز،پوشش فردی به ظاهری معارض با ارزش های موجود،الزاما نباید تعارض با ارزش ها تلقی گردد،چرا که بسیار محتمل است،منشأ این کنش،عاطفی،سنتی یا عقلانی باشد.

وبر به کرات مثال هایی از کنش های مذهبی میزند که برخلاف تلقی رایج سنتی نبوده و عاطفی یا عقلانی اند،بر این اساس می خواهم پوشیدن چادر را به عنوان حد نهایی پوشش دینی در کشورمان مورد بازبینی قرار دهم.(البته با تذکر این امر که کنش یک فرد مذهبی در تقسیم بندی انواع کنش وبر می تواند ترکیبی از هر چهار نوع کنش باشد،و بر حسب شرایط یکی بر دیگری غلبه کند.)

1)حال بیایید ببینیم در چه شرایطی پوشیدن چادر بیشتر یک کنش عاطفیست تا ارزشی؟همان طور که می دانید کنشگر در کنش عاطفی وسیله یا هدفی را مورد ارزیابی قرار نمی دهد و کنش ناشی از حال وجدانی یا خلقیات فاعل است(که به آن کنش انفعالی نیز می گویند.)به نظرم از مهم ترین نمونه های عاطفی بودن این کنش،می توان به وجه ایجابی،به پوشیدن چادر به خاطر عشق به شخصی خاص اشاره کرد:عشق به معلمی که دوستش می دارد،مادرش یا هر شخصیت دیگری که انجام عمل را برای او موجه می گرداند البته می تواند منشا این محبت فردی نمادین باشد(به طور مثال عشق به آنچه فرد از فاطمه ی زهرا در ذهن دارد.) از دیگر نمونه های عاطفی بودن این این کنش شرایطیست که فرد به نحوی سلبی و به دلیل ترس از رنج فردی که دوستش می دارد دست به این عمل می زند.(احتمالا نمونه ی این را در نسبت والدین و فرزندان بسیار دیده اید.)

2)چه زمان پوشیدن چادر می تواند بیشتر یک کنش عقلانی معطوف به هدف باشد؟مهم ترین ویژگیی که باید در اینجا لحاظ شود،داشتن هدفی روشن و عقلانی است که کنشگر متناسب با آن همه ی وسایل را فراهم می کند.گمان می کنم نمونه ی این کنش را نیز بسیار مشاهده کرده ایم:در شرایطی که فرد باور دارد،پوشیدن چادر می تواند امنیت جانی و روانی او را حفظ کند،و یا در شرایطی که فرد عضویت در گروه های اجتماعی یا رسیدن به جایگاهی اجتماعی را در گرو داشتن این فرم  خاص می بیند،کنش او را می توان بیشتر عقلانی تبیین کرد.در همین زمینه هر نوع تلاش آگاهانه جهت هویت یابی در گروه های اجتماعی را در این دسته قرار می دهم.

3)در چه شرایطی این کنش نوعی کنش سنتی است؟در این نوع کنش راهنمای فرد،عادات و عرف و یا باورهایی هستند که طبیعت ثانوی فاعل را تشکیل میدهند.فاعل در این نوع کنش نیازی به تصور هدف و وسیله ندارد و یا حتی نسبت به آن احساس عاطفه نمی کند بلکه کنش بازتاب ممارست هاییست که در او ریشه دوانیده است.نمونه ی این وضع را نیز بسیار دیده ایم:افرادی که بیشتر در راستای منش خانوادگیشان چادر می پوشند.

4)و در نهایت چه زمان پوشیدن چادر کنشی عقلانی و معطوف به ارزش است؟چندان که می دانید در این نوع کنش هدف ذاتاً برای کنشگر ارزشمند است و نه عقلانی اما او ابزاری عقلانی برای رسیدن به آن انتخاب می کند.نمونه های بسیاری نیز ازین دست وجود دارند که ارزشمند دیدن آنچه در دین(چه متن مقدس و چه متن سنت)آمده،منشا عمل ایشان است،البته ارزش های دیگری چون احترام به والدین نیز می تواند منشا این نوع پوشش باشد.

آنچه را که به صورت شماتیک در این نوشته بیان کردم،می توان در باب هر نو ع پوشش دیگری نیز مطرح کرد که در این مجال نمی گنجد؛در نمونه های آورده شده مطمئنا جای مناقشه بسیار است،اما به نقطه ی اتکای اصلی این نوشته باز می گردم،بسیار مهم است که در سیاست گذاری های فرهنگی،پیچیدگی های کنش و کنشگران را درک کنیم و به سادگی برچسب های رایج این روزها را بر هر عملی تحمیل نکنیم،چه بسا فردی چادری و دوستی داری حجابی متفاوت،هر دو کنشی ابزاری یا عاطفی و یا سنتی و متناسب با فضایی که در آن زیست می کنند اتخاذ کرده باشند و تأکید بر ارزش ها چه به صورت اجباری و با قانونی کردن آن و چه با آموزش،چندان اثری بر کنش فرد نخواهد گذاشت.پیش از توصیه های زودهنگام(چه در قالب سیاست گذاری و چه امر و نهی های دینی)باید به شناخت دقیق تر جامعه ای که در آن زیست میکنیم بپردازیم.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  خطوط چهره ی آدم ها

خطوط ناب یکی میلاد

حکایتی تازه

در امتداد زمین

***

خطوط دائم یک عمر

شکستنی خاموش

در امتداد زمان

***

چه رازها که در دل هر خط

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

تا پناهی از بیمم باشد

محرابی نیافتم

...

تا پناهی از ریشخند امیدم باشد...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

طرد نامشروط

بر میگردد

نگاه می کند

به خط رابطه اش با خودش

به خود و قصه ی بی منتهای سرفرازانه 

 هر کوی و بام را 

 از شوق و بی قراری کشفی صدا زدن

***

به خود

و این امروز 

 اندام نحیف و ترسانش

از روزگار همیشه ، پیغام گنگ خطا بودن.

و آن خطاب های مکرر 

 که بی دلیل،فرمان نا به جایی هر رنگ و نقش را

در جای جای خاطره اش مشق می کردند.

***

نگاه می کند

 به خط رابطه اش با خودش

همان خطوط خطا 

 که یادگار قدیمی را

به پیکر مشوش امروزش 

 پیوند می زنند
***

و باز می نگرد

به پیکر شکسته ی امروزش

تجسد هزاران هراس ناخوانده 

 کاینک دگر نمی خواهد 

 در امتداد نفس گیر این سیاق

گام بردارد 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

منسوخ شدن مفهوم منزلت انسانی

ماجرا از اینجا شروع می شود که کودکی دست و پا لرزان،جست و جوی خویشتنش را در گوشه ای از جهان که ایران باشد،آغاز می کند.لزومی ندارد تجربه های عجیبی داشته باشد تا بفهمد،سهم انسانی او در این جست و جو،اساساً بی معنیست.نه تنها نظام سیاسی بلکه زیست جهان اجتماعی اش نیز برای ارزشمند دیدن واقعیت انسانی،نیازمند طی کردن قرن ها بی خانمانی ذهن مدرن است. می خواهم در این نوشته با تکیه بر مقاله ی "منسوخ شدن مفهوم آبرو" در کتاب ذهن بی خانمان پیتر برگر و با اشاراتی اندک به دلالت های پدیدارشناختی این رویکرد،از منسوخ شدن مفهوم منزلت در جامعیمان صحبت کنم.

برگر در آن مقاله اشاره می کند که چگونه مفهوم آبرو در تجربه ی مدرن جای خود را به منزلت انسانی می دهد.(لازم به یادآوریست که تأکید بر تحلیل مکانیسم های آگاهی جامعه خاصیت رویکردی پدیدار شناختیست،چراکه اساسا این رویکرد معتقد است هر آنچه بر بشر پدیدار می شود از سنخ آگاهیست و واقعیت تام اجتماعی نیز دارای مؤلفه ی اساسی آگاهیست)مفهوم آبرو در جامعه ی سنتی درواقع پیوندی نه تنها میان فرد و جامعه، بلکه بین فرد و هنجارهای آرمانی جامعه است.به طور مثال سلسله مراتب اجتماعی مهم ترین ملاک آبرو در نظام فئودالیست.در عصر جدید،در گروه هایی چون اشراف و نظامیان هنوز نگرش سلسله مراتبی جایگاه خود را حفظ کرده است.

از نظرم در ایران این نگرش سلسله مراتبی از جایگاه اجتماعی انسان تا به امروز در بعضی نهاد های قدرتمند به نحوی هژمونیک خود را تقویت کرده و دوام یافته است و در نتیجه مفهوم آبرو همچنان در نسبت با این نهاد ها فهم می شود،نهاد روحانیت و نهاد بازار سنتی،که از یک طرف در درون خود این نهاد ها سلسله مراتب را می توان دید و از طرف دیگر در نظم اجتماعی عمومی.(البته در چند سال اخیر بازتولید این جایگاه با اختلال مواجه شده است.)

در اروپا اما با بر آمدن نظام بورژوازی،برداشتی نو از انسان و جامعه پدیدار شد که هر تصوری از مفهوم آبرو را از میان برداشت.به تعبیر برگر آگاهی مدرن نقاب از رخ مفهوم آبرو برمی گیرد و نشان می دهد که آبرو جزمصنوعی رنگ آمیزی شده نیست.کشف مدرن منزلت انسان دقیقاً در میان ویرانه های مفاهیم از اعتبار افتاده ی مربوط به آبرو اتفاق افتاد.در اینجا انسانیت صرفاً به خود فرد به معنای دقیق کلمه،یعنی فرد بدون توجه به موقعیت اجتماعی اش تعلق دارد.اینبار این مفهوم منزلت است که پل میان فرد و جامعه می شود.(نکته ی قابل ذکر اینجاست که کشف فردیت خود بنیاد،این دستاورد اخلاقی عظیم دنیای مدرن،صرفاً از طریق منزلت ناشی از موجودیت واقعی انسان ممکن گردید.)

شاید از خود بپرسید چطور آگاهی مدرن مفهوم آبرو را منسوخ می کند؟از نظر برگر نمی توان هیچ نظریه تک علتی را در پاسخ به این پرسش مطرح کرد،با این حال روند نهادزدایی و کاهش اقتدار نهاد ها بر فرد از مهم ترین عللیست که منجر به شخصی سازی فرایند هویت یابی می گردند.در واقع با رجوع به مفهومی دیگر در کار برگر می توان این نهادزدایی را بهتر فهمید:"چندگانگی زیست جهان های اجتماعی" در جامعه ی مدرن موجب می شود تا ساختار هر جهان خاص به شکلی ناپایدار و نامطمئن تجربه شود.در واقع در چشم انسان مدرن با توجه به تجربه ی خود از کثرت جهان اجتماعی،اقتدار نهاد ها نسبی می شود و در نتیجه نظم نهادی تا حدی واقعیت خود را از دست می دهد و تاکید واقعیت از نظم عینی نهاد ها به قلمرو ذهنیت فرد جا به جا می شود.(باز هم لازم به یادآوریست که در رویکرد پدیدار شناختی هر افقی به جهان یک عالم زندگی یا زیست جهان((world life است  و زیست جهان اجتماعی مجموعه ای از افق ها و یا رشته ای از معانیست که فرد در آنها با دیگران سهیم است.)

با مرور آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که اساساً باید مفهوم آبرو منسوخ می شد تا مفهوم منزلت بتواند از میان ویرانه های آن خود را نمایان سازد،بیایید تجربه ی خود را از مفهوم منزلت انسانی مرور کنیم.برگر منکر این نمی شود که آگاهی از این امر که پشت نقش های تحمیلی جامعه انسانیتی نهفته است،صرفاً ویژگی مدرنی نیست.در ادیان هم انسانیت از حیثیتی عمیق برخوردار است.اما آنچه به طور مشخص مدرن است راه و رسمیست که این واقعیت انسانی را به واقعیت اجتماعی مرتبط می کند.اگر بخواهیم به تجربه ی خود برگردیم شاید بتوان گفت،در زیست جهان اجتماعی ما،دین به وجهی پدیدار شناختی از یک طرف آگاهی نسبت به کرامت انسانی را به وجود آورده اما از طرف دیگر نقطه ی مقابل آن نیز تشدید شده است و این خود مانع مرتبط کردن این واقعیت انسانی به واقعیتی اجتماعی گردیده.

برگر در پایان مقاله اش دوباره مرور می کند که پایگاه اجتماعی مفهوم آبرو متعلق به جهانی تشکیل یافته از نهادهای نسبتاً دست نخورده و با ثبات بود،اما اکنون نهادها دیگر مأوایی برای فرد نیستند،بلکه به جای آن به واقعیت های سرکوبگر که خود فرد را تحریف می کنند و بیگانه می سازند بدل می شوند..نقش های زین پس به "خود"فعلیت نمی بخشند بلکه همچون حجاب وهم خود فرد را نه تنها از دیگران،که از آگاهی خویش نیز پنهان می کند.ازین پس تنها از شکاف های خالی مانده از اشغال نهادها(به اصطلاح حوزه های خصوصی زندگی اجتماعی)است که فرد می تواند به خویشتن یابی یا تصریح خویش امید بندد.

در اینجا باز هم بیایید تجربه ی خود را مرور کنیم،خویشتن یابی در حوزه ی خصوصی اساساً زمانی امکان پذیر است که چیزی به نام حوزه ی خصوصی در آگاهی جامعه تعریف شده باشد،نمی خواهم بدین نحو اغراق گونه از نبود حوزه ی خصوصی سخن بگویم،اما شاید بتوان مدعی شد که حوزه ی خصوصی در ایام جوانی و تا زمانی که فرد توان استقلال مالی از خانواده را نداشته باشد،همچنان در زیست جهان اجتماعی ما بی معنیست،نمونه ی این پدیده را می توانید در مهاجرت های زیاد دانشجویان از زادگاهشان به دیگر شهر های کشورمان حتی در شرایطی که به لحاظ تحصیلی هیچ ضرورتی ندارد و مهاجرت به دیگر کشور ها ببنید.

ادعاهای گزاف همیشه در پایان نوشته ها آزارنده اند،شاید نتوان گفت منزلت انسانی در آگاهی ما وجود ندارد اما آنچه به راستی در بسیاری از وجوه حیات اجتماعی ما نمایان است،نبود ساز و کاریست برای تبدیل این آگاهی به واقعیتی اجتماعی.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

زیستن در گذشته،تجربه ای از زندگی خوابگاهی

زندگی خوابگاهی از آن وضعیت هاییست که هر چه بر سال های بودن ما در آن افزوده میشود،کمتر به آن می اندیشیم.هر چه تعلق ما به این فضاها بیشتر می شود،کمتر تناقضات و نا به سامانی ها و وجوه غیر معقولش به چشممان می آید.به نظرم می آید دو دسته افراد هستند که بالقوه بیش از دیگران  می توانند تناقضات و آشفتگی های یک سیستم را درک کنند:نخست تازه واردین و دیگری آنها که به دلیل شکست در انطباق خود با فضا از عضویت کامل در آن طرد شده اند.با این وجود، مطرودین و تازه واردین دو سنخند که درعین درک تناقضات یک سیستم،چه به لحاظ روانی و چه به لحاظ اجتماعی امکان ارائه ی صورت بندی دقیقی ازوضعیت خود ندارند.اینجاست که پژوهشگر باید وارد عمل شود. در اینجا مایلم تجربه ی زندگی خوابگاهی را از منظر یک دانشجوی سال اولی دوران لیسانس با هم مرور کنیم.

دوست جوان 18ساله ی ما فضای تربیتی که در آن قرار داشته و هویتش را تا به حال در نسبت با شبکه ی روابط آن فضا تعریف می کرده ترک می کند.او اکنون ساکن تختیست در اتاقی و آن اتاق واحدی است در ساختمانی و آن ساختمان یکی از چند ساختمان یک خوابگاه بزرگ است.او حال نخستین بار است که کلیت زندگی اش را در معرض نمایش دیگرانی می بیند که خانواده ی اش نیستند.در اغلب اوقات یک روز مجموعه ی وسیعی از آدم ها با وضعیت سنی و جنسی مشابه او،حرکات او را نظاره گرند.این شباهت نخستین چیزیست که او را مجبور می کند،برای نشان دادن وجوه تمایز بخش شخصیت خود تقلا کند.مکانیسم هویت یابی فعال شده است،او می باید تمامی آنچه "خود"می انگارد در معرض نمایش بگذارد.تفاوتی که این فضا با فضای دانشگاه دارد این است که در بدو امر مراکز قدرتمند برای احراز هویت امکان بروز خود را ندارند.اگر در دانشگاه : اساتید،تشکل ها،تاریخچه ی دانشگاه،دانشجویان سال های بالا تر،گروه های بزرگ یا کوچک سیاسی و غیر سیاسی غیر رسمی، روزنامه ها و نشریات و... با به کنترل در آوردن فضاهای متکثری چون کلاس ها،سلف،بخشی از فضای عمومی در دانشگاه،نمازخانه،سایت،کتابخانه ، دایره ی تعریف این خود را تنگ تر میکنند و او را از وضعیت بی قید آزارنده ی اش خارج می کنند،در خوابگاه به دشواری چنین اتفاقی رخ می دهد،خوابگاه آنچنان که از نامش پیداست تنها فضاییست برای گذارن نیاز های روزانه.این فضا به قدری تهی از بار معناییست که اساسا فرد را ناچار به تقلا برای احراز خود،نه با توسل به عوامل قدرتمند موجود در فضا بلکه از طریق توسل به نشانه های قدرتمند در تجربه های گذشته اش میکند.بدین طریق است که گذشته بخشی از زمان حال در خوابگاه می شود.

حال می خواهم ادعایی بکنم،احراز هویت در چنین فضایی صورت نمی گیرد مگر با انکار دیگری.چراکه آنگاه که گذشته منشا اثر باشد،این واحد نسبتاً غیر قابل تغییر،هر آنچه که هستی اش را در معرض خطر بگذارد دشمن می انگارد و در پی انکار و حذفش بر می آید.ورودی های سال اولی در خوابگاه در واقع تبدیل به مدافعین خانواده،شهر،روستا،مذهب،زبان و تمامی آنچه در گذشته با آن شناخته میشدند،می شوند.مدافعینی که از شدت بی اطلاعی از بنیان ها و اقتضائات فضای گذشته ی خود،امکان جرح و تعدیل در آن را نیز ندارند.احساسا عدم امنیت نسبت به هر غیری،مهمترین وضعیت وجودیست که او در چنین شرایطی تجربه می کند.لازم است یاد آور شوم،او در جامعه ای به چنین وضعی دچار میشود که عدم باور به تکثر در فضای فرهنگی اش خود به خود عاملی برای داشتن احساس عدم امنیت هست.

دو راه در پیش روی اوست،یا فرد می تواند به گذشته اش رجوع کند و در این رجوع دست به بازآفرینی بزند(این توانایی از یک طرف توانمندیی شخصیست و از طرف دیگر بستگی به میزان پذیرش گذشته ی او در فضای فرهنگی عمومی دارد.) و یا می کوشد خود را با تشکیل گروه های هم شهری،هم قوم،هم زبان و هم نژاد خود از این مخمصه نجات دهد.در این میان آنها که توان مرور گذشته و جرح و تعدیل آن را ندارند و آنها که آنقدر اقلیتند که راهی برای گریز از این وضع نمیابند،همان مطرودینی هستند که قربانی نظامی غیر پویا می شوند.اگر این سیستم امکان خودشکوفایی در فرد را نه در گذشته،بلکه در توانمندی های فعلی او می جست،این بازی به تمامه دگرگون میشد.خوابگاه تنها نمونه ی کوچکیست از میان نمونه های بسیار در جامعه ی ما که اساسا جایی برای بروز شایستگی های فردی مطابق با آنچه او می خواهد،باز نمی گذارند.

...

پ:الان مدتیه من دیگه خوابگاه نیستم،البته باید برگردم.یه دسته ی دیگه از آدم ها هم که شاید بتونن وضعیت های اسف ناک رو دریابند همین ها هستند که تا اطلاع ثانوی در اون موقعیت نیستند...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

از خوان نعمت کتاب

نظریه و روش در تحلیل گفتمان

شاید تا به حال برای مطالعه در حوزه ی روش های تحقیق کیفی،سری به منابع ترجمه شده در باب تحلیل گفتمان زده باشید و لابد دیده اید که منابع زیادی در این حوزه یافت می نشود و آنها هم که موجود است،برای ورود به بحث چندان مناسب نیست.چند ماه پیش کتابی به فارسی ترجمه شد که به نظرم هم بهترین منبع برای آنهاست که به تازگی می خواهند وارد این حوزه شوند و هم صورت بندی منظمی از رویکرد های مختلف تحلیل گفتمان می دهد به آنها که چون من تاکنون تنها سرگردانی این راه را چشیده اند.

نظریه و روش در تحلیل گفتمان اثر ماریان یورگنسن و لوئیز فیلیپس،ترجمه ی هادی جلیلی،به تازگی توسط نشر نی به چاپ رسید.آنچنان که نویسندگان کتاب، خود می گویند،تقسیم بندی حوزه ی تحلیل گفتمان به رویکرد های مختلف،برساخته ی شخصی خود ایشان است.آنها در کتابشان سه رویکرد را در حوزه ی تحلیل گفتمان مورد بررسی قرار داده اند و وجوه اشتراک و افتراق آنها را کاویده اند.نخستین رویکرد،نظریه ی گفتمان ارنستو لاکلاو و شانتال موف است،دیگری تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف و سومی روانشناسی گفتمانیست.(تنها می ماند رویکرد فوکو و همچنین رویکرد زبان شناسانه که دیگر در مجال این کتاب نمی گنجیده.)

شاید شما هم چون من از عنوان سومی،روانشناسی گفتمانی شگفت زده شده باشید،آخر میان منابع فارسی تا به حال همچین عنوانی پیدا نشده بود،قبل از معرفی بخش های کتاب،جهت تحریک حس کنجکاویتان می گویم،روانشناسی گفتمانی برخلاف نامش شرایط روانی و درونی نیست،رویکردیست به روانشناسی اجتماعی که گونه ای تحلیل گفتمان را به وجود آورده تا نحوه ی شکل گیری خویشتن و احساسات افراد و تحول آنها در طول تعاملات اجتماعی را بکاود و نقش این فرایند ها را در تغییر و بازتولید فرهنگی و اجتماعی نشان دهد.خب می دانم الان کنجکاو شدید!

برویم سراغ اصل مطلب،گفتم کتاب آن سه رویکرد را از هم تفکیک کرده،نویسندگان کتاب در ابتدا در هر یک از این سه رویکرد،به شرح بنیان های نظری و دستورالعمل های روش شناختی تحلیل گفتمان پرداخته و مثال هایی عملی از تحلیل گفتمان در هر یک از این سنت ها آورده اند.آنها پس از مقایسه ی این سه رویکرد و نشان دادن وجوه تکمیل کننده ی آنها به این پرسش پاسخ می دهند که چگونه می توان تحقیقی چند دیدگاهی با تلفیق رویکرد های مختلف تحلیل گفتمان و رویکردهای غیر تحلیل گفتمانی انجام داد و در نهایت کتاب با بحثی درباره ی ماهیت تحقیق انتقادی در قالب پارادایم برساخت گرایی اجتماعی به پایان می رسد.

شاید اینجا مفید باشد که کمی از وجوه اشتراک این سه رویکرد سخن بگوییم،به این دلیل که پیش فرض های مشترک آنها در واقع در حکم چارچوبی برای تحلیل گفتمان است.در درجه ی اول نقطه ی عزیمت هر سه ی آنها برساخت گرایی اجتماعیست.(به معنی باور به اینکه جهان اجتماعی به نحوی اجتماعی ساخته شده و دانش ما هم از جهان بازتاب واقعیت جهان خارج نیست بلکه محصول مقوله بندی جهان به دست خود ماست.)،وجه اشتراک دوم این است که هر سه رویکرد نگاهشان به زبان متأثر از زبان شناسی سختارگراست.(یعنی معتقد است دسترسی ما به واقعیت همواره از طریق زبان است و در واقع زبان در برساختن واقعیت نقش دارد.)،وجه اشتراک سوم آنها هم در برداشتشان از فرد است که مبتنی بر نوعی مارکسیسم ساختار گراست.(به طور خلاصه اینکه معتقدند،سوژه در گفتمان ها خلق می شود.)با وجود اینکه هر کدام از این سه رویکرد بالا،بنیان های نظری و روش شناختی متفاوتی را اتخاذ کرده اند،نقطه ی شروع هر سه شان در تحلیل باور به این است که شیوه ی سخن گفتن ما درباره ی جهان هویت ها و روابط اجتماعی،آنها را به شکلی خنثی بازتاب نمی دهد بلکه نقشی فعال در ایجاد آنها و تغییرشان دارد.حال اگر شما هم این چارچوب کلی را قبول دارید،پیشنهاد می کنم حتما سری به این کتاب بزنید.به قول مترجم کتاب در زمانه ی ما  ترجمه ی هر اثری در واقع راهی نو در جریان اندیشه است.شما را به این راه نو دعوت می کنم.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  فعلا!

مدتیه درگیر هویت نمایشیم هستم.این روزا فکر میکنم وبلاگ هم مثل بقیه ی فضاهای مجازی و گاه حتی بیشتر،خاصیت نمایشی داره و این نویسندست که باید سعی کنه هرچه بیشتر پشت صحنش رو روی صحنه بیاره و به جای ساختن یه ویترین جذاب از خودش به بر قراری رابطه و داشتن دیالوگ فکر کنه...حالا بگذریم که یه چیزی در درونم میگه همه ی این تلاشا چرته رسما!اما هنوز امید دارم که روزی برگردم و صادقانه به باز کردن این دریچه فکر کنم،دریچه ای برای شنیدن و شنیده شدن...راستش دلم نمیاد اینجا رو ببندم!حالا شاید به نوعی اینجا میراث عصری باشه که دیگه به سر اومده(بی آنکه عصری تازه آغاز شده باشه)،اما در دلش صادقانه ترین دوستی ها نهفته است و اینه که نمیذاره درشو تخته کنم...فعلا!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

خرداد59 و آغاز قصه ی انقلاب فرهنگی

چه خوشمان بیاید و چه نیاید،انقلاب فرهنگی بخشی از خاطرات جمعی ماست و بازخوانی آن کاریست که مردم چون هر بخش دیگر تاریخ،آگاهانه یا نا آگاهانه صورت میدهند.اکنون 30 سال از بهار 59 میگذرد.بهاری که آخرین نفس های یک دانشگاه متکثر به لحاظ ایدئولوژیکی بود.اما بیاییم دوباره نگاهی به آن بهار بیاندازیم و لحظه ای خویشتن را در جایگاه یک دانشجوی 59 ببینیم.دانشگاه،کانون فعالیت گروه های چپ مارکسیستی و اسلامیست.گروه هایی که فاقد پایگاه گسترده ی مردمیند،دانشگاه را تنها پایگاه خود مبینند و می کوشند از این آخرین سنگر خود دفاع کنند.در مقابل خط امامی ها که به تازگی سفارت آمریکا را فتح کرده اند،بیش از پیش به نقش خود و پایگاه مردمیشان باور دارند و هر روز از تصفیه ی دانشگاه سخن می گویند.دیگر گفت و گویی در کار نیست،یک طرف این بازی چندان قدرتمند است که ترجیح میدهد به جای گفت و گو،حریفش را حذف کند و حریف نیز آنقدر ناتوان است که جز با زبان اسلحه تمی تواند از موجودیتش دفاع کند.در شرایطی که آمریکا ستیزی یکی از مهمترین عناصر هویتی انقلاب شده،تنها همین مانده است که درگیری چپ ها در دانشگاه را هم به آمریکا نسبت دهند که می دهند.در چنین بهاریست که امام از پاک سازی دانشگاه سخن میگوید:"بیشتر ضربات مهلکی که به جامعه خورده است از روشنفکران دانشگاهییست که تنها حرف هایی را میزدند و میزنند که دوست روشنفکرشان بفهمد،تنها چیزی که اینجا مطرح نیست مردم اند.باید انقلاب اسلامی در تمام دانشگاه های ایران به وجود آبد تا اساتیدی که در ارتباط با شرق و غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم اسلامی"(صحیفه ی نور جلد 12،ص202) حال دیگر زمانی باقی نمانده،مقرر کرده اند که همه ی گروه ها باید دفتر های خود را تعطیل کنند و از آنجا خارج شوند.درس ها و امتحانات تا نیمه ی خرداد تمام می شود و از آن پس دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است.اما گروه ها حاضر به تخلیه ی دانشگاه نیستند،دانشگاه شده است میدان جنگ ! در نهایت بعد از درگیری های خونین،مخالفان دانشگاه را رها میکنند و آخرین پایگاهشان را به رقیب می سپارند.قصه ی بهار 59 هم اینطور تمام می شود که حدود یک سوم کادر علمی دانشگاه ها از کشور خارج می شوند و دانشجویان مهاجر هم مدام بیشتر میشوند.(ناهید روشن نهاد،انقلاب فرهنگی در جمهوری اسلانی،ص164)

آنچه در زمان حال هر جامعه ای رخ میدهد در جریان مشاجره درمورد معنای اعمال آن جامعه در گذشته ، ساخته می شود.اگر امروز همچنان پرونده ی انقلاب فرهنگی گشوده است،با وجود تمامی دولتی بودن این پروژه،میتوانیم ردپای آن را در افکار خودمان ببینیم.پرسش هایی هست که دیگر زمان آن فرا رسیده که پاسخی قاطع برایشان پیدا کنیم:آیا اساسا در عرصه ی فرهنگ می توان از انقلاب سخن گفت؟آیا تغییرات فرهنگی،جز در تعاملی با تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ممکن است؟انقلاب فرهنگی در کامل ترین صورت خود در چین تجربه شد و دیدیم که پیامد این انقلاب چیزی جز جنگ داخلی نبود،چرا که اساسا ماهیت انقلاب های فرهنگی ماهیتی تناقض آمیز است،اگر ما به این معتقدیم که جامعه در فرایندی طولانی مدت دست به خلق ایده ها و افکار نو میزند،پس هر سیاستی که بخواهد این اصل را نادیده بگیرد،محکوم به شکست است.فرهنگ ها و کارگزاران فرهنگی یکی از مهم ترین عناصر شکل گیری یک انقلاب اند،اما نه بالعکس! انقلاب نمی تواند فرهنگی نو بیافریند،بلکه این تغییرات فرهنگیست که انقلاب را می آفریند.و این تغییرات فرهنگی خود برایندی از مجموعه ای از تغییرات اجتماعی و اقتصادی و سیاسیست.آیا این به معنی ممکن نبودن سیاست گذاری فرهنگیست؟نه،هیچ دولتی حاضر به نادیده گرفتن ساست گذاری فرهنگی نیست ،اما در تجربه های موفق سیاست های فرهنگی در چشم اندازی واقع بینانه تصویر میشوند.واقع بینی به هیچ وجه به معنای تمکین به امر موجود نیست،بلکه به معنای فهم مکانیسم های اجتماعی پیاده کردن سیاست های فرهنگیست،طبعا توسل به زور،خود نشانه ای از عدم درک این مکانیسم های تغییر اجتماعیست.آنچه تحت عنوان بومی کردن دانشگاه،به جای اسلامی کردن این روز ها از آن سخن میگویند،بیش از آنکه انقلابی آموزشی باشد،فرایندیست که در تمام کشور های موسوم به جهان سوم به طور خودکار در حال رخ دادن است.این تغییرات نیاز به داد و فریاد ندارد،نیاز به کمیته ی انضباطی هم ندارد،تنها زمان می طلبد و کمی آرامش.علمی که بومی این خاک است،در پاسخ به مسائلی ایجاد میشود که صاحبانش در گفت و گویی آزادانه و در آرامش طرح میکنند.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

...

قطره،قطره

چشمه ای کوچک

چکه،چکه

کوهستانی بزرگ

...

قطره ای افتاد

خاک خیس شد

قطره ای در تن خاک

...

آفتاب

آه آفتاب

...

مرزی میان ماندن و رفتن

بودن!

یکی قطره بودن

...

پ:حس میکنم مدت هاست دست خودم برای خودم رو شده،آخه خواهر من،وقتی دلیلی برای خاص بودگی نمی بینی،وقتی که مثه یه پیرزن ۸۰ ساله یه گوشه نشستی و به بیهودگی مبارزه برای خاص بودگی فکر می کنی،دیگه برای چی باید مکان و زمان تولدت برات مهم باشه؟نشانه هایی که درواقع در جهانت میتونه فاقد هر گونه معنی باشه...خب چی بگم واللا!!!

زمان به اعتبار مبداهایی که فرد تصمیم میگیره مهم بشماره،به واحدهای مختلف تقسیم میشه،شاید با حرفم مخالف باشین و بگین دیگه زیادی توافق جمعی رو نادیده گرفتی.اما اگه بخوایم از منظر یه آدم مدرن به قضیه نگاه کنیم،حتی نوروز و شب قدر و هزاران مبدا شناخته یا ناشناخته ی دیگه که ممکنه توش پای قراردادی جمعی در میون باشه باز هم از سیستم معنا بخش فرد فرد آدما می گذره...

اما آیا توافق جمعی درباره ی اهمیت زمان تولد و معناش وجود داره؟حتما میگین از کدوم جامعه حرف میزنی؟ اما مهم تر از این سوال ها به نظرم این سوال مهمه که من به عنوان یک فرد چه معنایی به زمانی که بالاخره به لطف اجبار اجتماعی برام مهم شده میدم؟راستی گفتم لطف چون هنوز موردی رو ندیدم که از یادآوری تولدش ناراحت بشه.

حالا این دختر 22 ساله،این واحد آماری تو دفتر ثبت احوال،داره سعی میکنه با فکر کردن به بهانه های بودنش این روز رو برای خودش مهم کنه،اما راستش اینه که داره به این فکر میکنه که چرا نمی خواد بمیره،در چنین شرایطی که آرزوی مرگ هر لحظه به سراغ اونو خیلی از هم سن و سالاش میاد...

خب اینم جوابش تا این لحظه:امروز،آغاز 22 سالگی،بهانه ی بودن من،کشف سحابی مرموز هم داستانی با همه ی اونها که با دلیل یا بی دلیل هنوز زنده اند،شاید بشه اسمشو گذاشت احساس غریب دوستی!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

شعر بی پایان!

 برای امید منتظری

حضورت،حکایت مکرر طرد بود و راندگی

هم از نخستین ناله ای

که آمدنت را خبر میداد.

...

آغوش نفرین شده ی دایگان سیاه جامه

و شیره ی اندوهی

کز سینه های خشکشان میچکید،

اینت هدیتی به پاس آمدنت

و هدیتی به پاس رفتن آن دیگری

...

با تلخ مایه خجلتی

قد کشیدی

به قامت یک تاریخ

تاریخ فتنه ی هابیلیان!!!

تاریخ رستگاری قابیل

تاریخ باژگون...

...

اینک

در سطر های خالی این دفتر

 قابیل خشمگین

با نفرتی کشنده

و شهوتی که تیر میکشد

 تیر میکشد

در بند بند وجودش

فریاد میزند:

مولود شوم فتنه ی خاموش!

قربانی تو را،

حتی اگر تمامی جانت

سهمی نه،حتی گوشه ی چشمی

در کار نیست.

 ...

اما امید ما

در کنج خلوت زندان

خطی به روی خط

آغاز شعر حضورش را

تصویر میکند...

...

پانوشت:چند وقت پیش دوستی مینالید که ما تو این مملکت به جای همه ی چیزهایی که نداریم شعر داریم! چند وقته دارم به این حرفش فکر میکنم،و می بینم حال و روز خودم هم این روزها چقدر شعرگونه شده،یاد رمان زندگی جای دیگرست کوندرا می افتم...به قول کوندرا بیماری تغزلی رویه ی دیگه ی حکومت های توتالیتره...خب الته منظور من تبانی شاعر با جلاد نیست اون طور که کوندرا میگه،من شاعری رو یه جور لکنت زبان میدونم،لکنتی که در مواجهه با واقعیت غیرانسانی جهان بیرون از خودش دچارش میشه...

"دیواری که در پشت آن مردان و زنان را زندانی کرده بودند کاملا پپوشیده از شعر بود و در آن سوی دیوار مراسم رقص برپا بود؛اما نه رقص مردگان!رقص معصومیت،معصومیت با لبخند خونینش..."

دیواری که این روزها دور تا دور زندگی ما رو احاطه کرده...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

تحلیل تاریخی یا توجیه تاریخی؟

مجری می پرسه:آقای دکتر،شما که خودتون انگلستان درس خوندید،به نظرتون نظام آموزشی انگلستان به این اهمیت نمی ده که دانشجویی که ازش بیرون میاد به نحوی حافظ نظام و ارزش هاش باشه؟

جناب دکتر:  ببینید من مخالف تحلیل های غیر تاریخی ام،حالا چون شما می پرسید میگم:در حال حاضر شاید حساسیت های نظام های غربی کمتر شده باشه،چون فرهنگ جامعه هم یکدست تر شده  با این حال مسائلی مثل مسئله یهود هنوز هم ممنوعه است.

اما همون طور که گفتم بهتره تحلیل تاریخی داشته باشیم.آمریکا در دهه ی 50 چطور با مخالفان خودش در دانشگاه برخورد میکرد؟دوران مک کارتیسم رو ببینید که چطور با مارکسیسیت ها برخورد میشد...

...

به طور خلاصه حرف آقای دکتر این است که:

غرب در حال حاضر کمتر دچار تعارضات فرهنگیست اما در دورانی که تعارضات شدید ایدئولوژیکی وجود داشت،دانشگاه ها آشکارا دست به حذف ایدئولوژی رقیب می زند.

...

خب در چنین فضایی چه نتیجه گیری منطقی ازین بحث می توان کرد؟

اگر امروز جامعه ی ما دچار تعارضات گفتمانیست،گفتمان غالب حق دارد از ابزار های ممکن برای حذف رقیب استفاده کند.

...

حالا میشه پرسید: جناب دکتر کچوئیان،شما که تا بدین حد از الگو برداری از جوامع غربی پروا می کنید چطور با تمسک به  این سبک استدلال های تاریخی،عمل خودتون رو در دانشگاه توجیه میکنید؟به نظرتون این هم یک سبک الگو برداری نیست؟

...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  در واپسین دقایق

زبان مبهوت حقیقتی است

تقلای واژه ها

...

می پرسد:

ای گرما ی نا به جا

افسون مهر کدام اختر تابانی؟

...

کلامی نه

در واپسین دقایق زبان نمی جنبد.

لب های دوخته

...

با من بگو ، با من بگو

این دو چشمه ی جوشان

این دو چشم

از مرز بی کلنگ کدام خاک ناب جوشیده؟

...

لب های دوخته

...

تکرار می کند:

ما دست خورده و ویرانیم

این شرط زندگیست

 

در قرن بی شماری پیوند

لکنت بهانه ایست

نه خاک ناب،نه، جاودان اختر تابانی

نه واپسن دقیقه ای حتی

...

لب های دوخته

...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور