|
ماجراجو
صبح از کنار هم مي گذريم و لبخند مي زنيم،عصر از دور هم را مي بينيم و نيشخندي بر حماقت هم!صبح ما هنوز حس مي کنيم که فاصليمان يک قدم است و عصر انگار ما از کره اي ديگر آمديم و شما از جايي ديگر!
در تاريخ تنها يک گروه را اين چنين ديدم:بردگان!بردگاني که يک روز با هم بر سر يک سفره غذا مي خورند و ديگر روز شمشير در شکم هم فرو مي برند!باور کنيم برده داري نمرده! برده ، کسي که عنان آزادي خويش را به دست ديگري ميسپارد هر روز آبستن عشق و نفرت تاره ايست ،عشق و تفرتي که صبح مي آيد و عصر مي رود.(آه اما در اين صبح ها و عصر ها چه انسانيت ها که کشته نمي شود!)اين ديگري اما کيست؟برده ي کدامين ارباب زورگو يا نميدانم شايد دوست داشتني هستيم؟
...
ديروز در دانشگاه ما حادثه اي رخ داد که نمي توان آن را حادثه ناميد!حادثه اي که دير يا زود جامعه ي ما را هم به جان هم مي اندازد.حادثه اي که از پيش قابل حدث است ديگر چه حادثه ايست؟اما براي ما راحت تر آن است که آن را حادثه بناميم و خيال خود را راحت کنيم.
حادثه اما حوالي ساعت 1 اتفاق افتاد و نه آخر شب و نه در جاده و نه در خواب!
در اين حادثه بسياري زخمي شدند و عده اي هم کشته!زخمي ها و کشته هايي که زخم هايشان روزها پيش از حادثه بر جانشان نشسته بود و حادثه تنها زخم هاي کهنه را سرباز کرد!
ديروز اما پليسي نيامد!مقصر خود را پنهان کرد و جايي در ميان ما قايم شد،جايي در درون ما! جايي که مدت هاست آنجا به سر مي برد!
...
و حال شرح واقعه:بسيج،انجمن اسلامي، لائيک ها،کانون موسيقي،کانون تئاتر،شوراي صنفي و انجمن علمي و هزار يک فرقه ي بالفعل و بالقوه ي ديگر ديروز در طي يک حادثه به جان هم افتاده بودند. جرقه ي اين حادثه تقاضاي برکناري مدير گروه جامعه شناسي بود که از طرف انجمن اسلامي مطرح شد و با حمايت و مخالفت همان فرقه ها ي پيش گفته روبرو شد!
نمي گويم چرا اين همه فرقه. نمي پرسم اين فرقه ها اصلا با هم چه فرقي دارند؟(شايد برايتان احمقانه جلوه کند که بگويم به نظر من اعضاي تمامي اين فرقه ها در مواجهه با يک مسئله،يک مسئله ي واقعي بدون خبر دار شدن از پاسخ بقيه به آن سوال چقدر شبيه به هم مسئله را حل مي کنند،البته اگر سوال را برايشان يک جور طرح کنند.)نه اصلا حرف من اين چيز ها نيست.دوست دارم يک سنخ اجتماعي را معرفي کنم! سنخي که به نظرم اکثريت جامعه ي کوچک ما در دانشگاه و جامعه ي بزرگ ما در بيرون دانشگاه را تشکيل ميده:سنخ ماجراجو!
متاسفانه بايد بگويم اين سنخ از فضا نمي آيد و مثل آدم فضايي ها هم رفتار نمي کند.اين گروه مخلوق اجتماعيست که همه ي هنرش آفرينش اوست.ماجرا جو در ميان ما،حتي در درون ما هر از چند گاهي سر بر مي آورد.براي او فرقي نمي کند انجمني يا بسيجي خوانده شود يا لائيک يا حتي يار امام زمان!
غذاي اصلي روح او هيجان است!هيجاني که در فرقه بازي نهفته است. هيجاني که عميقا در قدرت طلبي ريشه دارد.
آغز کردن يعني نخستين بودن،هميشه دشوار است!ميلي عميق به باز يافتن خود،به وارد شدن در بازي بدون نياز به از بيرون در نظر گرفتن همه ي چيز هاي عجيب،رعب انگيز و شايد هم نحوست بار آن،اين سنخ را ايجاد مي کند.(اين ميل در بيشتر افراد انساني وجود دارد!)
ماجرا جو وقتي سير مي شود که بداند دشمني در بيرون و دوستي در درون دارد.وقتي که در بسيج در اتاق کوچکمان انسانيت را تنها سهم خود مي دانيم،وقتي که تنها دين را با خود قسمت مي کنيم.وقتي که اردوي جنوب و نمازخانه!وقتي که جلسه ي قرآن و عترت و کتابخانه!وقتي که رهبر و خدا و شهداي اين خانه!وقتي که آن يار جاودانه،تنها ازان ماست،تنها براي ماست،تنها در وجود ماست،آنگاه است که ماجراجو دوست خود را ميابد.
و اما دشمنش!دشمن خوني او غولي هفت سر از خوان هشتم رستم نيست.دشمن وحشي و ديوانه ي او اما عين او گريه مي کند،عين او لبخند مي زند و عين او حتي عاشق مي شود!دشمن خوني او گوشت و خون و استخوان دارد،اما در نظر او با لجن و کثافت برابر است.
در مقابل ، همان دشمنان خوني خود دوستان فرقه اي ديگرند و بردگان اربابي ديگر و دشمنان خوني يکديگر.وقتي که روزنامه ي واحه و صبح،سلف مختلط،پشت دانشگاه!وقتي که کميته ي انضباطي،يک آسمان ستاره،ننگ بي ديني!وقتي که فحش،عربده، گاز!وقتي که تفرقه ،تحقير، اضطراب!
ماجراجو اينگونه سير مي شود، روح گرسنه ي او تنها به سير شدن مي انديشد!او حتي لحظه اي ترديد ندارد که حقيقت تنها در جيب او نهفته است!
...
ديروز اما وقتي که ماجراجويان به جان هم افتاده بودند،چقدر صحنه ي دلگيري بود.آري برده داري نمرده است.در اين ميانه کجاست رسولي که ما بردگان هميشه را باز بر سر يک سفره نشاند و باز در آغوشمان کشاند؟
|