|
قصه ي جانكاه يك جفت چشم(۱)

حدود ۷سال ،نه شايد هم ۸سال يا بگذار ببينم ۱۰سال است شايد،خلاصه سال هاي زياديست كه اين مرض لعتني به جانم افتاده.مي گويند اين مرض در خانواده ي ما ارثي است.حتي پدربزرگ را هم همين مرض از پا در آورد.چه مرضي؟چميدانم هزار و يك اسم برايش گذاشته اند.اصلا اسم ها مگر چه معنايي مي دهند؟چند وقت پيش در اخبار شنيدم كه اين ويروس از قبايل اروپايي مي آيد ولي من باور نمي كنم چون پدر بزرگ من در طول عمرش يك بار هم يك اروپايي را حتي از ۲۰۰ متري نديده بود.
شايد از خودتان بپرسيد چرا به دكتر نمي رويم.خب فكر كرده ايد ما به فكر درمان نبوده ايم؟نه اصولا هيچ آدم عاقلي اين درد را همين طور بي دليل تحمل نمي كند.راستي پاك يادم رفته بود بگويم كجايم درد مي كند؟(خب اين هم يك سال حسابي)
اول فكر مي كردم چيزي در وسط مغز سرم شروع به زدن مي كند،آن موقع حدودا ۷ يا ۸ يا نمي دانم ۱۰ سال پيش بود.كم كم اين نبض ها سنگين تر شد و تيري از مركز به جلو مغزم كشيده مي شد.حالا حدودا چند سال بيش تر نيست كه كانون درد را پيدا كرده ام:چشم هايم!
من تقريبا اين روز ها در اوج مراحل بيماري خود به سر مي برم.اين مرحله بسته به فرد بيمار از چند سال تا حتي يك عمر طول مي كشد.هدف اصلي اين ويروس چشم ها هستند. آن قدر تكثير مي شوند كه تمام مغز بيمار را مختل مي كنند.پدر بزرگ تعريف مي كرد در اين مرحله بيمار آرزو مي كند سرش را با گيوتين از بدنش جدا كنند.سر تبديل مي شود به يك توده ي فشرده ي درد!اطرافيان بيمار اغلب از درد ها و عربده هاي مريض جان به لب مي شوند.چند وقت پيش شنيدم علما دستور داده بودند در صورت رضايت بيمار اطرافيان مي توانند خواسته ي او را عملي كرده و به هر نحو ممكن سرش را از بدنش جدا كنند!
حال مي رسيم به سوال شما:چرا به دكتر نمي رويم؟بايد عرض كنم،ما اگر خودمان هم نخواهيم سوژه ي آزمايش اين خيل عظيم علما هستيم.حدودا به تعداد تمام لحظه هاي زندگي ام نسخه ي درمان برايم نوشته اند.البته اين كثرت نسخه ها خود نشان مي دهد كه بدبختانه آنها هنوز نتوانسته اند بيماري مرا درست درك كنند.البته شايد دليل ديگري هم داشته باشد،مي گويند اين ويروس در بدن هر بيمار تغيير شكل مي دهد و تبديل به ويروس بخصوصي مي شود و نياز به نسخه ي درمان متفاتي دارد.
البته بايد صادقانه بگويم تا به حال به هيچ كدام از نسخه ها به طور كامل عمل نكرده ام.من نصايح آنها را مي شنوم .گاهي سر تكان داده و لبخند مي زنم(فكر مي كنم حركت روشنفكرانه ايست!)بعد وقتي از اتاق بيرون مي آيم،باز شروع مي شود همه چيز از اول!بايد اعتراف كنم كه من اصولا به درمان ايمان دارم،براي همين هم هست كه بدان عمل نمي كنم!مي خنديد،ولي باور كنيد من بي نهايت به پيشرفت علما معتقدم .آنها بالاخره روزي خواهند فهميد اوضاع از چه قرار است ولي آن روز امروز نيست!امروز تنها مي توان لبخند زد و سر تكان داد.
(حالا بعدا چند نمونه ازين نسخه ها رو برات تعريف ميكنم،فعلا بسه!)
|