تبليغاتX
شبانه
 
   
     
 
 
 

 

وقتی که اوج ٬ یک وحی هورمونیست

یک اشتیاق غریزی

فرود هم٬چیزی شبیه قرص٬داروی تجویزی

پیوند ناگزیر اوج و فرود است زندگی

پیوند آسمان و زمین؟

هرگز!

نه اوج سر بر ِ افلاک می کشد

نه فرود٬دردیست٬درد جدایی

صدای خطبه ی عقد

عقده

منعقد

جنین

کودک

فرزند سر به زیر این رسم زندگی

از پیش مرده است

پیوند کودک و خاک

یک آرزوی دور

یک خواب دلپذیر

و شاید امّید ناگزیر...

***

پ.ن:تیبا میگه شعر که مقاله نیست...البته مقاله های شعرگونه هم وجود دارن مثه کارای بنیامین و حتی زیمل٬اما من به تیبا حق میدم٬اگه منم به جای مخاطب بودم فکر میکردم یکی داره به روش تقلیل گرایانه ی علمی درباره ی یک سبک زندگی حرف میزنه.خب با این وجود شاید این شعر هنوزم شعر باشه٬چون عنصر احساس رو همچنان نمیشه ازش حدف کرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

خودسوزی

روزهای پایانی آبان 58 روزهای خداحافظیست.بازرگان وصیت نامه ی دولتش را در برنامه ای تلویزیونی میخواند و آخرین سخنانش را با مردم می گوید.لا به لای تیتر های درشت آن روزها اما،خبری کوتاه از وصیت نامه ای دیگر می خوانم،وصیت نامه ای که در نظرم وصیت نامه مردم ماست،مردمی که آماده ی سوختن بودند و سوختند.کارگر جوانی در اعتراض به آمریکا و در حمایت از اشغال سفارت در مقابل سفارت خود را به آتش می کشد . او در آخرین لحظات عمرش ،در میان شعله های آتش فریاد درود بر خمینی و مرگ بر آمریکا سر می دهد و مقابل دیدگان همه جان می سپارد.کارگر جوان ما می میرد چرا که تمامی راه ها را برای تحقق آرمان شهر برابری طلبش بسته می بیند.

خودکشی واکنشیست به هسته ی سخت و تغییر ناپذیر جهانی که فرد می فهمد.اما در مقابل، خودکشی نمادین کنشیست که مخاطبی آگاه دارد و رگه هایی از امید در آن دیده می شود، امید به شنیده شدن و موثر بودن و د ر واقع آخرین راه و آخرین امید برای شنیده شدن.تسخیر لانه ی جاسوسی هم از نظر من چیزی شبیه خود سوزی بود.مرگی به امید فهم شدن! در جهانی که مردم ما می دیدند نه سیاست های رفاهی راه به جایی برده بود و نه سیاست های  مارکسیستی،سازمان ملل هم در عمل از پس جنگ سالاران و فوق ثروتمندان بر نمی آمد،پس این آخرین راه بود،چه گفته اند اگر نمی توانی آزاد زندگی کنی،آزاد بمیر و ما آزاد مردن را انتخاب کرده بودیم.اما آزاد مردنی که به تروریسم تعبیر شد چرا که قواعد میدان سیاست را نیاموخته خود دست به کنشی سیاسی زده بودیم.چرا که ما کارگران ساده بازیگران اصلی میدانی شده بودیم که تاب تحمل قواعدش را نداشتیم.

اما برگردیم به استعفای دولت بازرگان.این هم نوعی خودکشی بود به امید نجات از بلاتکلیفی موجود.کافیست به متن آخرین پیام بازرگان نگاهی بیاندازیم:"تنها یک چیز عامل استعفای ما بود و آن مصلحت اندیشی به حال مملکت بود، چون ما بن بستی رسیده بودیم که همه ی راه ها از هر طرف برایمان بسته بود."(ر.ک.کیهان 17 آبان)بازرگان در آخرین پیامش نگرانی اش را از تغییرات در پیش نویس قانون اساسی مطرح می کند و قانون جدید را در ادامه ی فضای چند قطبی و بلاتکلیفی موجود می بیند.دولت بازرگان در شرایطی دست به خودکشی می زند که نهاد های مختلف عمیقا از این بلاتکلیفی رنج می برند و دولت نمی داند با وجود شورای نگهبان و شورای انقلاب و حزب جمهوری و سپاه و کمیته ها و دادگاه ها و هزار یک مدعی دیگر  عملا چه نقشی دارد.

خودکشی نمادین در چنین وضعی اما بیانگر ضعف و ناتوانی عمیقی هم هست که کنشگر در پاسخ معقولانه به وضعی که در آن گرفتار است می دهد.حذف خود به حکم مصلحت و یا محروم کردن خود از همه چیز به حکم مبارزه با سرمایه  داری شاید ساده ترین و مایوس کننده ترین پاسخی باشد که می توانیم به مسائل پیش روی خودمان بدهیم.دشوار تر از آن ماندن و آموختن قواعد بازیست.بیاییم به حکم مصلحت اینبار خود نسوزانیم.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

تسخیر لانه ی جاسوسی

اوایل آبان 58 روزنامه ی کیهان می نویسد:شاه مخلوع برای معالجه در بیمارستان مرکزی نیویورک بستریست.وزارت امور خارجه ی ایران به آمریکا هشدار داده که شاه و فرح اجازه ی فعالیت سیاسی ندارند.دانشجویان هر روز در اعتراض به رفتن شاه به آمریکا در مقابل بیمارستان وی تظاهرات می کنند و امام در سخنرانی اش تمام گرفتاری ما و مسلمین را از آمریکا می داند.در چنین شرایطی هیئت سیاسی ایران به سرپرستی بازرگان(نخست وزیر وقت)به مناسبت جشن استقلال الجزایر وارد الجزایر می شود تا با کشور های مختلف جهان به گفت و گو بنشیند.در حالی که امام چند روز قبل از 13 آبان دانش آموزان ،دانشگاهیان و طلاب را به حمله ی شدید علیه آمریکا و اسرائیل دعوت می کند،بازرگان با برژینسکی (نماینده ی آمریکا در اجلاس و مشاور امنیتی کارتر)دیدار می کند و وی در این دیدار نگرانی ایران را از ورود شاه به آمریکا مطرح کرده و خواستار تغییر رویه ی آمریکا با ایران می شود.برژینسکی در باب اقامت شاه در آمریکا برای معالجه پاسخ می دهد که این عمل به هیچ وجه جنبه ی سیاسی ندارد و صرفا یک عمل انسانی است.(ر.ک.شنبه 12آبان)

اما در ایران همچنان موج اعتراض ها به آمریکا ادامه دارد.حزب جمهوری اسلامی بازرگان را به دلیل دیدار با برژینسکی محکوم می کند و گفت و گو با آمریکا را برنمی تابد حتی اگر در بیان نگرانی ها و درخواست های ایران انجام گرفته باشد.

در چنین شرایطیست که 13 آبان رخ می دهد.در انعکاس خبر اشغال سفارت نکته ی ظریفی وجود دارد.کیهان روز اول پس از اشغال، این عمل را تاسف بار می خواند و در انعکاس آن از مقاومت سپاه پاسداران و کمیته ها در برابر اشغال گران سخن میگوید و امیدوار است هرچه زود تر سفارت آمریکا به صورت مسالمت آمیز تخلیه شود.فردای آن روز پس ازانتشار بیانیه های حزب جمهوری،سازمان مجاهدین انقلاب و وزارت امور خارجه  در تایید این عمل و حضور سید احمد خمینی در میان اشغال گران،تیتر یک کیهان به ستایش این اقدام انقلابی که توسط جمعی از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام انجام شده می پردازد.اشغال گران با استناد به مواضع ضد آمریکایی پیشین امام ،طی نامه ای دولت بازرگان را محکوم به نرمش با آمریکا کرده و از امام خواستار تایید حرکت خود می شوند.اما امام هنوز پاسخی رسمی در تایید این حرکت نمی دهد.15 آبان دولت بازرگان استعفای خود را تقدیم امام می کند.وی علت استعفای خود را دخالت و مزاحمت و مخالفت و اختلاف نظر ها در ادامه ی مسئولیت خود اعلام می کند.

در روزهای بعد دانشجویان پیرو خط امام آمریکا را تهدید می کنند که در صورت دخالت نظامی، گروگان ها را نابود میکنیم و در مقابل آمریکاییان این حرکت را تهدیدی بین المللی محسوب می کنند.با شروع  ماجرای انتشار اسناد موجود در سفارت و افشاگری های دانشجویان امام سکوت را کنار گذاشته و به شدت آمریکا را تهدید می کند و درخواست پاپ برای آزادی گروگان ها را رد می کند.

ازین زمان به بعد است که اشغال سفارت دیگر نه عملی انجام شده توسط دانشجویان بلکه مورد تایید کل نظام قرار می گیرد.در ماه های بعد،اشغال سفارت منجر به اتحادی بی سابقه علیه ایران در عرصه ی بین المللی می گردد و هرچه بیش تر به انزوای بین المللی ایران کمک می کند.این کار همچنین زمینه ساز تحریم های گسترده ی بین المللی علیه ایران می شود.

13 آبان روز مهمی بود که سونوشت سیاسی ایران را بنیانا دگرگون کرد.روزی که به قول مهندس موسوی نشان داد که در میان ما مردم رهبرانند.اما به نظر می آید مهم ترین پیامد این 13 آبان حذفی سنگین است.این روز غیریت سازی با آمریکا را به عنوان عنصری هویت بخش در گفتمان اسلام سیاسی فقاهتی تبدیل می کند و در مقابل  جریان اسلام گرایی لیبرال را برای همیشه به حاشیه میراند.بازرگانی که خود در ماه های قبل از سخت ترین منتقدان سیاست های آمریکا در دوران شاه بود به یکباره به جرم نرمش با آمریکا از تاریخ ساسی ایران حذف می شود .

اکنون زمان آن است که از خود بپرسیم چرا تاریخ ما پر است از این به حاشیه راندن ها و غیریت سازی ها؟تا جایی که امروز از خانواده ی عظیم انقلاب تنها گروه اندکی همچنان خودی محسوب می شوند.جا دارد از خود بپرسیم ملت ما تا به کی باید هزینه ی شتاب زدگی در سیاست های ما را بدهد و باز هم عبرت نگیریم؟

...

پ.ن:این مطلب و مطلب بعدی نوشته های ستون صبحمه!دیدم من که پست درس درمون نمیذارم لااقل این وقایع نگاری ها رو بذارم!چند وقته رفتم تو کار روزنامه های قدیمی خوندن٬این وقایع نگاری های سال ۵۸ هم مرور روزنامه ی کیهانه...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  قدم زدن

یواشکی

مغازه ی عمو علی سر کوچه

لواشک تازه

قدم زدن

اشتیاق رسیدن

***

نزدیک ظهر

سرویس پیر مدرسه

بوی ماکارونی و سالاد،پیچیده در حیاط

سفره ای که پهن شده

و مادری که فقط مادر است

که فقط انگار او مادر است

قدم زدن

اشتیاق رسیدن

***

یک روز عصر

کوچه و چادر مادر

ختم انعام

بوی خیار و پرتقال و عطر های زنانه

بازی

بچه های هم سن و سال

قدم زدن

اشتیاق رسیدن

***

این روزها اما

بعد از هزار مشغله

شب های نا تمام

خیابان

بوی ذرت مکزیکی،گل های گل فروش،پیتزا و همبرگر

گم شدن در ازدحام شهر

گم کردن

اشتیاق قدم زدن

و هرگز نرسیدن

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  میان خطوط پاره پاره ی قهوه

نیستی که نیست

هزار بار سر به ته

و ته به سر

فنجان لعنتی ام را مرور می کنم اما

نیستی که نیست

یادش به خیر می گفتی

لا یدرکه قوس الهمم:"در هیچ خطی نمی گنجم"

تو سفیدی فنجان من بودی...

...

بعد امنحانات بی محلی که بالاخره تموم شد با بچه ها نشستیم و فال قهوه گرفتیم.خب بعد اون همه نظریه خوندن ذهنمون استراحت می خواست دیگه(بعد اون همه علوم ضاله غربی این علم ضاله ی دیگه هم روش!!!)

نه!انگار فایده نداره این شعرهای آبکی هم نمی تونه نگرانی این روزهامو آروم کنه،نگرانی همه ی ما...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  تهران

تروایی دیگر

کابوس آتش و ویرانی

شهر می لرزد

شهر مستحق ویرانیست

مستحق ویرانی

مستحق ویرانی

هلن،آبروی شهر

امید شهر

و

نا امیدی اش

ویرانی هزار بار بهتر، از انکار جوانی

...

پ.ن: امروز بعد از دو ماه دوباره به تهران اومدم. دو ماه پیش وقتی که تهران رو ترک می کردم،احساس می کردم برای اولین بار با مردم این شهر احساس نزدیکی عجیبی می کنم،برای اولین بار دوست نداشتم برگردم.دو ماه گذشت،دو ماه فرصت زیادی بود برای محافظه کار تر شدن،برای عاقل شدن و برای پیر تر شدن، اما بعد این همه روز باز هم وقتی به تهران اومدم،تنم لرزید،شهری که در اون ما به جرم باورمون مستحق مرگیم.حس ساختمونی رو دارم که در همسایگیش یه انفجار بزرگ رخ داده...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  رمضان

 

یخچال هایی که  تا لب ، پر

مؤمنانی که تا خرخره ، پر

و سفره هایی که دست خورده و خالی

...

لنگ دراز

تا لنگ ظهر

...

نه بالا ماست

نه پایین دوغ

ماست ها و دوغ ها خورده شده

این کلاغ های بیچاره هم

امید خانه ندارند

...

پ.ن: البته به قول دوست خوبی، بیان نا امیدی یعنی اینکه تو هنوز امید داری...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

یک صحنه از فیلم خاک آشنا،  بهمن فرمان آرا


 

- تو چی کار می خوای بکنی؟

- من کاری بلد نیستم!

- اون مش رحیم یادته پریروز دیدیم؟ده نسله که  نسل اندر نسل،این زمینا رو می کارن

- من تا حالا چیزی نکاشتم

- برا کاشتن که نباید انیشتین بود،تا نکاری هم که نمی شه درو کرد،بالاخره دست آدم باید بره تو خاک.آخه مشکل نسل شما اینه که نکاشته می خواد درو کنه و اینم که نمی شه.

- می دونین چیه دایی؟ما درو هم نمی خوایم بکنیم...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  برای تو، که میدانم نمی خوانی...

مفهوم گنگ فقر ، در ذهن ساده ی کودک

چیزی شبیه خون پدر ، روی آسفالت


هستی ، به کودکی ات غبطه می خورٍَِد

اما امان، از این زمان پیر


وقتی که فقر ، معنی خود را

با هزار سماجت

در بند بند وجودت

تکرار می کند.

وقتی که خون پدر ، کابوس های سرخ هر شبه

تکرار می شود ...

این حربه ی همیشه ی تکرار

این زمان

دردا امان،امان!


 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

جمعه

نمی خواهم پیش بینی ات کنم

نه، اصلا همین غیر منتظره بودنت عالیست، ابرمرد ناپیدای من!

روانشناسی در مقامت کم می آورد

و چه بهتر.

نه در خشمت عقده ایست

و نه لبخندت تکانه ای جنسی.

عشقت را نمی توان به افسردگی های ماهیانه فروکاست

و قهرت را آه!

قهرت هیچ ربطی به سیاست ندارد

نه ، قهر تو ساده تر از این حرف هاست

قهر تو ،از مرگ من است

عادت که می کنم...

قهر تو مرگ من است

چندان که مرده ام

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  پیتزای قرمه سبزی(۱)

این روز ها غیر از تنور داغ تحریف و تحلیف و تنفیذ و تنبیه و تعذیب ملت یک سری مباحث دیگه هم مطرح شده و اون مشاجره ایست درباب اصالت غذایی به نام پیتزای قرمه سبزی!ماجرا ازونجایی شروع می شه که آشپزباشان قلدر یک محله ی قدیمی که مدت ها بود بیخ گوشمون از بوی گند غذا  نق میزدن و هر از چند گاهی تو آشپزخانه خودی نشان می دادن ،تصمیم گرفتن طی یک عمل انتحاری آشپزخانه رو فتح کنن.حرفشونم این بود که مگه قرمه سبزی نن جون ما چه کوفت و زهر مارش بود که شما اوف اوفی ها و پیف پیفی هاخوشتون نیومد؟بگذریم از شرح بقیه ی ما وقع که بدجور دلم می گیره و زبونم قفل میشه که دوباره حرفم نمیاد...القصه آشپزباشی های بقیه ی محله ها هم به فکر افتادن که حالا که طلسم این پیتزای گند قرمه سبزی شکسته شد بیا مام فکر یه غذای تازه باشیم.یه عده می گفتن پیتزاشو بیشتر کنیم و سس قرمه سبزی روش بریزیم،یه عده هم می گفتن قرمه سبزی درست کنیم توش پیتزا تیلیت کنیم یه عده ی دیگه هم می گن اصا مگه مرض داریم ،پیتزا درست می کنیم با سس فرانسوی که از همشونم بهتره!خلاصه در ادامه همین ماجرا منم شروع کردم به یه سلسله پیتزای قرمه سبزی نویسی البته به حساب خودم از بعد اجتماعی ترش! قبل از ورود به بحث باید بگم:من نه دل نگران قرمه سبزی ام و نه دل نگران پیتزا،من نگرام آدم هایی هستم که از بوی گند این دست پخت های ناپخته کارد به استخوانشون رسیده و دارن از گشنگی می میرن! اگرم صداشون در بیاد که...

 بخش ۱:

خدمت انورتون عرض کنم که زندگی خوابگاهی هم حکمت های زیادی داره!حالا که این حال و روز مملکت رو  می بینم ، یاد یکی ازون شب های کثیرالامتداد می افتم که بعد از مشاجره ای طبق معمول بی سرانجام  بی نتیجه بودن مطالبات دموکراتیک(پیتزاطلبانه) با یک سری از آدم ها برام مسجل تر شد.حکایت ازین قراره که هم اتاقی بسیار شریف ما، که هر شب یکهو ساعت ۱۰ زنگ خوابشونو می زنن و باید تشریفشونو ببرن عوالم خوابیه با ما که تازه ساعت ۱۰ موتورمون روشن می شه، وارد فاز دعوا شدند که مگر نمی دانید من نسبت به صدای بسته شدن در و نور چراغ و پچ پچ آدمیزاد و وز وز پشه و  کلیک موس و چه و چه حساسم؟ما هم که من باب افاضه ی فضل آمدیم سخنرانی غرایی اندر باب تمکین به خواست اکثریت بکنیم ، یکهو دیدیم از اتاق به بیرون پرتانیده گردیدیم و تا صبح باید تو سالن تلویزیون در معیت مسی خانووم یخ بزنیم.اما از شوخی گذشته اون شب تا صبح به این فکر می کردم که اخلاق فضیلت محور بهم حکم می کنه که حتی رنجش یک نفر رو هم بر نتابم و ازون به بعد راس ساعت 10خفه خون بگیرم. ولی در مقابل اگر دو روز زندگی خوابگاهی کرده باشین می فهمین که فضیلت محور بودن یعنی هر شب تو سالن تلویزیون خوابیدن!

چی بگم والا ،این دوست شریفی که ذکر خیرشون بود از قبیله ی اون آدم هایی هستند که  هرجا بوی دموکراسی و غرب بیاد صدای پیف پیفشون بلنده و انگار این فرنگیا فایده گرایی کثرت گرا رو از کره مریخ وضع کردن. بعد هم یکسری آیه و حدیث ردیف می کنند که پیامبر هم بعله و ته ماجرا می بینیم برای رضای یه نفر یه ایل ناراضی شدن...اما این قصه ی کش دارو گفتم که بگم ، پذیرش رویکرد پراگماتیستی اونم نه از نوع مصلحت نظامیش،بلکه از نوع مصلحت همگانیش یکی از همون معضلاتیه که اتفاقا نه فقط این جماعت پیف پیفی بلکه خیلی از دوستان سبزمون هم آمادگیشو ندارن...یعنی دست خودشونم نیست الگوی پراگماتیستی یک الگوی تربیتیست که خیلی با مدل عمومی تربیت تو جامعه ی ما فرق داره.

حالا تو پیتزای قرمه سبزی های دیگه دنبالشو می گم.(جدیدا چقدر مثه کارتون فوتبالیستا تموم می کنم مطلبامو!)

تذکره :دکتر کچوییان در چند تا مصاحبه و مناظره گفته بودن که این جمعیت دموکراسی خواه(بی تربیت که دوس دارن آمریکا بهمون حمله کنه!) نهایتا 10 میلیون هستن و بیشترشون هم تو تهران تمرکز کردن. من واقعا نمی فهمم این جمعیتو چطور تخمین زدن ولی گویا یکی از منابعشون نتایج انتخابات هاست،اگر کسی میدونه به من بگه اینا بر اساس چه سبک تحلیلی در اومده...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  اعتراف

اعترافی طولانیست شب،اعترافی طولانیست

فریادی برای رهاییست شب،فریادی برای رهاییست

فریادی برای بند


شب

اعترافی طولانیست


اگر نخستین شب زندان است

یا شام واپسین

              _ تا آفتاب دیگر را

در چهار راه ها فرا یاد آری

یا خود به حلقه ی دارش از خاطر

                                        ببری_

فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست
فریادی از نوامیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای بند.

شب فریادی طولانیست

....

بعد از دیدن نمایش نخ نمای جدیدشون بی اختیار به یاد شاملو افتادم،وجود شب اعترافی طولانیست،نیازی به زور و شکنجه نیست برادران،حتی نه نیازی به بیدادگاه،شب خود گویای همه ی ماجراست...


 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

با شاملو

پنجره

        بیدار ِ شب

                    هشیار ِ شب

                              در انتظار صبحدم

                                                 چیزی نمی گوید...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

آخرین سرمشق

وقتی که رنگ ها/همه ی رنگ ها/بی هیچ نزدیکی و شباهتی کنار هم باشند/وقتی که مجبورند/وقتی که نور نباشد/وقتی که نور نباید باشد/آنگاه سیاه خلق می شود!

این روزها اما،ژانوس پیر آن بالا/از هرچه رنگ منفرد تنها/این نقطه های کوچک بی ادعا/ببین چه می لرزد!

دیگر گذشت روزگارت پیر/ببین که پاک کن ها چطور سیاه تر می کنند مشقت را!/ببین به راحتی بر باد داده ای قلمت را !

مشقش تمام شد!/ اما ژانوس پیر ما ندید/این نقطه های کوچک ساده/یا شاید/پاک کن های سخت آلوده را/ نمی دانم...وقتش تمام شد!

پاورقی:به یاد همه ی سبزهایی که نخواستند به اتحاد سیاه این روزها تن دهند!به امید آنکه دیگر خود بنویسیم...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

شنبه ای که نمی آید

این یه هفته ی آخر قبل انتخابات٬آن منکری نبود که ندیدم از دوست و دشمن ٬این روزا فرقی نمی کنه...فقط همین قدر بگم که دیگه از موج هایی که حتی صخره ها رم آروم نمی ذاره حالم به هم می خوره!حس می کنم ما ملت همیشه موجی در هر صورت شکست خورده ایم چه قهرمان اخلاق و میانه روی من و دوستانم بیاید و چه قهرمان دلاوری و شجاعت به حساب دشمنانم...خواهد به سرآید این روزگار کذایی یا نی نمی دانم!روزگار گندیست نازنین!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

یک مشت  تز ساختارگرایانه

انتخابات های انجمن علمی دانشکده ها هر دو سال یک بار جمعیت زیادی مدعی دارد و برای همین پرشور برگزار می شود.انجمن علمی یک سال متشکل است از دانشجویان سال سومی و چهارمی و تا زمانی که این جمعیت هست امکان حضور سال دومی هایی که در موقع انتخابات سال اولی خطاب می شوند وجود ندارد.اما سال بعد جریان تغییر می کند و اعضا عموما متشکل از سال سومی ها و سال دومی ها می شوند.سال دومی هایی که هنوز سال اولی خطاب می شوند اما به دلیل نزدیکیشان به نسل ما قبل خود قابل پذیرش هستند.(اما از سال های ما قبل همیشه عده ای حضور دارند که به هر دلیلی دوست دارند دوباره شرکت کنند) جوان بودن این نسل و امیدواری به تغییر شرایط و حضور دوباره ی عده ای از نسل های ما قبل، سبب شرکت جمعیت بیشتری در انتخابات می شود.ازین روست که انتخابات های امسال ما هم پر شور تر بود.(البته اگر طبق آیین نامه انتخابات در آبان برگزار شود این روند تغییر می کند.)

اما انتخابات های امسال به دلیل دیگری هم پرشور بود که به نظر من نباید آن را مهم تر از دلیل اول دانست و آن مسایل پیش آمده ما بین انجمن اسلامی و بسیج بود.دوستی بسیجی می گفت اگر من با خون خود بنویسم که واقعا با برنامه و هدف علمی می خواهم وارد انجمن شوم فکر می کنی کسی باور می کند؟می پرسیدم پس چرا در همان بسیج خودتان که واحد علمی هم دارید فعالیت نمی کنی؟حق دارد بخندد و بگوید مگر هر که بسیجی شد باید در را به دیدن بقیه ی آدم ها ببندد؟شاید من ساختارتشکلی یا برنامه های بسیج اقناعم نکرد.اصلا فرض کن از آن خسته شده باشم.آن وقت دیگر حق ندارم بدون توهم توطئه بخواهم فضایم را تغییر دهم؟اما میدانم باز هم با نگرش بدبینانه ی شما هنوز می شود شک کرد.بیایید مثل دکارت ته این شک را تصور کنم.بدترین حالت از نظر شما می تواست این باشد که به قولتان بسیج انجمن علمی را فتح می کرد!بعد چه می شد؟در دعواهای تریبون  آزادی یک یار به مدافعین بسیج افزوده می شد!(البته اگر زهرا مینایی در کار نبود.)این جوری زمان کتک و دعوا انجمنی ها بیش تر کتک می خوردند؟ساده انگارانه هم نگاه کنید جمعیتی اضافه نشده و فقط موقعیت مکانیش تغییر کرده پس نگران نباشید بیش تر تک نمی خوردید!حال سوال اینجاست:آیا یک بسیجی برای شما در قالب بسته ی یک تشکل دولتی تعریف شده، مفید ترست و یا در قالب یک تشکل باز نسبتا ضعیف تر؟

حال بیاییم بر سر این تغییر موقعیت مکانی کمی بحث کنیم:

بسیج با تغییر جایگاه خود از طبقه ی دوم به طبقه ی اول می توانست فاصله ها را تا حدی کم رنگ تر کند.به نظرم رویکرد تقابل گرایانه ی انجمن و بسیج فعلی را تا حدی می توان با همین سازماندهی فضایی تحلیل کرد:

هسته ی اصلی بسیج در حال حاضر در طبقه ی دوم و در کنار نمازخانه قرار گرفته است.این هم جواری نوعی احساس امنیت و اطمینان به ساکنان این تشکل می دهد.در مقابل انجمن اسلامی و چند تشکل دیگر درکنار آموزش و دفتر مدیر گروه قرار دارد و نوعی احساس نظارت و کنترل و عدم امنیت را می توان در ساکنین این تشکل ها مشاهده کرد.هرچند به نظر این احساس ها به صورت پیشینی وجود داشته اند اما حداقل اینکه ساختار فضایی آن را بازتولید می کند.این ساختار دوگانه را می توان در دیگر عناصر فضا هم مشاهده کرد.

به طور مثال عنصر زمان :در طبقه ی دوم ساعت نماز زمانی برای تشدید روابط درون تشکلی هم محسوب می شود.مناسکی که حداقل یک بار در روز پیوند ها را استوار تر می سازد اما در طبقه ی اول زمان مشترکی وجود ندارد چراکه مبدا مشترکی وجود ندارد.مبدا بودن یک زمان به چیست؟دورکیم می گوید:تقویم چیزیست که ضمن قاعده بندی فعالیت های جمعی بیانگر آهنگ تکراراین فعالیت هاست!اما در طبقه ی اول چه فعالیت جمعی صورت می گیرد؟افراد با هم نهار می خورند؟با هم به تریا می روند؟ضمن اینکه به یاد داشته باشیم اغلب فعالیت های جمعی شکلی مناسکی داشته اند یعنی بن مایه ای عقیدتی آنها را به هم پیوند می داده.

از دیگر عناصر فضا سبک روابط افراد در آن است.در طبقه ی دوم سبک روابط اغلب به صورت دوستی های گروهی و نه بیناشخصی بوده و در راستای یک آرمان مشترک جمعی شکل می گیرد.متناسب با این آرمان جمعی زبان هم متشکل از مفاهیم و لغات مورد نیاز این آرمان است.روابط گروهی هم در اینجا قالبی سنتی داشته  یعنی با پذیرش محوریت فرد یا افرادی به عنوان نماینده ی اجتماع صورت می گیرد.

اما در طبقه ی اول اصولا آرمان مشترک معنایی ندارد.آدم ها ی طبقه ی اول اغلب آرمان های فردی خود را دنبال می کنند و این آرمان فردی سبکی فردی به روابطشان می دهد و زبان هم متناسب با آن از فرد تا فرد فرق می کند. شاید تنها در حلقه ی کوچک مرکزی انجمن اسلامی بتوان شکلی مشابه از آرمان مشترک و سبک و زبانی خاص را (ادبیات انتقادی) مشاهده کرد که آن هم تنها در مواقع حساس است که این آرمان ارزش خاص میابد و فردی به عنوان نماینده ی آن آرمان با همان فرم سنتی مورد پذیرش واقع می شود.(گاه به دلیل مورد پسند بودن این فضا افراد تلاش می کنند ارزشمندی آن آرمان را به هر نحوی حفظ کنند.)

حال بیاییم ببینیم بسیج می خواست چه کار کند؟اینکه از طبقه ی دوم به طبقه ی اول بیاید.شاید بگویید این امکان پذیر نیست از کجا معلوم که بسیج نخواهد طبقه ی اول را مانند طبقه ی دوم کند؟پاسخ من این است:این ساختار فضایی تا مدت ها همچنان باز تولید می شود چه بسیج باشد و چه نباشد.من این رودر رویی را به دیده ی تردید نمی نگریستم چون معتقدم علاوه بر ساختار کلی فضا ،ساختار انجمن علمی هم به نوعی بر این ثبات دامن  می زند.می گویید انجمن علمی که ساختار ندارد.آدم ها با آمدن در آن،آن را دگر گون می کنند.می دانیم که انجمن علمی را از موصوفش نمی توان جدا کرد.هر چند این موصوف بسیار مناقشه بردار است اما فصل مشترکی میان همه ی تعاریف آن وجود دارد و آن نظم منطقی داشتن آن است یعنی بر اساس اصول متعارف و صور استدلالی مشترکی صورت می گیرد هر چند مواد این استدلات متفاوت باشد.(البته از منظر پارادایمیش را نمی دانم٬هرچند فکر نمی کنم ما در دو پارادایم متفاوت بحث می کنیم.)این فصل مشترک در شرایط فعلی یک کارکرد مثبت دارد و آن ایجاد فضای بحث و گفتگوست.چه زمانی شما فریاد می زنید؟فریاد و دعوا استفاده از زبان نمادینیست که بین ما مشترک است اما پیش از آن اگر فصل مشترکی در دیگر اشکال زبانی وجود داشته باشد بهتر که زبان کم هزیته تر را استفاده کنیم.

در وقایع دانشکده به این نتیجه رسیدم که این دو طیف جدا از هم به شدت در نقش خود فرو رفته اند.دو بازیگر که تنها به ذهنیت مخاطبان خود فکر می کنند  و اقناع مخاطب از همه چیز برایشان مهم تر است (گاه حتی از خود حقیقت)در دنیای بازیگری هر حرکت تو ممکن است نمادین تفسیر شود و هزار و یک معنا داشته باشد.(البته اگر هرمونوتیکی ببینی در همه ی رفتار ها اینطور است ولی بازیگر به قصد ٬رفتاری چند پهلو و مبهم از خود نشان می دهد.)این جمله که وقتی شانتاژ می کنند تو هم شانتاژ کن نشان می دهد که تخطئه تا چه حد برای نشان دادن تصویری خوب به مخاطب مطلوب واقع شده  است.

اما راه حل چیست؟به نظر می آمد بهتر بود ترس ها را کنار می گذاشتیم و فارغ از ذهنیت مخاطب با هم رودررو می شدیم و یک بار هم که شده بازیگری را رها می کردیم.کاری که ما را اگر نه با هم آشتی می داد،لااقل بر سر یک میز مینشاند.(رودرویی را هم به لحاظ مکانی و هم به لحاظ فکری گفتم.) هنوز هم دیر نشده،بگذاریم مخاطب ما فقط نتیجه ی این بحث ها را بشنود و نه این که در فرایند فرسایشی این دعوا ها هر روز آشفته تر شود٬همین!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

اخلاق!کدام اخلاق؟

می خواهد برگه را امضا کند.با حالت مضطربی می پرسد:حالا واقعا تو خودت کدوم وری هستی؟بسیجی یا انجمنی؟حنده ام می گیرد،می گویم نه بسیجی و نه انجمنی! با اصرار می گوید خب به کدوم طرف نزدیک تری؟

باید خندید مگه نه؟

سه حالت داشت:یا آن آدم حوصله ی این را نداشت که نامه ی طولانی ما را ایستاده بخواند.

یا اگر خوانده بود حوصله نداشت تحلیل کند که آیا راست می گوییم یا نه.

و یا اگر خوانده و تحلیل کرده بود نمی توانست اعتماد کند که آیا نوشته ها گویای واقعیتی است یا تنها این طور تصویر شده است.

حالت سوم در محیط دانشگاه بیشتر محتمل الوقوع است این است جایی که ما از استیصال دست به دامان قالب ها می شویم!آن ها مسئله های ما  را در چند ثانیه حل می کنند...

آدم های دنیای مدرن تحمل این آشفتگی را ندارند باید به ما حق داد!یکی از مهم ترین علل بی اعتمادی عدم وضوح است و این روزها موقعیت های متعدد تصمیم گیری و روایت های متکثر از یک واقعیت  هم بر بی اعتمادی ما دامن می زند.به نظر این است قصه ی استیصال ما!

ولی راستش را بگویم وسط این دعواها آرزو می کردم بسیجی باشم چون از دوستان همیشه نزدیکم بیش از همه بی اخلاقی دیدم...

ای کاش قالب ها گنجایش جان های ما را می داشتند اما این طور نیست و من دلم برای ما می سوزد که خود را فدای این مفاهیم ساختگی می کنیم و این یعنی آزادی خود را به دست خود نابود کردن!اما چه می شود کرد،گاه آنقدر پنهانیم که خود هم نمی توانیم خود را از پشت این قالب ها پیدا کنیم.

اما در این میان آن کس که استیصال ما بیچارگان را می بیند و شاید به خیال خودخیر خواهانه می خواهد ما را ازین وضعیت نجات دهد بیش ترین ظلم را کرده است...کاری که ما خود برای اعتراض به آن امضا جمع می کردیم ولی چه بسا که خودمان هم...

راستی می گفتی وقتی شانتاﮊ می کنند باید شجاع بود و شانتاﮊ کرد.من این طور تعبیر میکنم: وقتی بی اخلاقی می کنند باید بی اخلاقی کرد...نمی فهمم!این را با تمام وجود می گویم.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

بی قراری یا بی موضعی؟

دوستی امروز حرفی عمیق به من زد:آدم همیشه نمیتونه در موضع انتخاب باقی بمونه بالاخره یک روز باید انتخاب کرد!تا پیش ازین همیشه به رویکرد در تصمیم بودن باور داشتم و از نظرم این معقولانه ترین راه زندگی بود!اما باید اعتراف کنم که این٬ یک تعبیر غلط از طالب بی قراری بود که همیشه ستایشش می کردم!طالب بی قرار اتفاقا قرار می گیرد و از زمینی که بر آن ایستاده تا پای جان دفاع می کند ختی اگر این زمین در ایدئال ترین زمینه ی ممکن نباشد.او تنها زمانی جایش را عوض می کند که باور داشته باشد٬ بنیان زمینی که برآن ایستاده سست است و نه فقط شک و تردید!

حس می کنم ماجراهای امروز دانشکده مرا مجبور کرد تا برای یک بار هم که شده بر این عقل لامصب همیشه مشکوک خودم شک کنم و این بزرگ ترین درس این روزها بود هرچند با ملال بسیار به دست آمد!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  معرفی کتاب

بوی توت می آید

بی هیچ هوس خوردنی

آفتاب از میان برگ ها

بوی توت می آید

بوی توت و توت و

توت و تو ت و تو تو تو...

خاطرات ظلمت را می خوانم

آفتابی از میان برگ ها

واژه ها ٬ حرف ها ذره ذره آب می شوند...

این هم یه سبک معرفی کتابه دیگه!خاطرات ظلمت بابک احمدی رو برای اونایی که مثه من تازه با بنیامین و هورکهایمر و آدورنو آشنا شدند پیشنهاد می کنم.اونقدر شیرین هست که چند ساعت بی اینکه زمان رو حس کنی زیر درخت توت میخکوب بشی و بقیه همه ی توتا رو بخورن!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  جایی میان سکوت و حرف

وقتی که حرف می زنم به یاد تو می افتم

وقت سکوت هم.

آنجا کجاست پس؟

جایی میان سکوت و حرف

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  دیوانه ی نگران

چه بگویم از ناتوانی ام؟

کتاب های کلاس آخر را اول به خورد ما دادند!

آخ چقدر عاشق کلاس اول خواندنم

                     بی آنکه بر سادگی الفاظ بخندم

آخ که چقدر کلاس اول خوب است

وقتی حرف ها٬ را واژه ها را یکان یکان

در کف دست هایت حس می کنی

وقتی که آب٬آبی ام می کرد

                                    و باران خیس!

وقتی که حرف ها٬بی آنکه در ترازوی جمله ها!

وقتی که حرف خود تو بود!وقتی که حرف خدا بود!

بگذار یک بار دیگر کلاس اول باشم!

بگذار آرام آرام حرف ها را٬واژه ها را

دیوانگی کنم!

هزار بار بنویسم

این مشق خیس را!

هزار بار با هرچه ایراد!

با هرچه ایراد

اما باز بنویسم!

با هر چه ایراد

با هرچه ایراد...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

قصه ي جانكاه يك جفت چشم(۱)

 

ارنا:پورتره اي از كيرشنر نقاش اكسپرسيونيست

حدود ۷سال ،نه شايد هم ۸سال يا بگذار ببينم ۱۰سال است شايد،خلاصه سال هاي زياديست كه اين مرض لعتني به جانم افتاده.مي گويند اين مرض در خانواده ي ما ارثي است.حتي پدربزرگ را هم همين مرض از پا در آورد.چه مرضي؟چميدانم هزار و يك اسم برايش گذاشته اند.اصلا اسم ها مگر چه معنايي مي دهند؟چند وقت پيش در اخبار شنيدم كه اين ويروس از قبايل اروپايي مي آيد ولي من باور نمي كنم چون پدر بزرگ من در طول عمرش يك بار هم يك اروپايي را حتي از ۲۰۰ متري نديده بود.

شايد از خودتان بپرسيد چرا به دكتر نمي رويم.خب فكر كرده ايد ما به فكر درمان نبوده ايم؟نه اصولا هيچ آدم عاقلي اين درد را همين طور بي دليل تحمل نمي كند.راستي پاك يادم رفته بود بگويم كجايم درد مي كند؟(خب اين هم يك سال حسابي)

اول فكر مي كردم چيزي در وسط مغز سرم شروع به زدن مي كند،آن موقع حدودا ۷ يا ۸ يا نمي دانم ۱۰ سال پيش بود.كم كم اين نبض ها سنگين تر شد و تيري از مركز به جلو مغزم كشيده مي شد.حالا حدودا چند سال بيش تر نيست كه كانون درد را پيدا كرده ام:چشم هايم!

من تقريبا اين روز ها در اوج مراحل بيماري خود به سر مي برم.اين مرحله بسته به فرد بيمار از چند سال تا حتي يك عمر طول مي كشد.هدف اصلي اين ويروس چشم ها هستند. آن قدر تكثير مي شوند كه تمام مغز بيمار را مختل مي كنند.پدر بزرگ تعريف مي كرد در اين مرحله بيمار آرزو مي كند سرش را با گيوتين از بدنش جدا كنند.سر تبديل مي شود به يك توده ي فشرده ي درد!اطرافيان بيمار اغلب از درد ها و عربده هاي مريض جان به لب مي شوند.چند وقت پيش شنيدم علما دستور داده بودند در صورت رضايت بيمار اطرافيان مي توانند خواسته ي او را عملي كرده و به هر نحو ممكن سرش را از بدنش جدا كنند!

حال مي رسيم به سوال شما:چرا به دكتر نمي رويم؟بايد عرض كنم،ما اگر خودمان هم نخواهيم سوژه ي آزمايش اين خيل عظيم علما هستيم.حدودا به تعداد تمام لحظه هاي زندگي ام نسخه ي درمان برايم نوشته اند.البته اين كثرت نسخه ها خود نشان مي دهد كه بدبختانه آنها هنوز نتوانسته اند بيماري مرا درست درك كنند.البته شايد دليل ديگري هم داشته باشد،مي گويند اين ويروس در بدن هر بيمار تغيير شكل مي دهد و تبديل به ويروس بخصوصي مي شود و نياز به نسخه ي درمان متفاتي دارد.

البته بايد صادقانه بگويم تا به حال به هيچ كدام از نسخه ها به طور كامل عمل نكرده ام.من نصايح آنها را مي شنوم .گاهي سر تكان داده و لبخند مي زنم(فكر مي كنم حركت روشنفكرانه ايست!)بعد وقتي از اتاق بيرون مي آيم،باز شروع مي شود همه چيز از اول!بايد اعتراف كنم كه من اصولا به درمان ايمان دارم،براي همين هم هست كه بدان عمل نمي كنم!مي خنديد،ولي باور كنيد من بي نهايت به پيشرفت علما معتقدم .آنها بالاخره روزي خواهند فهميد اوضاع از چه قرار است ولي آن روز امروز نيست!امروز تنها مي توان لبخند زد و سر تكان داد.

(حالا بعدا چند نمونه ازين نسخه ها رو برات تعريف ميكنم،فعلا بسه!)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

سایه

قدم میزنم خیلی سریعِ،با هم زمانی آهنگی که باید تمامی فضای ذهنم را پر کند.آنقدر بلند که صداهای دیگر را خفه کند.تنها همین را می توان گفت:خفه کند!

به یاد ریاضیات وجودی کوندرا می افتم:"میان آهستگی و حافظه رابطه ای وجود دارد؛رابطه ای نهانی که میان سرعت و فراموشی نیز برقرار است.به این موقعیت کاملا پیش پا افتاده توجه کنید:مردی در خیابان قدم می زند،در لحظه ای خاص می کوشد چیزی را به یاد آورد،اما یاد آوری و حافظه از او می گریزد.ناخودآگاه سرعتش را کم می کند و قدم هایش آهسته تر می شوند.در همین فاصله شخصی که قصد فراموش کردن اتفاق ناگواری را دارد،ناخواسته به سرعت گام هایش می افزاید و تند تر قدم برمیدارد،گویی در تلاش است تا خود را از آنچه که هنوز در این لحظه بسیار به وی نزدیک است،دور سازد.

میزان آهستگی در تناسب مستقیم است با شدت حافظه،میزان سرعت در تناسب مستقیم با شدت فراموشی"

قدم می زنم هنوز خیلی سریع و فکر می کنم نا گزیر!فکری مزاحم که رهایم نمی کند!در میان این همهمه یک کشف،یک کشف عظیم رخ می دهد.آرام تر می روم،سایه ای پیش رویم می بینم!سایه ای که از نور چراغ های شهر،گاه کوچک و گاه بزرگ،محو می شود و باز انگار از نو متولد!سایه به طرز غریبی تنم را به لرزه می اندازد.می ایستم، سایه می ایستد.راه میروم،او هم راه می رود.

 تا به حال دقت کرده ای :سایه های ما هیچ فرقی با هم ندارند.حس می کنم ما هر از چند گاهی نیازمندیم سایه ی خود را ببینیم و سایه ی اطرافیانمان را!سایه نقش همیشگی اما ناپایدار وجود است.تا هستی سایه ی تو همچون غریبه ای در کنارت می آید و محو می شود و باز فارغ از هرچه بودنت می آید و محو می شود.ما را چه می شود که سایهایمان را از یاد می بریم؟علم هم بر سایه های ما  هیچ سرمایه گذاری نمی کند!آخر سایه پدیده ی قابل شناختی نیست چراکه نه پایدار است و نه فایده مند.علم آدم ها را فارغ از سایه هایشان می شناسد.جسم او ارزشمند تر و کمی بادوام تر است.ما هم عادت می کنیم سایه هایمان را نادیده بگیریم و به ویژه سایه های دیگران را!آن وقت راحت می توان ابعاد وجودی را اندازه گرفت:آدم هایی با قد و وزن و لب و ناخن!افکاری مامانی و قالبی!تردیدهایی استاندارد و سوسولی و هزار و یک قالب دیگر که از خواص این نگاه است.

سایه را نمی شود در قالب ریخت،نمی توان اندازه گرفت و نمی توان مارک زد چراکه هستی اش طول و عرض و ارتفاع و عمق و شعور را در یک لحظه دود می کند و باز لحظه ای نو متولد می شود!

وجود فارغ از چگونه بودنش به یک میزان در همه ی ما هست و نیست می شود.بیایید سایه های همدیگر را ببینیم باشد که اسیر قالب ها نشویم...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  دردا کجاست پس،این درز پنجره؟

Jacob Collins

روزی که من آمدم

نه خورشید کسوف کرد و نه ماه خسوف

هیچ ستاره ی دنباله داری هم آمدنم را خبر نکرد

آنجا که من آمدم نه نخل داشت و نه چاه زمزم

روزگار امنی بود گویا!مردم در بیمارستان زایمان می کردند

زادگاه مقدس من بیمارستان بود

                                                                                             دنیایی پر از بیمار!

...

شاعر مردد است!آیا شعر تمام شد؟نه فارغدلانه دل به بیماری سپرده و نه خوشبینانه زیستن را مقدس می بیند!روشنفکرانه تر آن است که اعتراف کند شعرش تمام شد!اماشاعر از بی موضعی خسته شده .این ادبیات پست مدرن هم بدجوری راهی برای توجیه اوست،نه، حتی اگر به قیمت حماقت او تمام شود ترجیح میدهد داستان این طور تمام شود:

آن روز هم

         وقتی من آمدم

                    بر روی تخت هزارم

                  از ساختمان چند هزارم

                                              پرتوی خورشیدی

                                 از درز پنجره

آرام می نواخت جسم ضعیفم را!


آن جسم اما هنوز هم یادش نرفته است...

دردا کجاست پس، این درز پنجره؟

...

دیروز شمع 20 سالگی ام آب شد!باید،باید شمعی دیگر روشن کرد!


 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 ماجراجو

 صبح  از کنار هم مي گذريم و لبخند مي زنيم،عصر از دور هم را مي بينيم و نيشخندي بر حماقت هم!صبح ما هنوز حس مي کنيم که فاصليمان يک قدم است و عصر انگار ما از کره اي ديگر آمديم و شما از جايي ديگر!

در تاريخ تنها يک گروه را اين چنين ديدم:بردگان!بردگاني که يک روز با هم بر سر يک سفره غذا مي خورند و ديگر روز شمشير در شکم هم فرو مي برند!باور کنيم برده داري نمرده! برده ، کسي که عنان آزادي خويش را به دست ديگري ميسپارد هر روز آبستن عشق و نفرت تاره ايست ،عشق و تفرتي که صبح مي آيد و عصر مي رود.(آه اما در اين صبح ها و عصر ها چه انسانيت ها که کشته نمي شود!)اين ديگري اما کيست؟برده ي کدامين ارباب زورگو  يا نميدانم شايد دوست داشتني هستيم؟

...

ديروز در دانشگاه ما حادثه اي رخ داد که نمي توان آن را حادثه ناميد!حادثه اي که دير يا زود جامعه ي ما را هم به جان هم مي اندازد.حادثه اي که از پيش قابل حدث است ديگر چه حادثه ايست؟اما براي ما راحت تر آن است که آن را حادثه بناميم و خيال خود را راحت کنيم.

حادثه اما حوالي ساعت 1 اتفاق افتاد و نه آخر شب و نه در جاده و نه در خواب!

در اين حادثه بسياري زخمي شدند و عده اي هم کشته!زخمي ها و کشته هايي که زخم هايشان روزها پيش از حادثه بر جانشان نشسته بود و حادثه تنها زخم هاي کهنه را سرباز کرد!

ديروز اما پليسي نيامد!مقصر خود را پنهان کرد و جايي در ميان ما قايم شد،جايي در درون ما! جايي که مدت هاست آنجا به سر مي برد!

...

و حال شرح واقعه:بسيج،انجمن اسلامي، لائيک ها،کانون موسيقي،کانون تئاتر،شوراي صنفي و انجمن علمي و هزار يک فرقه ي بالفعل و بالقوه ي ديگر ديروز در طي يک حادثه به جان هم افتاده بودند. جرقه ي اين حادثه تقاضاي برکناري مدير گروه جامعه شناسي بود که از طرف انجمن اسلامي مطرح شد و با حمايت و مخالفت همان فرقه ها ي پيش گفته  روبرو شد!

نمي گويم چرا اين همه فرقه. نمي پرسم اين فرقه ها اصلا با هم چه فرقي دارند؟(شايد برايتان احمقانه جلوه کند که بگويم به نظر من اعضاي تمامي اين فرقه ها در مواجهه با يک مسئله،يک مسئله ي واقعي بدون خبر دار شدن از پاسخ بقيه به آن سوال چقدر شبيه به هم مسئله را حل مي کنند،البته اگر سوال را برايشان يک جور طرح کنند.)نه اصلا حرف من اين چيز ها نيست.دوست دارم يک سنخ اجتماعي را معرفي کنم! سنخي که به نظرم اکثريت جامعه ي کوچک ما در دانشگاه و  جامعه ي بزرگ ما در بيرون دانشگاه را تشکيل ميده:سنخ ماجراجو!

متاسفانه بايد بگويم اين سنخ از فضا نمي آيد و مثل آدم فضايي ها هم رفتار نمي کند.اين گروه مخلوق اجتماعيست که همه ي هنرش آفرينش اوست.ماجرا جو در ميان ما،حتي در درون ما هر از چند گاهي سر بر مي آورد.براي او فرقي نمي کند انجمني يا بسيجي خوانده شود يا لائيک يا حتي يار امام زمان!

غذاي اصلي روح او هيجان است!هيجاني که در فرقه بازي نهفته است. هيجاني که عميقا در قدرت طلبي ريشه دارد.

آغز کردن يعني نخستين بودن،هميشه دشوار است!ميلي عميق به باز يافتن خود،به وارد شدن در بازي بدون نياز به از بيرون در نظر گرفتن همه ي چيز هاي عجيب،رعب انگيز و شايد هم نحوست بار آن،اين سنخ را ايجاد مي کند.(اين ميل در بيشتر افراد انساني وجود دارد!)

 ماجرا جو وقتي سير مي شود که بداند دشمني در بيرون و دوستي در درون دارد.وقتي که در بسيج در اتاق کوچکمان انسانيت را تنها سهم خود مي دانيم،وقتي که تنها دين را با خود قسمت مي کنيم.وقتي که اردوي جنوب و نمازخانه!وقتي که جلسه ي قرآن و عترت و کتابخانه!وقتي که رهبر و خدا و شهداي اين خانه!وقتي که آن يار جاودانه،تنها ازان ماست،تنها براي ماست،تنها در وجود ماست،آنگاه است که ماجراجو دوست خود را ميابد.

و اما دشمنش!دشمن خوني او غولي هفت سر از خوان هشتم رستم نيست.دشمن وحشي و ديوانه ي او اما عين او گريه مي کند،عين او لبخند مي زند و عين او حتي عاشق مي شود!دشمن خوني او گوشت و خون و استخوان دارد،اما در نظر او با لجن و کثافت برابر است.

در مقابل ، همان دشمنان خوني خود دوستان فرقه اي ديگرند  و بردگان اربابي ديگر و دشمنان خوني يکديگر.وقتي که روزنامه ي واحه و صبح،سلف مختلط،پشت دانشگاه!وقتي که کميته ي انضباطي،يک آسمان ستاره،ننگ بي ديني!وقتي که فحش،عربده، گاز!وقتي که تفرقه ،تحقير، اضطراب!

ماجراجو اينگونه سير مي شود، روح گرسنه ي او تنها به سير شدن مي انديشد!او حتي لحظه اي ترديد ندارد که حقيقت تنها در جيب او نهفته است!

...

ديروز اما وقتي که ماجراجويان به جان هم افتاده بودند،چقدر صحنه ي دلگيري بود.آري برده داري نمرده است.در اين ميانه کجاست رسولي که ما بردگان هميشه را باز بر سر يک سفره نشاند و باز در آغوشمان کشاند؟

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  قهرمان وعده هاي خرد به آدم هاي خرد!

 

شنبه شب قبل حدود ساعت 10 رئيس جمهور به خوابگاه ما آمد.البته اين خبر آنقدر ها هم شوكه كننده نيست او هميشه عادت دارد غافل گير كند!(اگر ما از قبل بدانيم لابد توطئه ميكنيم ديگر!)فردايش رسانه ها حرف هايي را نگفتند حرف هايي را كه هميشه نمي گويند!(آخر در عصر ما حقيقت هزار و يك بعد دارد كه هر بعدش باب دندان عده ايست.)آن شب هم مثل هميشه دو دسته ي جدا از هم!خيلي خيلي جدا از هم، همه ي ماجرا را دنبال مي كردند با هم! سناريوي زير نحوه ي مواجهه ي اين دو گروه با ماجرا بود:

1. می گوید من تقریبا از همه جای ایران بازدید کرده ام و بعضی جاها را حتی چند بار دیده ام!طفلکی چه روز ها که از شدت هجوم هواخواهان زیر سرم نخوابیده!مگر این همه صداقت را نمی بینید؟او مثل مسیح زیر دست و پای شما له می شود.مثل مسیح ! باور کنید! و بعد وقتی که فحش می دهید شما را دختران پاک خودش خطاب می کند!او را نمی بینید که در اوج خستگی بعد از هجوم دیوانه وارتان، ساعت سه از خواب و خوراکش می زند و برای رسیدگی به کار شما تا صبح جلسه می گذارد.چقدر حق نشناسید به خدا!پس دیگر ما را مسخره نکنید وقتی از روی چفیه دست های متبرک او را می بوسیم،البته دقت کنید از روی چفیه و نه مستقیما!

 

2. ساكت باش!چهار سال پیش کجا بودی؟چرا دم انتخاب یاد ما کردی؟گلویش گرفته و رنگ از صورتش پریده! به هر قیمتی خودش را به جلوی سن می رساند و داد می زند:تو این چند سال چه می کردی؟چرا از ما سوء استفاده مي كني؟رئيس جمهور اما آرام و مطمئن همراه با دانشجویان زیر لب یار دبستانی من را می خواند اینبار!آخر او خوب می داند باید به هر دری زد تا مسیح بود!

 

اين بود ماجرا!آن شب آن قدر برای گرفتن دستمال تبرک یا عکس یادگاری یا فحاشی دوره اش کرده بودند كه نگو!(عين مردم ورامين!چه بسا بقال و نانواي آنجا از دانشجوي اينجا شعور بيشتري ميداشت.)اما نه داستان تمام نشده پرده ي آخر روز هاي قبل و بعد از ماجراست كه اين هم بعدي از ابعاد همان حقيقت هزار و يك وجه است:

طبقه ي اول آشپزخانه اي كوچك براي 80 نفر با 3 گاز و 1 سينك ظرفشويي و...طبقه ي دوم شير هاي خراب دست شويي و...طبقه ي سوم اتمام مايع دستشويي و... طبقه ي چهارم  هم كه انگار خوابگاه گربه ها و...اين جا زندگي مي كنيم ما گويا!همه دلشان پر است،خيلي پر ! اما يك وجه ديگر حقيقت اين است كه همه ي ما اصلا وقت نداريم!و چون وقت نداريم تنها غر مي زنيم پشت سر هم!در اين ميان هر از گاهي با يك حادثه منفجر مي شويم و تركش هاي اين انفجار بيش از همه بر جان خودمان مي نشيند!

آدم هايي چون ما هميشه قهرماناني ميسازند تا مسائلشان را از شیر دستشویی گرفته تا پوچی زندگی هاشان يكجا حل كند!پس اين قهرمان هم بايد مسيح باشد و هم متخصص شير و دست شويي و هم مسئول اسكان گربه ها!هر روز قهرمانی اینچنین می سازیم تا شبی آسوده بخوابیم و باز فردا بیشتر در مسئله هامان فرو رویم!اگر قهرمان قصه ي ما به زعم ما پيروز شد فرشته است و گرنه ملعون و پليد!

درچنين شرايطي هم هميشه هستند كساني كه فراموش مي كنند در چه قرني ميزيند و باور مي كنند كه هم مسيح اند و هم...

كي مي خواهيم بفهميم احمدی نژاد ها نه مسیح اند و نه یهودا!كه يك روز معجزه ي نفت مي كنند و  فردا بن کتاب و wireless و استاد با شعور و پس فردا...

اما راستي پاك يادم رفته بود ،ما اصلا وقت نداريم!حتي براي اين كه بفهميم حق هرچند سخت، اما گرفتني است و نه آوردنی!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

یک درد دل ساده!

دوست داشتن اشك تو بر گونة من

و سرور من بر لبخند تو

    انگار ما آدم ها همان زمان که خودمان را مهیای دوست داشتن می کنیم آماده ی نفرت ورزیدنیم!لحظه ای که عمیقا از کسی خوشمان می آید از همیشه بیش تر بر او رشک می بریم. وقتی که دوست تو روبرویت سخت می گرید وقتی که در کنار تو در هزار متری خود فرو می رود و نمی توانی در آغوشش بگیری و نگذاری بیش از این در خود غرق شود می فهمم که چقدر از دور راحت تر می توان کسی را دوست داشت و از غمش گریست…این فکر مثل ماری در آغوشم ناآرامم می کند.سالهاست پرسش از خود خواهی بشر پاسخ داده شده،آری!این پاسخ سرد،ما ذاتا خودخواهیم! سعی کن بپذیری ما ذاتا جز خود هرکه را ببینیم جدای از ماست و می توانیم چون یک شی از بالا به غصه ها و رنج هایش نظر کنیم و خیلی راحت علل روان شناختی و جامعه شناختی غصه هایش را بیابیم ولی وقتی در کنارمان از درد به خود می پیچد دریغ! نمی فهمیم  بیش از هر چیز نیاز به آغوشی گرم دارد آغوشی که از بالشتک های برقی آزمایشگاه ساخته نشده،آغوشی که هم سرنوشت تو مثل تو غم ها و رنجهای بی شمارش را آنجا پنهان کرده…چقدر سخت است مسیح یا علی بودن!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

غربت من از من

کاشکی مسافر سرزمینی دور با زبانی غریب می بودم،اصلاً ای کاش مرزهای طویل میان ما خیال دلم را راحت می کرد.اما با که باید گفت این؟غربت من از توست ای آشنا!توی همه ی لحظه هایم توی همه ی کودکیم و جوانیم و پیری ام!تویی که همه ی امیدم بودی،تویی که همه ی امیدت بودم. پیرم کردی نازنین!یادت هست چه شب ها که با هم صبح نکردیم؟چه رنج ها که نکشیدیم در کنار هم!چه جان ها که ندادیم در آغوش هم!

 غربت من از توست!از دیوانگی های همیشه ات!از لحظه هایی که امیدم را زیر هجوم تاتار حماقتت له می کنی!از بهار هایی که مژده ی پیروزی می دهی و باز زمستان کوچه های باریک و طاق های شکسته نصیب دلبند بدبختت می کنی!آری غربت من از توست ای آشنا!

یادت هست آن لالایی قدیمی را که بوی تریاک می داد،چطور هر صبح و شام به خوردم می دهی(گاه خیال می کنم می خواهی از شدت خواب بمیرم!)بهشت موعودی که به خاک سیاهم نشاند!از ترس آقا گرگی که همیشه پشت در خانه مان کمین کرده صدا در گلویم خشکید بعد خوب یادم هست وقتی کلاس اول بودم معلم مدرسه از بی صدایی به فلکم بست.آن روز چه درد ها که نکشیدم و چه تحقیر ها که نشدم...و تو فقط آن گوشه هی نفرین می کردی زمین را زمان را!

غربت من از توست ای آشنای ناگزیر!ای کاش اما چیزی جز پاره ی وجود تو بودم!ای کاش تو جز خود من بودی!

مسافرم هنوز به امید جایی که شاید دور...

جایی که ما باز هم امید همیم و شادی هم و غم هم!جایی که من می توانم بی پرده با تو سخن بگویم

جایی که دور از ترس گرگ ها

               که دور از ترس تو...

                              جایی که دست هایم با خطوط دست ها ی تو آشتی کند!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  اولین برف زمستان

barf

هوایت که برفیست

دلتنگ تر می شوم

گونه هایم سرخ می شود و لبانم تب می کند

دست هایم می خشکد و دلم می لرزد

اشک هایم،اشک هایم قندیل می شود

چرا برف می باری؟چرا؟

خامم نکن!سالهاست درس جغرافیا را تکرار می کنی!

خورشید را بهانه نکن

در منظومه ی من خورشید و ماه و زمین یکسانند

بگذار کفر بگویم:بی رحمی

چقدر هم بی رحم

لااقل ای کاش

به جای جغرافی چند واحد منطق اضافه می کردی

اما دریغ امیدی نیست

شاگرد خنگ نو نمی فهمد

و باز هی دلتنگ تر می شود!

...

نمی خواستم چیزی بنویسم اما صادقانه بگم حس کردم همین یه ذره چراغ رابطه هم داره خاموش می شه...این شعر با اولین برف زمستان بارید!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  چرخه ی خاک

چشم های گرم در چشم خانه های گرم

مورچه ای انحنای انگشت هایت را نشانه می گیرد

                                                                   و بعد بعدی و بعدی ها

چشم های سرد در چشم خانه های سرد

                                                                 این است چرخه ی خاک

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  های کجایید؟

کسی به فکر فتح تپه های پست نیست

خیال اورست ما را زمین گیر کرده

یک عمر حسرت و سکون

                                  نابودی ِ نگاه

                                  بالاتر از نیاز...               

این تپه های بکر

صدا می زنند:

                                         های کجایید؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  هجرت نیاورم

از من رها شو

              از من که این چنین

                                  مطرود گشته ام

              "ای هرچه عقل بنامند

                                         باور نیاورم"

               از من که در میان خودم پیچ می خورم

                                بر این مدار مبهم خالی

                                         این ناگزیز تلخ

                                                              "ای هرچه هستی ام

                                                                                  طاقت نیاورم"

در این سراب هستی خود تکرار می شود

فردای ناگزیرتری پیش روی من

                                                             "ای هرچه جاودان منی

                                            ای نوح و کشتی فردای عمر من

                                                                                            هجرت نیاورم"

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   از این گونه مردن ۲

          

         این دست های خیس و مضطربی

                   کان روز آرامگاه درد تو بودند

                                                        یک روز آشنا

                                                                      آن لحظه ی غریب تو را

                                                                                                   تکرار می کنند

           آن روز آشنا

                      در مأمن سپیدیِ گلبرگ های تو

                                                           عریانِ هستی ام...

...

پاورقی۱:

     راوی ِ ناگزیر

                 مسافر این جاده های مرگ

                                             مرگی که نیمه ی خاموش ِ عمر اوست

    در این روال ِ تلخِ زوال،اما

          گلبرگ های او

      قرآن ساده ی خطی

           تا بعد مرگ او...

                                   ای وای ِ جاودان

...

پاورقی ۲:

بعد از تماشای فیلم مسافران بهرام بیضایی در دانشکده...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

روزي بهار به حيات ما هم كوچ مي كند

زن در آستانه ي درگاه پيري اش/خسته از عصيان هستي مادرانه اي كه كودكي اش را/از شير گل هاي كاغذي و فرفره هاي خيالي روزنامه هاي بطالت سير مي كند و سياهي رو به زوال موهاي اميد او را تحسين/ ميگريست...سخت مي گريست بر تجربه ي هستي مكرر جاده ها و عصيان ناگزير اين مسافران خسته ابد

زن،زن بود اما و مادري كه دست هاي شكسته و بسته اش هنوز از اميد فرداي كودكيش سرشار و چشم هايش آه! اين تنها نقطه ي كور روشنايي هستي چشم هايش فردا را مي دويد عاشقانه...

بادي وزيد ، احساس كرد اين، اولين بهاريست كه آمده است...

...

پاورقی به سبک محمود :

                                من هم شادم!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

آواره می شوم

 

               دست های تو

                                    وقتی که بر سیاهی این برگه ها آلوده می شوند

                                                                                              بر من غریبه اند

                                                                                                    بر من حرام

وقتی که آسمان نگاهت پر از ستاره های طلایی بازار روس هاست

سرت را بلند می کنی

و بر تخته ی سیاه و سردی

که روزی چشم های گرم تو بودند

 تنها همین یه جمله ی سوزان

همین حروف غریبه نوشته است:

"من بر تو اعتماد ندارم"

 

***

وقتی که تو بر اوج بی اعتمادی این شهر برج می سازی

 من آواره می شوم...

***

خدای را که چشمه ی اشک هایم

سالهاست خشکیده...

***

بر زخم ترکه ی بدنامیت ــ درخت های قدیمی این خانه ــروزی هزار بار باید ازین و آن حتی این بردگان آهی نیاورم که دردا! این چوب ها و فلک ها از دست های پینه پینه ی گیج خودم سر سبز میشود.

***

اما تو باز

آرام و مطمئن

آنجا نشسته ای...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

لحظه ي دريغ

 

 

صحنه ی اول:

 

دور بود/همیشه سخت دور بود/ همه ی عمر جست و جوی مرگی در این سکوت/ سکوت بهمن ماهی یا بهمن سکوتی که مرا مسخ می کند/ سفیدی سرمایی که میروبم/ و عشقی که نمی یابم/و اینک پایان همه ی آرزو هایم/ و عشقی که نمی جویم/ و اینک آه پایان همه ی آرزوهایم/آرام در لحظه ی غروب/ برف های رو به سیاهی این ارتفاع پست/ در دور دست خودم نقطه ای بر تپه ای حقیر/ تسبیح می کند/ این زیباترین دقایق عمرش را/بهمن سکوت این همه بود/ تازیانه ی سخت مهربان نخواستن/ و اینک پایان همه ی آرزوهایم...

 

صدای زمزمه ای / زائری دیگر انگار/ زوزه ای/ سیاهی دیگر در دوردست/ بیدار می شوم / بی هیچ ترس فراری/ گونه هایم خیس می شود و گرم/ صدای نفس هایش / بیدار می شوم/ دانه های برف انکار/ اما هنوز برف تازه نشسته/ لای انگشت هایم تاب نیاورد/ و این گرما/ حرم امن این آشنا / و ترس/ آی با توام لحظه ی غریب/ نه تو دیگر پیش از آمدنت اما نرو/ انگار بیدار می شوم/ جسم یخ زده ام آرام آرام از تو می پوشد/ و گرم می شود.

 

دورها چراغ های بی امان شهر/ و رنگ ساده ی صبح در تیره های روشن این ارتفاع دور/ و مردمی که صدا می زنند/آی غریبه؟ با آن فانوس های همیشه ی تاریک.

 

 اما اینجا از این بالا این دو سیاهی/ سگی که پارس می کند/ برای محبوبش/ که خفته است/ که قرن هاست خفته است...

 

صحنه ی دوم:   دعوای کلاغ ها ترس و لرز شاخه ها شهر شلوغ قبل غروب صدای همهمه ی بوغ ها خطوطی که در هم تنیده اند تا انتها صحنه ی همیشه ی این روزها.   صحنه ی سوم:   جیغ  "زنی تنها" حیاط خسته ی بیمارستان مرگ سرما اشک              " آه زنی تنها"   صحنه ی چهارم:   میعاد گاه تو آن تپه ی غریب  صدای قطره ی آب و خاطره ای همیشه در دل برف جوانه ای آغشته به بوی پیرهنت.  
 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين در هم و بر هم گفتيم

 

" کتاب ها فقط سايه ي تيره و مرده اي از کلمات و اشارات به حقيقتند. حتي يک انسان بد بهتر از يک کتاب خوب است." کورگي

 

اين چند وقت همش به این فکر مي کردم که هدفم از وبلاگ نويسي چي بوده وحالا چي مي خوام؟ دکتر فکوهي تو يکي از کلاساش مي گفت: تو عصر اطلاعات وجود شما رو مي شه مثل يک چراغ به سادگي خاموش کرد به طوري که نه فقط به شکل فيزيکي بلکه حتي همه ي امکان بودنتان هم از صحنه ي تاريخ محو مي شه مگر انکه تو شبکه جايي رو اشغال کرده باشيد ايطور ديگه به راحتي نمي شه حذفتون کرد و شما از کنترل خارج مي شيد.(توجه فرموديد؟)

مي گما ! يعني ما (خيل عظيم آدم هاي عادي)همه تلاشمون توي اين دنياي مجازي فقط براي اثبات وجود خودمونه؟يعني اين که هي فلاني ما هم آدميم؟هر کدوممون برا خودمون يه دنيايي داريم، يه دنياي متفاوت؟ يه دنياي پيچيده؟ يا مثل يه دوستي از ترس اين که يه وقت از بقيه عقب نيفتيم!

تو يه کتابي از ويرجينيا ولف مي خوندم که تا سي سالگي هرچي مي نوشته رو پاره مي کرده و تازه بعد از اون به خودش اجازه داده بنويسه.

 هميشه فکر مي کردم نوشتن يه رسالت سنگينه که از عهده ي هر کسي بر نمياد.فکر مي کردم"آنچه را نمي توانيم ببينيم مي توانيم بنويسيم." فکر مي کردم واژه ها بايد مثل آب زلال باشند.واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران...اما حالا که زبان sms ها و وبلاگ ها ديگه اين بايد هاي روشنفکرانه رو مسخره مي کنند.

 

مدتيه احساس مي کنم به شدت به سکوت احتياج دارم و ازاون جايي که وبلاگم هم(مالکيت خصوصي اينجا هم!) خيلي شبيه حرف هاي بيهوده ي هرروزه ام است تصميم گرفتم فعلا تا مدتي هيچ حرفي نزنم...تا شاید آنچه بر شيار لبان نميرقصد ژرفاي جان را بسوزاند...خداحافظ دوستان عجیب و عزیز مجازی ام !(حداقل تا وقتی که...)

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 باید  ...

 

 

 

پرستو ها زماني كه روي سيم هاي برق نشسته اند درباره ي بارش باران يا آب و هواي سرد زمستان حرف نمي زنند،براي هم شعر هاي عاشقانه هم نمي خوانند احتمالا به همنوع خود ابراز وجود مي كنند و اگر فصل جفت يابي باشد براي جفت...اصلا آنها اگر عاشق مي شدند كه هر سال جفت يابي نمي كردند و تازه افتخار شاعر بودن هم تنها نصيب اين انسان ها ي يك لا قبا مي شود...

مورچه ها هم خيل كارگران روز مزد بي احساسي هستند و فكر نكني ها كه در طول عمر كوتاهشان به چيزي جز خوردن و كار كردن فكر مي كنند.

برگ ها هم وقتي باد مي آيد دسته جمعي سرود نمي خوانند و اصلا بي دليل سبز ِ سبز ِسبز  ِسبزند و چمن هم هيچ احساسي ندارد وقني رویش دراز مي كشي و سيگار...و اصلا دردش نمي گيرد وقتي  آنرا تا ته در مغز سرش فرو مي كني چون اصلا مغز ندارد...برگ هاي زرد و خشك زير پايت هم اصلا جسد هاي مردگان قابل احترامي نيستند و چه خوب اگر براي كسب لذتي پايت را بي خيال در استخوان هايشان فرو كني و از صداي خرت خرت دلنوازشان لذت ببري...

و آب هم،آب بشارت دهنده فقط مايعي بي رنگ است با تركيب H2O و خاصيتش اين است كه از لاي همه چيز فرو مي ريزد و هيچ ماهيت عرفاني وآسماني ندارد...و اصلا خيس نمي شوي وقتي نگاهش مي كني...

درخت هم با پوست ضخيم و قلب نازكش نه اصلا اشتباه نكن با تو درد دل نمي كند و وقتي در آغوشش مي گيري بيهوده فكر مي كني كه گرم مي شوي.درخت هاي پير و بزرگ هم هيچ قابل احترام نيستند و فكر نكني اگر روزي از كنارشان رد شدي و سلام نكردي ناراحت مي شوند.تازه درخت هاي باغ نادري هم با تو قهر نيستند درخت هاي كچل هم به هيچ وجه خنده دار نيستند و درخت هاي بي برگ پاييز هم اصلا به سوگ ننشسته اند...

 آه سيب هم حواست باشد اين قدر نگاهش نكني مگر كتيبه ي بابليست كه مي خواي رمز گشاييش كني؟ بخورش و بي خيال باش...

تازه اين پاره سنگ سرد وسط آسمونم ،ماه، اصلا مادر تو نيست و برات هم شعر نمي خونه پس فكر نكني اگر يك شب نديديش تاريك مي شوي و اين آفتاب كه الان خودشو پرت كرد وسط نوشته هات اصلا بازيگوشي نمي كنه.

 خلاصه اگر دانشكده نهار پلو ماهي داشتي و چشم هاي ماهي از وحشت از حدقه بيرون زده بود و دهانش انگار داشت نفرينت مي كرد اصلا يه جا كلشو بكن و بنداز تو سطل آشغال  و خيال خودتو راحت كن و اگر بعد از غذا يه چيزي لاي ناخونت گير كرده بود اصلا فكر نكني پاره اي وجود يك موجود ديگست نه اون فقط يه تيكه گوشته و گوشت هيچ بار معنايي غريبي نداره...

بهت تضمين مي دم بعد از اين 4 سال وقتي از كنار درخت بلند قامتي رد شدي ديگه بهش نگاه هم نمي كني و فقط دستمال كهنه ي لب جوي آب رو خواهي ديد...بلاخره بايد يه چيزيت به يه جامعه شناس شبیه باشه...

.

.

.

چشم آقاي دكتر اما خب راستش...چرا به اون گلدون پشت سرتون آب نمي دين داره گريه مي كنه ها...

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

از این گونه مردن...

 

روزي كه دست هايمان مثل ماشين روي تار هاي سه تار بي هدف حركت مي كنند و گاه گير مي كنند زير ترافيك ميدان انقلاب يا امير آباد يا پل گيشا يا همه ي ترافيك ها ي اين شهر،باران مي آيد روي انگشت هاي خسته ي تو و باز همه،اين تغييرات را با نگاه بي نور و بي اعتنا دنبال مي كنند مثل اين سريال هاي خانگي ساعت 9.

 

و بعد وقتي  هيچ صدايي به گوش نمي رسد،هيچ صدايي جز بوق اتوبوس ها و پت پت اگزوز ها ،زير پل حافظ وقتي هيچ كس حواسش نيست حتي خودت ، يكدفعه انگار عاشق مي شوي و ذهن تو مثل همين ترافيك وامانده وامي ماند از حركت...شايد هنوز هم...يعني هنوز هم؟...و آفتاب مي شوي و مي خواهي بي دريغ بتابي و آستانه پر ز عشق كني...

 

و يك روز وقتي هوا سخت گرفتست تو احتمالا باز يا زير پل حافظ يا زير ترافيك ميدان انقلاب يا زير فشار ها ي اتوبوس امير آباد يا زير هر قبرستان ديگري راهي يك قبرستان بي نام و نشان خواهي شد و صداي آمبولانس مرگ تو در ميان حجم عظيم صداها گم مي شود و حواس همه باز هم پرت است...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

لحظه هايم را در روشني باران ها...

 

 

برگ ها خيس مي شوند و من زير باران نگاه تو و نمي دانم انگار خودم...

پاي لخت روي زمين هاي خيس مي خوانيم و مي رقصيم با گنجشك ها و برگ ها

انگار روحم دارد مثل اين قطره هاي باران پاره پاره مي شود.آخ چه كيف مي دهد...

همه ي هستي ام خيس مي شود و زير پوست وجودم دوباره جان مي گيرد تو و همه ي عشق ها ي بي انتها ي زندگي ام...و انگار نذر كرده ام تمامي روحم را به تمامي زندگي ببخشم...ديوانگي هم عالمي دارد...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

بر مدار سکوتي مي چرخم که نبودن را فرياد مي زد

 

وقتي تو به جرم معصوميتت آلوده مي شوي ، وقتي سرما تمام وجودت را احاطه کرده است ، وقتي که مهرباني خدايت را انکار مي کني و بي اختيار گريه ات مي گيرد ، وقتي روزي هزار بار آرزوي مردن مي کني من در کنارتو نيست مي شوم  .در شبنمي که در گودي چشمانت لانه کرده است پاک غرق مي شوم و باز نيست مي شوم و بعد فرو ميروم لاي انگشت هاي پف کرده ات و گرم مي شوم و عاشق مي شوم و بعد مي لغزم به اضطراب زانوانت و دردي که انگار لحظه ي احتظار است ومن باز عاشق مي شوم و نيست مي شوم در تو، تو مي شوم، من به اندازه تمام بشريت نيست مي شوم ، به اندازه ي همه ي هستي و ايکاش اين اشک ها هم نمي آمدند که خيسم کنند و من باز از خواب خوش نيستي ام هست شوم و باز درد مي پيچد در دل من ، درد و انگار تو شده ام اين هم از تناسخ هر روزه ي من

 

(گمان مي کنم اين نيستي چيزي از جنس عشق است عشقي که خودم هم نمي فهمم اصلا نمي فهمم چرا اين قدر ديوانه وار دلم مي گيرد وقتي تو را کنار خودم مي بينم که مي شکني و چقدر اما ديوانه وار در آن لحظه دوستت مي دارم و من احساس مي کنم اين لحظه ي شکستن ناب ترين لحظه ي حظور ماست و من در تمامي اين شکست ها تو را کشف مي کنم و خود را)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

وآن کبوتری که از قلبم گریخت...

 

در اتاقي تاريك كتاب هايم را جلوم پخش مي كنم و به دنبال تو هزار بار از اول به آخر و از آخر به اول مرورشان مي كنم اما تو…

 

گرم مي شوم انگار همه ي وجودم دارد جمع مي شود دارم خفه مي شوم قلبم بي امان در كف دستانم  بالا و پايين مي پرد اشكهايم مسابقه گذاشته اند دست هايم مي لرزند و ديوانه وار حجم حضور تو را در آغوش ميگيرند.مي ستايم این لحظه را هزار بار مي ستايم اي كاش كش بيايد و وصل شود به پرده ي آخر نمايشم. اي كاش اين لحظه يا آن لحظه…

 

اشك هايم كه خشك مي شوند من دوباره در اعماق تاريك غربت فرو مي روم در چاه عميقا كوتاه خودم…و باز از صبح تا شب مثل مادر بزرگ ها صندوقچه ي خاطراتم را هزار بار بيرون ميرزم تا شايد درميان گل هاي آبي چادر پنج سالگي ام قطعه ي سال هاي سال  گم شده ام را پيدا كنم…

 

خميازه مي كشم و در كسالت اين روز ها تيره مي شوم اما…امان از اين اشك ها…امان…

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

امشب همه غم هاي عالم را خبر كن...

 

 

عكس بزرگت به ديوار.صداي قرآن. يه دسته گل رز سفيد و يه پرده ي سياه.و برگه اي كه نوشته...

 

نفسم در نمياد دارم خفه می شم انگار يه چيزي تو گلوم گير كرده يه چيز گنده يه...

 

     آه! اما ديگر چه باشي چه نباشي

    تنها كتاب باليني من شده اي

    در اين اتاق پر از كتاب هاي نا خوانده

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

 كلاس هاي ترم پاييز موسسه ي معرفت پژوهش


درس

مدرس

روز

ساعت

فلسفه هنر

آقاي مسعود عليا

شنبه

16 الي 18

درآمدي بر فلسفه دين

دكتر سروش دباغ

يكشنبه

17 الي 19

درآمدي بر فلسفه ذهن

دكترحسين شيخ رضايي

دوشنبه

16 الي 18

فلسفه سياست در آراء فوكو

آقاي افشين جهان ديده

سه شنبه

17 الي19

اخلاق و سياست

آقاي محمد علي كديور و آقاي صدرا ساده

چهار شنبه

16 الي 18

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




مهلت ثبت نام: تا 10 آبان

زمان شروع كلاس ها:20 آبان

هزينه كلاس ها:20 هزار تومان

 

توجه: كلاس اخلاق و سياست قرار بود توسط دكتر حجاريان تدريس شود اما به دليل عدم سلامت ايشان كلاس توسط فرزند دكتر  كديور و آقاي ساده تدريس مي شود اما جزوات و متون پيشنهادي ايشان ارائه مي گردد.

آدرس: خيابان 16 آذر، كوچه بهنام، موسسه ي معرفت پژوهش

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

آخ جون!(بدون شرح)

 

مي خندم اونقدر زياد كه دلم درد مي گيره.تو پياده رو كه قدم مي زنم بي خيال آواز مي خونم. مثل بچه ها رو جدول خيابون راه مي رم و مواظبم نيفتم وگرنه مي سوزم و همش دستمو رو ميله ها مي كشم و از صداي دلنگ دلنگش لذت مي برم. آخ جووووووووون! به همين سادگي.( به همين خوشمزگي!)

به خل بازي هام مي خندم مثلاً اون روز كه با تمام قوام با چنان سرعتي كه بشريت تا به اون روز نديده بود،مي دويدم تا به سانديس آخر برنامه ي  پخش فيلم برسم و آخرشم تموم  شده بود...تو صفه هميشه ی انتظار اتوبوس، با كاغذ تبليغاتي موشك درست مي كنم و با بي خيالي به هوا پرتش مي كنم.بچه اي كه از كنارم رد مي شه مي خنده و من هم يه عالمه مي خندم.

به خاطر2 هزار تومن بعد از يه روز پركار تو باجه هاي خودپرداز سرگردون مي شم اما كلي مي خندم آخه واقعا خنده داره. فكر كنم(زهرا:چي؟ نه چي؟ تو اصلا فكر مي كني؟) بهش مي گن طنز رمانتيك يعني وقتي يه چيزي دقيقاً جايي باشه كه ازش انتظار نمي ره اون وقت خنده دار مي شه و من اين روزا مي بينم هيچ چيز جاي خودش نيست و خندم مي گيره. كلي!(البته اگه انتظار بره كه هيچ چيز سره جاش نباشه اون وقت ديگه مايه ي طنزش از بين ميره.)

راستي چقدر خوبه آدم بي خيال باشه نه؟(خب البته اين يه توصيه نيست چون اين بي خيالي مرز و حدودي داره ( تناقض)و تازه گاهي اونو با تساهل فكري اشتباه مي گيرن نه بابا منظور من اونم نيست ok! )

خلاصه مي خواستم بگم اين روزا يه قرص ديگه هم پيدا كردم و اون خنده است . اونم از نوع ته دلش...

(اما خوب راستشو بخواي بعضي موقع ها اعصاب آدم گه مرغي مي شه!(باور كنين اينو از تو يه كتاب شعر ياد گرفتم.اونقدرا هم بي ادب نشدم!)خوب اون بعضي موقع ها و فقط بعضي موقع هاست و نه همه ي مواقع...)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

به كجاي اين شب تيره بياويزم؟

 

« آه تو مي داني

مي داني كه مرا

سر باز گفتن كدامين سخن است

از كدامين درد.»

                          احمد شاملو

****

آرام زير پتو گريه مي كنه. براش «اي ساربان» نامجو مي گذاري، حالا صداي هق هق گريه ش واضح تر مي شه . آن ديگري كز كرده يه گوشه و سخت مشغول sms بازي با يكي از پسر هاي كلاسه و آن دو ديگري درباره ي آقاي x مدام حرف ميزنن.

 
 
****

كلاس انقلاب اسلامي. استاد از روي كتاب روخوني ميكنه و هر از چند گاهي خاطره اي بي ربط از دوران كودكي اش نقل مي كنه. من شاملو مي خونم.جلويي ام كاملاً پخش شده روي دسته ي صندلي و به طرز تابلويي خوابيده. كناري ام رمان مي خونه.عقبي ام باز با يكي از پسرهاي كلاس بلوتوث بازي مي كنه.يكي فقط به استاد خيره شده و خدا مي دونه به چي فكر مي كنه.يكي رو كاغذ روبرويش نقاشي ميكشه و بقيه هم هر از چند گاهي تمام قواي فكريشان را به كار نمي اندازند تا يه تيكه ي بي نمك بندازن.

 
 
****

يكشنبه 1 مهره. 20 تا كتاب با خودت به اتاق آوردي و قراره تا آخر ماه رمضون حداقل نصفشونو بخوني. با اشتياق حرف ها ي استاد رو مي بلعي و چند ساعت پشت سر هم تو كتابخونه مطالعه مي كني.

 

1 مهره و اما فقط همان 1 مهره...

 
 
****

كابوس ها، sms  هاي ناشناس ، تماس هاي نا شناس ، آدم هاي نا شناس ، عشق هاي نا شناس و رنج هاي نا شناس. كو آشنايي كو؟ به ايوان مي روي و همه ي اين چند روز را بالا مي آوري و از شدت آن گريه ات مي گيرد. آه چه نعمتيست اين گريه...

 
 
****

فرار مي كني و به دنياي شعر پناه مي بري و دور مي شوي . دور ِ دور ِ دور و بعد آنقدر دور مي شوي كه اصلاً يادت مي رود براي نزديكي آمده بودي . (اما آخر نزديكي و سلامت؟ چه خيالي...)

 
 
****

تو هم به آن بيماري فراگير اين روز ها مبتلا مي شوي چون  از تنهايي مي هراسي . از انگشت هايي كه به سويت نشانه خواهد رفت و تو ايمان خودت را به خودت مدت هاست از دست داده اي. بايد مريض باشي بايد...اين را روح اين روز ها تكرار مي كند. هر لحظه و هر ثانيه...

 
 
****
 

به ياد مي آوري  آرزوي بزرگ كودكيت را: خدايا مي شه منم بزرگ شم و برم دانشگاه...

و تو تلخ مي خندي....و تو چه گريان مي خندي...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
  قرص هایم کو؟

من، هر روز             

              یک قرص عادت می خورم.

                        خواب عادت

تا همان یک روز را ،شايد

خواب آرامش ببينم .

اما مگر تو مي گذاري؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

و باد مي آمد….

 

در ميان اين صداها، همهمه ي دعا ها و فرياد ها و گريه هاي همه غريب ، صداي آشناي تو را هنوز مي شناسم هنوز! و امشب آه ! نواي اين  ني محزون باز با باد رفت از یاد ! و من خودرا گریستم...خود را.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

بي تو به سر....

 

      شهر در سكوت فرو رفته. او به من گفت : امشب همون شبيه كه منتظرش بودي...

آخه شما كه ماجراي ما رو نمي دونين. ما دو تا دوست بوديم ، كنار هم و گاهي خود هم و گاهي جدا از هم اما در هر صورت  هميشه با هم. من كه خيلي كوچيك تر بودم هميشه دردها و غصه هامو  برمي داشتم و مي رفتم تا اون آرومم كنه. آه ! اون انگار دردي نداشت يا شايد من در حد دردهاي اون نبودم. هميشه فقط آروم كنارم مي نشست و دستامو مي گرفت و به حرف هام گوش مي داد.اون تنها دوستيم بود كه با سكوتم باهاش حرف مي زدم. فقط با سكوتم. اما خلاصه يه روز وقتي من يه كم بزرگ شدم ( يا حداقل فكر كردم بزرگ شدم) يه دوست ديگه اين وسط پيدا شد.اين دوست سوم اتفاقا يه دفعه گفت كه اصلا دوست دومي وجود نداره و اون همش ساخته و پرداخته ذهن خودته هر چي ميگه خودتي كه به خودت مي گي. نمي بيني بقيه نمي تونن ببيننش ، پس اون نيست... و من ترسيدم نه از اينكه ممكنه اون نباشه از اين كه اگر اون نباشه من چقدر تنها مي شم . بعد من از اون دور شدم .خيلي دور . خيلي خيلي دور و مي ديدم كه ديگه خودم هم نمي بينمش و بعد ديدم كه چقدر تنها و غمگينم و من از اون موقع فقط همينو ديدم تا اين كه امشب اون سر زده وارد شد و گفت امشب همون شبه...نمي خواي آشتي كني؟ اما من مي ديدم كه ديگه نمي تونم باورش كنم بنظرتون مي تونم؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 دوستي

   جمعه شب به خوابگاه مي آم ، هنوز بچه ها نيومدن ، قبل از اومدن با خودم فكر مي كنم ، آخ جون اتاق خالي چقدر فرصت مطالعه دارم ، اما حالا كه تو اتاق نشستم و جاي خاي شون رو مي بينم ، تخت هاي خالي ، دم پايي هاي خالي ، صندلي هاي خالي ، دلم خيلي مي گيره ....

               راستي چي ميشه كه آدم به كسي دل مي بنده؟....

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور