تبليغاتX
شبانه
 
   
     
 
 
   

 كلاس هاي ترم پاييز موسسه ي معرفت پژوهش


درس

مدرس

روز

ساعت

فلسفه هنر

آقاي مسعود عليا

شنبه

16 الي 18

درآمدي بر فلسفه دين

دكتر سروش دباغ

يكشنبه

17 الي 19

درآمدي بر فلسفه ذهن

دكترحسين شيخ رضايي

دوشنبه

16 الي 18

فلسفه سياست در آراء فوكو

آقاي افشين جهان ديده

سه شنبه

17 الي19

اخلاق و سياست

آقاي محمد علي كديور و آقاي صدرا ساده

چهار شنبه

16 الي 18

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




مهلت ثبت نام: تا 10 آبان

زمان شروع كلاس ها:20 آبان

هزينه كلاس ها:20 هزار تومان

 

توجه: كلاس اخلاق و سياست قرار بود توسط دكتر حجاريان تدريس شود اما به دليل عدم سلامت ايشان كلاس توسط فرزند دكتر  كديور و آقاي ساده تدريس مي شود اما جزوات و متون پيشنهادي ايشان ارائه مي گردد.

آدرس: خيابان 16 آذر، كوچه بهنام، موسسه ي معرفت پژوهش

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

آخ جون!(بدون شرح)

 

مي خندم اونقدر زياد كه دلم درد مي گيره.تو پياده رو كه قدم مي زنم بي خيال آواز مي خونم. مثل بچه ها رو جدول خيابون راه مي رم و مواظبم نيفتم وگرنه مي سوزم و همش دستمو رو ميله ها مي كشم و از صداي دلنگ دلنگش لذت مي برم. آخ جووووووووون! به همين سادگي.( به همين خوشمزگي!)

به خل بازي هام مي خندم مثلاً اون روز كه با تمام قوام با چنان سرعتي كه بشريت تا به اون روز نديده بود،مي دويدم تا به سانديس آخر برنامه ي  پخش فيلم برسم و آخرشم تموم  شده بود...تو صفه هميشه ی انتظار اتوبوس، با كاغذ تبليغاتي موشك درست مي كنم و با بي خيالي به هوا پرتش مي كنم.بچه اي كه از كنارم رد مي شه مي خنده و من هم يه عالمه مي خندم.

به خاطر2 هزار تومن بعد از يه روز پركار تو باجه هاي خودپرداز سرگردون مي شم اما كلي مي خندم آخه واقعا خنده داره. فكر كنم(زهرا:چي؟ نه چي؟ تو اصلا فكر مي كني؟) بهش مي گن طنز رمانتيك يعني وقتي يه چيزي دقيقاً جايي باشه كه ازش انتظار نمي ره اون وقت خنده دار مي شه و من اين روزا مي بينم هيچ چيز جاي خودش نيست و خندم مي گيره. كلي!(البته اگه انتظار بره كه هيچ چيز سره جاش نباشه اون وقت ديگه مايه ي طنزش از بين ميره.)

راستي چقدر خوبه آدم بي خيال باشه نه؟(خب البته اين يه توصيه نيست چون اين بي خيالي مرز و حدودي داره ( تناقض)و تازه گاهي اونو با تساهل فكري اشتباه مي گيرن نه بابا منظور من اونم نيست ok! )

خلاصه مي خواستم بگم اين روزا يه قرص ديگه هم پيدا كردم و اون خنده است . اونم از نوع ته دلش...

(اما خوب راستشو بخواي بعضي موقع ها اعصاب آدم گه مرغي مي شه!(باور كنين اينو از تو يه كتاب شعر ياد گرفتم.اونقدرا هم بي ادب نشدم!)خوب اون بعضي موقع ها و فقط بعضي موقع هاست و نه همه ي مواقع...)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

به كجاي اين شب تيره بياويزم؟

 

« آه تو مي داني

مي داني كه مرا

سر باز گفتن كدامين سخن است

از كدامين درد.»

                          احمد شاملو

****

آرام زير پتو گريه مي كنه. براش «اي ساربان» نامجو مي گذاري، حالا صداي هق هق گريه ش واضح تر مي شه . آن ديگري كز كرده يه گوشه و سخت مشغول sms بازي با يكي از پسر هاي كلاسه و آن دو ديگري درباره ي آقاي x مدام حرف ميزنن.

 
 
****

كلاس انقلاب اسلامي. استاد از روي كتاب روخوني ميكنه و هر از چند گاهي خاطره اي بي ربط از دوران كودكي اش نقل مي كنه. من شاملو مي خونم.جلويي ام كاملاً پخش شده روي دسته ي صندلي و به طرز تابلويي خوابيده. كناري ام رمان مي خونه.عقبي ام باز با يكي از پسرهاي كلاس بلوتوث بازي مي كنه.يكي فقط به استاد خيره شده و خدا مي دونه به چي فكر مي كنه.يكي رو كاغذ روبرويش نقاشي ميكشه و بقيه هم هر از چند گاهي تمام قواي فكريشان را به كار نمي اندازند تا يه تيكه ي بي نمك بندازن.

 
 
****

يكشنبه 1 مهره. 20 تا كتاب با خودت به اتاق آوردي و قراره تا آخر ماه رمضون حداقل نصفشونو بخوني. با اشتياق حرف ها ي استاد رو مي بلعي و چند ساعت پشت سر هم تو كتابخونه مطالعه مي كني.

 

1 مهره و اما فقط همان 1 مهره...

 
 
****

كابوس ها، sms  هاي ناشناس ، تماس هاي نا شناس ، آدم هاي نا شناس ، عشق هاي نا شناس و رنج هاي نا شناس. كو آشنايي كو؟ به ايوان مي روي و همه ي اين چند روز را بالا مي آوري و از شدت آن گريه ات مي گيرد. آه چه نعمتيست اين گريه...

 
 
****

فرار مي كني و به دنياي شعر پناه مي بري و دور مي شوي . دور ِ دور ِ دور و بعد آنقدر دور مي شوي كه اصلاً يادت مي رود براي نزديكي آمده بودي . (اما آخر نزديكي و سلامت؟ چه خيالي...)

 
 
****

تو هم به آن بيماري فراگير اين روز ها مبتلا مي شوي چون  از تنهايي مي هراسي . از انگشت هايي كه به سويت نشانه خواهد رفت و تو ايمان خودت را به خودت مدت هاست از دست داده اي. بايد مريض باشي بايد...اين را روح اين روز ها تكرار مي كند. هر لحظه و هر ثانيه...

 
 
****
 

به ياد مي آوري  آرزوي بزرگ كودكيت را: خدايا مي شه منم بزرگ شم و برم دانشگاه...

و تو تلخ مي خندي....و تو چه گريان مي خندي...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  قرص هایم کو؟

من، هر روز             

              یک قرص عادت می خورم.

                        خواب عادت

تا همان یک روز را ،شايد

خواب آرامش ببينم .

اما مگر تو مي گذاري؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

و باد مي آمد….

 

در ميان اين صداها، همهمه ي دعا ها و فرياد ها و گريه هاي همه غريب ، صداي آشناي تو را هنوز مي شناسم هنوز! و امشب آه ! نواي اين  ني محزون باز با باد رفت از یاد ! و من خودرا گریستم...خود را.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

بي تو به سر....

 

      شهر در سكوت فرو رفته. او به من گفت : امشب همون شبيه كه منتظرش بودي...

آخه شما كه ماجراي ما رو نمي دونين. ما دو تا دوست بوديم ، كنار هم و گاهي خود هم و گاهي جدا از هم اما در هر صورت  هميشه با هم. من كه خيلي كوچيك تر بودم هميشه دردها و غصه هامو  برمي داشتم و مي رفتم تا اون آرومم كنه. آه ! اون انگار دردي نداشت يا شايد من در حد دردهاي اون نبودم. هميشه فقط آروم كنارم مي نشست و دستامو مي گرفت و به حرف هام گوش مي داد.اون تنها دوستيم بود كه با سكوتم باهاش حرف مي زدم. فقط با سكوتم. اما خلاصه يه روز وقتي من يه كم بزرگ شدم ( يا حداقل فكر كردم بزرگ شدم) يه دوست ديگه اين وسط پيدا شد.اين دوست سوم اتفاقا يه دفعه گفت كه اصلا دوست دومي وجود نداره و اون همش ساخته و پرداخته ذهن خودته هر چي ميگه خودتي كه به خودت مي گي. نمي بيني بقيه نمي تونن ببيننش ، پس اون نيست... و من ترسيدم نه از اينكه ممكنه اون نباشه از اين كه اگر اون نباشه من چقدر تنها مي شم . بعد من از اون دور شدم .خيلي دور . خيلي خيلي دور و مي ديدم كه ديگه خودم هم نمي بينمش و بعد ديدم كه چقدر تنها و غمگينم و من از اون موقع فقط همينو ديدم تا اين كه امشب اون سر زده وارد شد و گفت امشب همون شبه...نمي خواي آشتي كني؟ اما من مي ديدم كه ديگه نمي تونم باورش كنم بنظرتون مي تونم؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 دوستي

   جمعه شب به خوابگاه مي آم ، هنوز بچه ها نيومدن ، قبل از اومدن با خودم فكر مي كنم ، آخ جون اتاق خالي چقدر فرصت مطالعه دارم ، اما حالا كه تو اتاق نشستم و جاي خاي شون رو مي بينم ، تخت هاي خالي ، دم پايي هاي خالي ، صندلي هاي خالي ، دلم خيلي مي گيره ....

               راستي چي ميشه كه آدم به كسي دل مي بنده؟....

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

ببين احاطه كرده است عدد فكر خلق را...

 

 

تو ی صف افطاري وايستادم و گوشي تو گوشمه و به روز گفتاري از آرش نراقي گوش ميدم كه از احترام گذاشتن صحبت مي كنه و ميگه : "احترام گذاشتن شرط اساسي محترم شمرده شدنه".كسي هلم ميده و به بهانه ديدن دوستش جلو ميزنه و من معناي احترام گذاشتن رو عملا درك مي كنم ، اما خب ، از اونجايي كه اين عمل متقابله ، بچه ها ميرن تو نخش و بعد از تابلو شدن، با چند تا فحش مي فرستنش ته صف. طفلكي بد جوري ضايع شد!

 

از لاي گوشي صداي همهمه بچه ها رو ميشنوم ، غر و لند هاشون و اين كه دفعه ي بعد ديگه به خدا نمي آييم غذا بگيريم (اما نمي دونم چرا فردا شبش بازم همشونو تو اين صف انتظار ميبينم.). بعضي ها به زور مي خندن ، بعضي ها دارن از خستگي مي ميرن ، بعضي ها بغض كردن و بعضي ها هم مثل من ساكت يه گوشه ايستادن و به بقيه نگاه مي كنن.

 

با خودم فكر مي کنم اين اولين باريه كه گوشه اي از ملال و خستگي مردمي كه فقط هميشه از كنارشون رد مي شدم رو درك مي كنم ؛ مردمي كه صبح ها يه ساعت و نيم تو صف شير وايميستن تا شير ارزون تري گير بيارن ، يا تو صف خواروبار ، يا تو صف هاي مختلف انتظار. اين اولين باريه كه مي فهمم چرا اين قدر آستانه تحملشون پايينه. اولين باريه كه ناتواني خودم و اونها رو عميقا درك مي كنم . واي.............چقدر احساس ناتواني در برابر زندگي يا حداقل بخشي از اون كلافه كنندست. مي بينم اين چند روز هيچ دغدغه ي عميق ِ معنوي اي نداشتم . همه ي ذهنم رو اعداد احاطه كرده بودن : پول غذا ، پول تاكسي ، پول كتاب، پول زندگي و بعد تازه مي فهمم چرا خيلي از آدم هاي دور برم حتي يه لحظه هم عميقا به زندگيشون  فكر نكردن ، چرا همه از اين دغدغه ي تلخ ِ شيرين فرار مي كنن. تازه مي فهمم دغدغه هاي بزرگ و كوچیك زندگي اون ها چقدر جاگيره و جاي همه ي اون آرمان ها و بلند پروازي ها رو پر كرده  ؛ تازه مي فهمم " خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران" يعني چي....

 

1ساعت بعد، درست نيم ساعت بعد ِ افطار غذامو مي گيرم و از كنار دوستاي بيچارم كه هنوز بايد 1 ساعت ديگه روزه باشن با شرمندگي رد مي شم و به اين فكر مي كنم كه آخه اين شكم لعنتي چيه كه هر روز كلي از وقتتو براش هدر مي دي ؟ دم در ميخواستم غذامو پرت كنم رو زمين جلو يه گربه ي اونم بيچاره ي لاغر اندامي كه مستقيم زل زده بود تو چشمام.  اما خب ديگه نمي تونستم غر و لند شكممو تحمل كنم، با عجله به اتاقمون رفتم و گربه صفتانه پريدم رو غذام. واي! اونم چه غذاي... .

 

                                                                                                         4مهر

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

كوكوي دو شب مانده از آن ما... .

 

سحر ، ساعتِ 3 با صداي موبايل ها بيدار ميشيم و از خواب هاي خوش و ناخوش ِ اون شب دوباره به دنياي خيلي واقعي خودمون برميگرديم. من اون شب خواب ديدم دارم از خوابگاه فرار مي كنم. خب خوابه ديگه دست خودش نيست! خيلي از بچه ها خواب مامان و باباشونو ديدن و با لبخندي بر لب به كسي كه بيدارشون مي كرد نگاه مي كردن ، اما خب طبيعيه اون مامانشون نبود. و اين گونه بود كه لبخند ها بر لب ها مي خشكيد. چه سرنوشت تلخي!

با گيجي يه چيزي سرمون ميندازيم و ميريم تو ساختمون جلويي كه قراره براي حدودا 400،500 نفر يه جا سحري بده.تو سالون ها تلو تلو مي خوريم تا ميرسيم به زيرزمين كذايي و اون جاست كه ناگهان هوشيار مي شيم و خواب از سرمون مي پره فكرمي كنيد ما نفر چندميم؟شايد صدم يا دويستم! خوب اينم همون دنياي خيلي خيلي واقعيه كه مي گفتم.

اون شب سحري واسه هممون يه كابوس شده بود. ماها كه مامانامون دم ِ سحر با هزار خواهش و تمنا و قربونت برم بلندمون مي كردن تا بريم سر سفره رنگينمون و غذاي آماده رو اونم با كلي ادا و اصول ميل بفرماييم ، حالا بايد به خاطر يه غذاي منفجر! يه ساعت و نيم تو صف وايستيم ، بلكه فبل از اذان يه چيزي گيرمون بياد کوفتمون کنیم.

سحري اون شب ، پلوی خشك با مرغ نپخته داشتيم. جاتون خالي ، حداقل به خاطر اون يه ساعت و نيمي هم كه الاف شديم سعي مي كرديم از خوردنش لذت ببريم.

در همين حین بود كه اذان گفتن و ما كمي بعد باز هم خوابيديم....

 
 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 


در اين سراي بي كسي...



روز اولي كه ما پنج تا ، با اتاقمون روبرو شديم هممون يه دفعه وا رفتيم. انگار بهمون بگن قراره به جرم گستاخي هاي سياسي 4 سال تو زندان اوين زندوني باشيد ، البته اين بار گستاخي ما بلند پروازيمون بود كه خيلي زود بالهاي پروازمون شكست و از دنياي آرمانيمون جدا شديم و افتاديم تو يه اتاق سه در چهار ِ پنج نفره كه فقط براي يه غذا خوردن و خوابيدن جا داشت. چقدر اون روز دير گذشت. من كه تا مدت ها تو بهت بودم. فكر مي كردم الان اگه چشامو ببندم و باز كنم نمايش تموم مي شه ، اما ديدم اين بازي ایه كه خودم شروعش كردم ، اونم با چه سماجتي.


غروب اون روز عجيب و غريب بود. فكر مي كردم دارم همراه خورشيد غروب مي كنم. بچه ها هر لحظه يواشكي مي رفتن يه گوشه و بعد ميديديم با چشمايي خيس و دماغي سرخ ، سريع مي رن تو دسشويي يا رو بالكن فسقلي اتاقمون. اون روز همه بالكن ها شلوغ بودن ؛ همه ميومدن تا يه جوري سر خودشون رو به تماشاي شهر غريبي كه جلوشون بود گرم كنن. شهر خودشون ، كوچه اي كه توش بزرگ شدن و راه هايي كه از بچگي همش مي رفتن و مي اومدن و از بس رفته بودن حتي چشم بسته اسم مغازه ها و خيابوناشم حفظ بودن،نونوايي سنگكي سر كوچشون،مغازه اي كه صبح ها يواشكي ازش ترشك و ليسك مي خريدن ، همه و همه خيلي زود باهاشون خداحافظي كرده بود و حالا بايد عادت مي كردن كه اين غول غريبه ي روبروشون رو همون قدر دوست داشته باشن كه شهر آشناي دورشون رو.


اون روز واقعا يه غروب پاييزي رو تجربه كرديم. اما هرچي به آخر شب نزديك مي شديم بيش تر باورمون مي شد كه اين نمايش قراره تا حداقل ۵،۴ سال ديگه ادامه داشته باشه و شايد براي بعضيهامون كه هنوزم يه خورده بال پرواز دارند يه ۷،۶ سالي طول بكشه.


و شب شد و ما مثل همه ي مردم اين شهر خوابيديم و چراغ ها هم خوابيدند و سوسك ها هم و من هم و چه نعمتيست اين خواب ... .


شب به خير


 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

اين روز ها....

                            

 

   اين روز ها كه مي گذرد

                                      شادم

   اين روز ها كه مي گذرد

                                      شادم

                                               كه مي گذرد.

    اين روز ها

                   شادم

                            كه مي گذرد.

قيصر امين پور

 

 

فكر ميكردم توی اولين مطالبم بايد درباره ي تجربه هاي خيلي عميقي بنويسم ، اما هرچي فكر كردم همش اتفاقات اين روزها به ذهنم مي اومد : اومدن به تهران و تجربه زندگي كردن توي خوابگاه. اين جا از ساعت  1 شب كه تقريبا همه مي خوابن ، من ميرم توی راهرو ، زير نور چراغ ِ اونجا و شروع به نوشتن مي كنم. برا همين هم اسم وبلاگم رو شبانه گذاشتم . چند تا مطلب اول یه جورایی غم انگيزه ، آخه اون روزهاي اول واقعا غم انگيز هم بودن. اما الان از این که دارم این تجربه ی جدید رو پشت سر می ذارم خیلی خوشحالم.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور