تبليغاتX
شبانه
 
   
     
 
 
  دردا کجاست پس،این درز پنجره؟

Jacob Collins

روزی که من آمدم

نه خورشید کسوف کرد و نه ماه خسوف

هیچ ستاره ی دنباله داری هم آمدنم را خبر نکرد

آنجا که من آمدم نه نخل داشت و نه چاه زمزم

روزگار امنی بود گویا!مردم در بیمارستان زایمان می کردند

زادگاه مقدس من بیمارستان بود

                                                                                             دنیایی پر از بیمار!

...

شاعر مردد است!آیا شعر تمام شد؟نه فارغدلانه دل به بیماری سپرده و نه خوشبینانه زیستن را مقدس می بیند!روشنفکرانه تر آن است که اعتراف کند شعرش تمام شد!اماشاعر از بی موضعی خسته شده .این ادبیات پست مدرن هم بدجوری راهی برای توجیه اوست،نه، حتی اگر به قیمت حماقت او تمام شود ترجیح میدهد داستان این طور تمام شود:

آن روز هم

         وقتی من آمدم

                    بر روی تخت هزارم

                  از ساختمان چند هزارم

                                              پرتوی خورشیدی

                                 از درز پنجره

آرام می نواخت جسم ضعیفم را!


آن جسم اما هنوز هم یادش نرفته است...

دردا کجاست پس، این درز پنجره؟

...

دیروز شمع 20 سالگی ام آب شد!باید،باید شمعی دیگر روشن کرد!


 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 ماجراجو

 صبح  از کنار هم مي گذريم و لبخند مي زنيم،عصر از دور هم را مي بينيم و نيشخندي بر حماقت هم!صبح ما هنوز حس مي کنيم که فاصليمان يک قدم است و عصر انگار ما از کره اي ديگر آمديم و شما از جايي ديگر!

در تاريخ تنها يک گروه را اين چنين ديدم:بردگان!بردگاني که يک روز با هم بر سر يک سفره غذا مي خورند و ديگر روز شمشير در شکم هم فرو مي برند!باور کنيم برده داري نمرده! برده ، کسي که عنان آزادي خويش را به دست ديگري ميسپارد هر روز آبستن عشق و نفرت تاره ايست ،عشق و تفرتي که صبح مي آيد و عصر مي رود.(آه اما در اين صبح ها و عصر ها چه انسانيت ها که کشته نمي شود!)اين ديگري اما کيست؟برده ي کدامين ارباب زورگو  يا نميدانم شايد دوست داشتني هستيم؟

...

ديروز در دانشگاه ما حادثه اي رخ داد که نمي توان آن را حادثه ناميد!حادثه اي که دير يا زود جامعه ي ما را هم به جان هم مي اندازد.حادثه اي که از پيش قابل حدث است ديگر چه حادثه ايست؟اما براي ما راحت تر آن است که آن را حادثه بناميم و خيال خود را راحت کنيم.

حادثه اما حوالي ساعت 1 اتفاق افتاد و نه آخر شب و نه در جاده و نه در خواب!

در اين حادثه بسياري زخمي شدند و عده اي هم کشته!زخمي ها و کشته هايي که زخم هايشان روزها پيش از حادثه بر جانشان نشسته بود و حادثه تنها زخم هاي کهنه را سرباز کرد!

ديروز اما پليسي نيامد!مقصر خود را پنهان کرد و جايي در ميان ما قايم شد،جايي در درون ما! جايي که مدت هاست آنجا به سر مي برد!

...

و حال شرح واقعه:بسيج،انجمن اسلامي، لائيک ها،کانون موسيقي،کانون تئاتر،شوراي صنفي و انجمن علمي و هزار يک فرقه ي بالفعل و بالقوه ي ديگر ديروز در طي يک حادثه به جان هم افتاده بودند. جرقه ي اين حادثه تقاضاي برکناري مدير گروه جامعه شناسي بود که از طرف انجمن اسلامي مطرح شد و با حمايت و مخالفت همان فرقه ها ي پيش گفته  روبرو شد!

نمي گويم چرا اين همه فرقه. نمي پرسم اين فرقه ها اصلا با هم چه فرقي دارند؟(شايد برايتان احمقانه جلوه کند که بگويم به نظر من اعضاي تمامي اين فرقه ها در مواجهه با يک مسئله،يک مسئله ي واقعي بدون خبر دار شدن از پاسخ بقيه به آن سوال چقدر شبيه به هم مسئله را حل مي کنند،البته اگر سوال را برايشان يک جور طرح کنند.)نه اصلا حرف من اين چيز ها نيست.دوست دارم يک سنخ اجتماعي را معرفي کنم! سنخي که به نظرم اکثريت جامعه ي کوچک ما در دانشگاه و  جامعه ي بزرگ ما در بيرون دانشگاه را تشکيل ميده:سنخ ماجراجو!

متاسفانه بايد بگويم اين سنخ از فضا نمي آيد و مثل آدم فضايي ها هم رفتار نمي کند.اين گروه مخلوق اجتماعيست که همه ي هنرش آفرينش اوست.ماجرا جو در ميان ما،حتي در درون ما هر از چند گاهي سر بر مي آورد.براي او فرقي نمي کند انجمني يا بسيجي خوانده شود يا لائيک يا حتي يار امام زمان!

غذاي اصلي روح او هيجان است!هيجاني که در فرقه بازي نهفته است. هيجاني که عميقا در قدرت طلبي ريشه دارد.

آغز کردن يعني نخستين بودن،هميشه دشوار است!ميلي عميق به باز يافتن خود،به وارد شدن در بازي بدون نياز به از بيرون در نظر گرفتن همه ي چيز هاي عجيب،رعب انگيز و شايد هم نحوست بار آن،اين سنخ را ايجاد مي کند.(اين ميل در بيشتر افراد انساني وجود دارد!)

 ماجرا جو وقتي سير مي شود که بداند دشمني در بيرون و دوستي در درون دارد.وقتي که در بسيج در اتاق کوچکمان انسانيت را تنها سهم خود مي دانيم،وقتي که تنها دين را با خود قسمت مي کنيم.وقتي که اردوي جنوب و نمازخانه!وقتي که جلسه ي قرآن و عترت و کتابخانه!وقتي که رهبر و خدا و شهداي اين خانه!وقتي که آن يار جاودانه،تنها ازان ماست،تنها براي ماست،تنها در وجود ماست،آنگاه است که ماجراجو دوست خود را ميابد.

و اما دشمنش!دشمن خوني او غولي هفت سر از خوان هشتم رستم نيست.دشمن وحشي و ديوانه ي او اما عين او گريه مي کند،عين او لبخند مي زند و عين او حتي عاشق مي شود!دشمن خوني او گوشت و خون و استخوان دارد،اما در نظر او با لجن و کثافت برابر است.

در مقابل ، همان دشمنان خوني خود دوستان فرقه اي ديگرند  و بردگان اربابي ديگر و دشمنان خوني يکديگر.وقتي که روزنامه ي واحه و صبح،سلف مختلط،پشت دانشگاه!وقتي که کميته ي انضباطي،يک آسمان ستاره،ننگ بي ديني!وقتي که فحش،عربده، گاز!وقتي که تفرقه ،تحقير، اضطراب!

ماجراجو اينگونه سير مي شود، روح گرسنه ي او تنها به سير شدن مي انديشد!او حتي لحظه اي ترديد ندارد که حقيقت تنها در جيب او نهفته است!

...

ديروز اما وقتي که ماجراجويان به جان هم افتاده بودند،چقدر صحنه ي دلگيري بود.آري برده داري نمرده است.در اين ميانه کجاست رسولي که ما بردگان هميشه را باز بر سر يک سفره نشاند و باز در آغوشمان کشاند؟

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  قهرمان وعده هاي خرد به آدم هاي خرد!

 

شنبه شب قبل حدود ساعت 10 رئيس جمهور به خوابگاه ما آمد.البته اين خبر آنقدر ها هم شوكه كننده نيست او هميشه عادت دارد غافل گير كند!(اگر ما از قبل بدانيم لابد توطئه ميكنيم ديگر!)فردايش رسانه ها حرف هايي را نگفتند حرف هايي را كه هميشه نمي گويند!(آخر در عصر ما حقيقت هزار و يك بعد دارد كه هر بعدش باب دندان عده ايست.)آن شب هم مثل هميشه دو دسته ي جدا از هم!خيلي خيلي جدا از هم، همه ي ماجرا را دنبال مي كردند با هم! سناريوي زير نحوه ي مواجهه ي اين دو گروه با ماجرا بود:

1. می گوید من تقریبا از همه جای ایران بازدید کرده ام و بعضی جاها را حتی چند بار دیده ام!طفلکی چه روز ها که از شدت هجوم هواخواهان زیر سرم نخوابیده!مگر این همه صداقت را نمی بینید؟او مثل مسیح زیر دست و پای شما له می شود.مثل مسیح ! باور کنید! و بعد وقتی که فحش می دهید شما را دختران پاک خودش خطاب می کند!او را نمی بینید که در اوج خستگی بعد از هجوم دیوانه وارتان، ساعت سه از خواب و خوراکش می زند و برای رسیدگی به کار شما تا صبح جلسه می گذارد.چقدر حق نشناسید به خدا!پس دیگر ما را مسخره نکنید وقتی از روی چفیه دست های متبرک او را می بوسیم،البته دقت کنید از روی چفیه و نه مستقیما!

 

2. ساكت باش!چهار سال پیش کجا بودی؟چرا دم انتخاب یاد ما کردی؟گلویش گرفته و رنگ از صورتش پریده! به هر قیمتی خودش را به جلوی سن می رساند و داد می زند:تو این چند سال چه می کردی؟چرا از ما سوء استفاده مي كني؟رئيس جمهور اما آرام و مطمئن همراه با دانشجویان زیر لب یار دبستانی من را می خواند اینبار!آخر او خوب می داند باید به هر دری زد تا مسیح بود!

 

اين بود ماجرا!آن شب آن قدر برای گرفتن دستمال تبرک یا عکس یادگاری یا فحاشی دوره اش کرده بودند كه نگو!(عين مردم ورامين!چه بسا بقال و نانواي آنجا از دانشجوي اينجا شعور بيشتري ميداشت.)اما نه داستان تمام نشده پرده ي آخر روز هاي قبل و بعد از ماجراست كه اين هم بعدي از ابعاد همان حقيقت هزار و يك وجه است:

طبقه ي اول آشپزخانه اي كوچك براي 80 نفر با 3 گاز و 1 سينك ظرفشويي و...طبقه ي دوم شير هاي خراب دست شويي و...طبقه ي سوم اتمام مايع دستشويي و... طبقه ي چهارم  هم كه انگار خوابگاه گربه ها و...اين جا زندگي مي كنيم ما گويا!همه دلشان پر است،خيلي پر ! اما يك وجه ديگر حقيقت اين است كه همه ي ما اصلا وقت نداريم!و چون وقت نداريم تنها غر مي زنيم پشت سر هم!در اين ميان هر از گاهي با يك حادثه منفجر مي شويم و تركش هاي اين انفجار بيش از همه بر جان خودمان مي نشيند!

آدم هايي چون ما هميشه قهرماناني ميسازند تا مسائلشان را از شیر دستشویی گرفته تا پوچی زندگی هاشان يكجا حل كند!پس اين قهرمان هم بايد مسيح باشد و هم متخصص شير و دست شويي و هم مسئول اسكان گربه ها!هر روز قهرمانی اینچنین می سازیم تا شبی آسوده بخوابیم و باز فردا بیشتر در مسئله هامان فرو رویم!اگر قهرمان قصه ي ما به زعم ما پيروز شد فرشته است و گرنه ملعون و پليد!

درچنين شرايطي هم هميشه هستند كساني كه فراموش مي كنند در چه قرني ميزيند و باور مي كنند كه هم مسيح اند و هم...

كي مي خواهيم بفهميم احمدی نژاد ها نه مسیح اند و نه یهودا!كه يك روز معجزه ي نفت مي كنند و  فردا بن کتاب و wireless و استاد با شعور و پس فردا...

اما راستي پاك يادم رفته بود ،ما اصلا وقت نداريم!حتي براي اين كه بفهميم حق هرچند سخت، اما گرفتني است و نه آوردنی!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

یک درد دل ساده!

دوست داشتن اشك تو بر گونة من

و سرور من بر لبخند تو

    انگار ما آدم ها همان زمان که خودمان را مهیای دوست داشتن می کنیم آماده ی نفرت ورزیدنیم!لحظه ای که عمیقا از کسی خوشمان می آید از همیشه بیش تر بر او رشک می بریم. وقتی که دوست تو روبرویت سخت می گرید وقتی که در کنار تو در هزار متری خود فرو می رود و نمی توانی در آغوشش بگیری و نگذاری بیش از این در خود غرق شود می فهمم که چقدر از دور راحت تر می توان کسی را دوست داشت و از غمش گریست…این فکر مثل ماری در آغوشم ناآرامم می کند.سالهاست پرسش از خود خواهی بشر پاسخ داده شده،آری!این پاسخ سرد،ما ذاتا خودخواهیم! سعی کن بپذیری ما ذاتا جز خود هرکه را ببینیم جدای از ماست و می توانیم چون یک شی از بالا به غصه ها و رنج هایش نظر کنیم و خیلی راحت علل روان شناختی و جامعه شناختی غصه هایش را بیابیم ولی وقتی در کنارمان از درد به خود می پیچد دریغ! نمی فهمیم  بیش از هر چیز نیاز به آغوشی گرم دارد آغوشی که از بالشتک های برقی آزمایشگاه ساخته نشده،آغوشی که هم سرنوشت تو مثل تو غم ها و رنجهای بی شمارش را آنجا پنهان کرده…چقدر سخت است مسیح یا علی بودن!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور