تبليغاتX
شبانه
 
   
     
 
 
 

آخرین سرمشق

وقتی که رنگ ها/همه ی رنگ ها/بی هیچ نزدیکی و شباهتی کنار هم باشند/وقتی که مجبورند/وقتی که نور نباشد/وقتی که نور نباید باشد/آنگاه سیاه خلق می شود!

این روزها اما،ژانوس پیر آن بالا/از هرچه رنگ منفرد تنها/این نقطه های کوچک بی ادعا/ببین چه می لرزد!

دیگر گذشت روزگارت پیر/ببین که پاک کن ها چطور سیاه تر می کنند مشقت را!/ببین به راحتی بر باد داده ای قلمت را !

مشقش تمام شد!/ اما ژانوس پیر ما ندید/این نقطه های کوچک ساده/یا شاید/پاک کن های سخت آلوده را/ نمی دانم...وقتش تمام شد!

پاورقی:به یاد همه ی سبزهایی که نخواستند به اتحاد سیاه این روزها تن دهند!به امید آنکه دیگر خود بنویسیم...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

شنبه ای که نمی آید

این یه هفته ی آخر قبل انتخابات٬آن منکری نبود که ندیدم از دوست و دشمن ٬این روزا فرقی نمی کنه...فقط همین قدر بگم که دیگه از موج هایی که حتی صخره ها رم آروم نمی ذاره حالم به هم می خوره!حس می کنم ما ملت همیشه موجی در هر صورت شکست خورده ایم چه قهرمان اخلاق و میانه روی من و دوستانم بیاید و چه قهرمان دلاوری و شجاعت به حساب دشمنانم...خواهد به سرآید این روزگار کذایی یا نی نمی دانم!روزگار گندیست نازنین!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

بی قراری یا بی موضعی؟

دوستی امروز حرفی عمیق به من زد:آدم همیشه نمیتونه در موضع انتخاب باقی بمونه بالاخره یک روز باید انتخاب کرد!تا پیش ازین همیشه به رویکرد در تصمیم بودن باور داشتم و از نظرم این معقولانه ترین راه زندگی بود!اما باید اعتراف کنم که این٬ یک تعبیر غلط از طالب بی قراری بود که همیشه ستایشش می کردم!طالب بی قرار اتفاقا قرار می گیرد و از زمینی که بر آن ایستاده تا پای جان دفاع می کند ختی اگر این زمین در ایدئال ترین زمینه ی ممکن نباشد.او تنها زمانی جایش را عوض می کند که باور داشته باشد٬ بنیان زمینی که برآن ایستاده سست است و نه فقط شک و تردید!

حس می کنم ماجراهای امروز دانشکده مرا مجبور کرد تا برای یک بار هم که شده بر این عقل لامصب همیشه مشکوک خودم شک کنم و این بزرگ ترین درس این روزها بود هرچند با ملال بسیار به دست آمد!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

یک درد دل ساده!

دوست داشتن اشك تو بر گونة من

و سرور من بر لبخند تو

    انگار ما آدم ها همان زمان که خودمان را مهیای دوست داشتن می کنیم آماده ی نفرت ورزیدنیم!لحظه ای که عمیقا از کسی خوشمان می آید از همیشه بیش تر بر او رشک می بریم. وقتی که دوست تو روبرویت سخت می گرید وقتی که در کنار تو در هزار متری خود فرو می رود و نمی توانی در آغوشش بگیری و نگذاری بیش از این در خود غرق شود می فهمم که چقدر از دور راحت تر می توان کسی را دوست داشت و از غمش گریست…این فکر مثل ماری در آغوشم ناآرامم می کند.سالهاست پرسش از خود خواهی بشر پاسخ داده شده،آری!این پاسخ سرد،ما ذاتا خودخواهیم! سعی کن بپذیری ما ذاتا جز خود هرکه را ببینیم جدای از ماست و می توانیم چون یک شی از بالا به غصه ها و رنج هایش نظر کنیم و خیلی راحت علل روان شناختی و جامعه شناختی غصه هایش را بیابیم ولی وقتی در کنارمان از درد به خود می پیچد دریغ! نمی فهمیم  بیش از هر چیز نیاز به آغوشی گرم دارد آغوشی که از بالشتک های برقی آزمایشگاه ساخته نشده،آغوشی که هم سرنوشت تو مثل تو غم ها و رنجهای بی شمارش را آنجا پنهان کرده…چقدر سخت است مسیح یا علی بودن!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

غربت من از من

کاشکی مسافر سرزمینی دور با زبانی غریب می بودم،اصلاً ای کاش مرزهای طویل میان ما خیال دلم را راحت می کرد.اما با که باید گفت این؟غربت من از توست ای آشنا!توی همه ی لحظه هایم توی همه ی کودکیم و جوانیم و پیری ام!تویی که همه ی امیدم بودی،تویی که همه ی امیدت بودم. پیرم کردی نازنین!یادت هست چه شب ها که با هم صبح نکردیم؟چه رنج ها که نکشیدیم در کنار هم!چه جان ها که ندادیم در آغوش هم!

 غربت من از توست!از دیوانگی های همیشه ات!از لحظه هایی که امیدم را زیر هجوم تاتار حماقتت له می کنی!از بهار هایی که مژده ی پیروزی می دهی و باز زمستان کوچه های باریک و طاق های شکسته نصیب دلبند بدبختت می کنی!آری غربت من از توست ای آشنا!

یادت هست آن لالایی قدیمی را که بوی تریاک می داد،چطور هر صبح و شام به خوردم می دهی(گاه خیال می کنم می خواهی از شدت خواب بمیرم!)بهشت موعودی که به خاک سیاهم نشاند!از ترس آقا گرگی که همیشه پشت در خانه مان کمین کرده صدا در گلویم خشکید بعد خوب یادم هست وقتی کلاس اول بودم معلم مدرسه از بی صدایی به فلکم بست.آن روز چه درد ها که نکشیدم و چه تحقیر ها که نشدم...و تو فقط آن گوشه هی نفرین می کردی زمین را زمان را!

غربت من از توست ای آشنای ناگزیر!ای کاش اما چیزی جز پاره ی وجود تو بودم!ای کاش تو جز خود من بودی!

مسافرم هنوز به امید جایی که شاید دور...

جایی که ما باز هم امید همیم و شادی هم و غم هم!جایی که من می توانم بی پرده با تو سخن بگویم

جایی که دور از ترس گرگ ها

               که دور از ترس تو...

                              جایی که دست هایم با خطوط دست ها ی تو آشتی کند!

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

روزي بهار به حيات ما هم كوچ مي كند

زن در آستانه ي درگاه پيري اش/خسته از عصيان هستي مادرانه اي كه كودكي اش را/از شير گل هاي كاغذي و فرفره هاي خيالي روزنامه هاي بطالت سير مي كند و سياهي رو به زوال موهاي اميد او را تحسين/ ميگريست...سخت مي گريست بر تجربه ي هستي مكرر جاده ها و عصيان ناگزير اين مسافران خسته ابد

زن،زن بود اما و مادري كه دست هاي شكسته و بسته اش هنوز از اميد فرداي كودكيش سرشار و چشم هايش آه! اين تنها نقطه ي كور روشنايي هستي چشم هايش فردا را مي دويد عاشقانه...

بادي وزيد ، احساس كرد اين، اولين بهاريست كه آمده است...

...

پاورقی به سبک محمود :

                                من هم شادم!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

لحظه ي دريغ

 

 

صحنه ی اول:

 

دور بود/همیشه سخت دور بود/ همه ی عمر جست و جوی مرگی در این سکوت/ سکوت بهمن ماهی یا بهمن سکوتی که مرا مسخ می کند/ سفیدی سرمایی که میروبم/ و عشقی که نمی یابم/و اینک پایان همه ی آرزو هایم/ و عشقی که نمی جویم/ و اینک آه پایان همه ی آرزوهایم/آرام در لحظه ی غروب/ برف های رو به سیاهی این ارتفاع پست/ در دور دست خودم نقطه ای بر تپه ای حقیر/ تسبیح می کند/ این زیباترین دقایق عمرش را/بهمن سکوت این همه بود/ تازیانه ی سخت مهربان نخواستن/ و اینک پایان همه ی آرزوهایم...

 

صدای زمزمه ای / زائری دیگر انگار/ زوزه ای/ سیاهی دیگر در دوردست/ بیدار می شوم / بی هیچ ترس فراری/ گونه هایم خیس می شود و گرم/ صدای نفس هایش / بیدار می شوم/ دانه های برف انکار/ اما هنوز برف تازه نشسته/ لای انگشت هایم تاب نیاورد/ و این گرما/ حرم امن این آشنا / و ترس/ آی با توام لحظه ی غریب/ نه تو دیگر پیش از آمدنت اما نرو/ انگار بیدار می شوم/ جسم یخ زده ام آرام آرام از تو می پوشد/ و گرم می شود.

 

دورها چراغ های بی امان شهر/ و رنگ ساده ی صبح در تیره های روشن این ارتفاع دور/ و مردمی که صدا می زنند/آی غریبه؟ با آن فانوس های همیشه ی تاریک.

 

 اما اینجا از این بالا این دو سیاهی/ سگی که پارس می کند/ برای محبوبش/ که خفته است/ که قرن هاست خفته است...

 

صحنه ی دوم:   دعوای کلاغ ها ترس و لرز شاخه ها شهر شلوغ قبل غروب صدای همهمه ی بوغ ها خطوطی که در هم تنیده اند تا انتها صحنه ی همیشه ی این روزها.   صحنه ی سوم:   جیغ  "زنی تنها" حیاط خسته ی بیمارستان مرگ سرما اشک              " آه زنی تنها"   صحنه ی چهارم:   میعاد گاه تو آن تپه ی غریب  صدای قطره ی آب و خاطره ای همیشه در دل برف جوانه ای آغشته به بوی پیرهنت.  
 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين در هم و بر هم گفتيم

 

" کتاب ها فقط سايه ي تيره و مرده اي از کلمات و اشارات به حقيقتند. حتي يک انسان بد بهتر از يک کتاب خوب است." کورگي

 

اين چند وقت همش به این فکر مي کردم که هدفم از وبلاگ نويسي چي بوده وحالا چي مي خوام؟ دکتر فکوهي تو يکي از کلاساش مي گفت: تو عصر اطلاعات وجود شما رو مي شه مثل يک چراغ به سادگي خاموش کرد به طوري که نه فقط به شکل فيزيکي بلکه حتي همه ي امکان بودنتان هم از صحنه ي تاريخ محو مي شه مگر انکه تو شبکه جايي رو اشغال کرده باشيد ايطور ديگه به راحتي نمي شه حذفتون کرد و شما از کنترل خارج مي شيد.(توجه فرموديد؟)

مي گما ! يعني ما (خيل عظيم آدم هاي عادي)همه تلاشمون توي اين دنياي مجازي فقط براي اثبات وجود خودمونه؟يعني اين که هي فلاني ما هم آدميم؟هر کدوممون برا خودمون يه دنيايي داريم، يه دنياي متفاوت؟ يه دنياي پيچيده؟ يا مثل يه دوستي از ترس اين که يه وقت از بقيه عقب نيفتيم!

تو يه کتابي از ويرجينيا ولف مي خوندم که تا سي سالگي هرچي مي نوشته رو پاره مي کرده و تازه بعد از اون به خودش اجازه داده بنويسه.

 هميشه فکر مي کردم نوشتن يه رسالت سنگينه که از عهده ي هر کسي بر نمياد.فکر مي کردم"آنچه را نمي توانيم ببينيم مي توانيم بنويسيم." فکر مي کردم واژه ها بايد مثل آب زلال باشند.واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران...اما حالا که زبان sms ها و وبلاگ ها ديگه اين بايد هاي روشنفکرانه رو مسخره مي کنند.

 

مدتيه احساس مي کنم به شدت به سکوت احتياج دارم و ازاون جايي که وبلاگم هم(مالکيت خصوصي اينجا هم!) خيلي شبيه حرف هاي بيهوده ي هرروزه ام است تصميم گرفتم فعلا تا مدتي هيچ حرفي نزنم...تا شاید آنچه بر شيار لبان نميرقصد ژرفاي جان را بسوزاند...خداحافظ دوستان عجیب و عزیز مجازی ام !(حداقل تا وقتی که...)

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 باید  ...

 

 

 

پرستو ها زماني كه روي سيم هاي برق نشسته اند درباره ي بارش باران يا آب و هواي سرد زمستان حرف نمي زنند،براي هم شعر هاي عاشقانه هم نمي خوانند احتمالا به همنوع خود ابراز وجود مي كنند و اگر فصل جفت يابي باشد براي جفت...اصلا آنها اگر عاشق مي شدند كه هر سال جفت يابي نمي كردند و تازه افتخار شاعر بودن هم تنها نصيب اين انسان ها ي يك لا قبا مي شود...

مورچه ها هم خيل كارگران روز مزد بي احساسي هستند و فكر نكني ها كه در طول عمر كوتاهشان به چيزي جز خوردن و كار كردن فكر مي كنند.

برگ ها هم وقتي باد مي آيد دسته جمعي سرود نمي خوانند و اصلا بي دليل سبز ِ سبز ِسبز  ِسبزند و چمن هم هيچ احساسي ندارد وقني رویش دراز مي كشي و سيگار...و اصلا دردش نمي گيرد وقتي  آنرا تا ته در مغز سرش فرو مي كني چون اصلا مغز ندارد...برگ هاي زرد و خشك زير پايت هم اصلا جسد هاي مردگان قابل احترامي نيستند و چه خوب اگر براي كسب لذتي پايت را بي خيال در استخوان هايشان فرو كني و از صداي خرت خرت دلنوازشان لذت ببري...

و آب هم،آب بشارت دهنده فقط مايعي بي رنگ است با تركيب H2O و خاصيتش اين است كه از لاي همه چيز فرو مي ريزد و هيچ ماهيت عرفاني وآسماني ندارد...و اصلا خيس نمي شوي وقتي نگاهش مي كني...

درخت هم با پوست ضخيم و قلب نازكش نه اصلا اشتباه نكن با تو درد دل نمي كند و وقتي در آغوشش مي گيري بيهوده فكر مي كني كه گرم مي شوي.درخت هاي پير و بزرگ هم هيچ قابل احترام نيستند و فكر نكني اگر روزي از كنارشان رد شدي و سلام نكردي ناراحت مي شوند.تازه درخت هاي باغ نادري هم با تو قهر نيستند درخت هاي كچل هم به هيچ وجه خنده دار نيستند و درخت هاي بي برگ پاييز هم اصلا به سوگ ننشسته اند...

 آه سيب هم حواست باشد اين قدر نگاهش نكني مگر كتيبه ي بابليست كه مي خواي رمز گشاييش كني؟ بخورش و بي خيال باش...

تازه اين پاره سنگ سرد وسط آسمونم ،ماه، اصلا مادر تو نيست و برات هم شعر نمي خونه پس فكر نكني اگر يك شب نديديش تاريك مي شوي و اين آفتاب كه الان خودشو پرت كرد وسط نوشته هات اصلا بازيگوشي نمي كنه.

 خلاصه اگر دانشكده نهار پلو ماهي داشتي و چشم هاي ماهي از وحشت از حدقه بيرون زده بود و دهانش انگار داشت نفرينت مي كرد اصلا يه جا كلشو بكن و بنداز تو سطل آشغال  و خيال خودتو راحت كن و اگر بعد از غذا يه چيزي لاي ناخونت گير كرده بود اصلا فكر نكني پاره اي وجود يك موجود ديگست نه اون فقط يه تيكه گوشته و گوشت هيچ بار معنايي غريبي نداره...

بهت تضمين مي دم بعد از اين 4 سال وقتي از كنار درخت بلند قامتي رد شدي ديگه بهش نگاه هم نمي كني و فقط دستمال كهنه ي لب جوي آب رو خواهي ديد...بلاخره بايد يه چيزيت به يه جامعه شناس شبیه باشه...

.

.

.

چشم آقاي دكتر اما خب راستش...چرا به اون گلدون پشت سرتون آب نمي دين داره گريه مي كنه ها...

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

از این گونه مردن...

 

روزي كه دست هايمان مثل ماشين روي تار هاي سه تار بي هدف حركت مي كنند و گاه گير مي كنند زير ترافيك ميدان انقلاب يا امير آباد يا پل گيشا يا همه ي ترافيك ها ي اين شهر،باران مي آيد روي انگشت هاي خسته ي تو و باز همه،اين تغييرات را با نگاه بي نور و بي اعتنا دنبال مي كنند مثل اين سريال هاي خانگي ساعت 9.

 

و بعد وقتي  هيچ صدايي به گوش نمي رسد،هيچ صدايي جز بوق اتوبوس ها و پت پت اگزوز ها ،زير پل حافظ وقتي هيچ كس حواسش نيست حتي خودت ، يكدفعه انگار عاشق مي شوي و ذهن تو مثل همين ترافيك وامانده وامي ماند از حركت...شايد هنوز هم...يعني هنوز هم؟...و آفتاب مي شوي و مي خواهي بي دريغ بتابي و آستانه پر ز عشق كني...

 

و يك روز وقتي هوا سخت گرفتست تو احتمالا باز يا زير پل حافظ يا زير ترافيك ميدان انقلاب يا زير فشار ها ي اتوبوس امير آباد يا زير هر قبرستان ديگري راهي يك قبرستان بي نام و نشان خواهي شد و صداي آمبولانس مرگ تو در ميان حجم عظيم صداها گم مي شود و حواس همه باز هم پرت است...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

لحظه هايم را در روشني باران ها...

 

 

برگ ها خيس مي شوند و من زير باران نگاه تو و نمي دانم انگار خودم...

پاي لخت روي زمين هاي خيس مي خوانيم و مي رقصيم با گنجشك ها و برگ ها

انگار روحم دارد مثل اين قطره هاي باران پاره پاره مي شود.آخ چه كيف مي دهد...

همه ي هستي ام خيس مي شود و زير پوست وجودم دوباره جان مي گيرد تو و همه ي عشق ها ي بي انتها ي زندگي ام...و انگار نذر كرده ام تمامي روحم را به تمامي زندگي ببخشم...ديوانگي هم عالمي دارد...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

بر مدار سکوتي مي چرخم که نبودن را فرياد مي زد

 

وقتي تو به جرم معصوميتت آلوده مي شوي ، وقتي سرما تمام وجودت را احاطه کرده است ، وقتي که مهرباني خدايت را انکار مي کني و بي اختيار گريه ات مي گيرد ، وقتي روزي هزار بار آرزوي مردن مي کني من در کنارتو نيست مي شوم  .در شبنمي که در گودي چشمانت لانه کرده است پاک غرق مي شوم و باز نيست مي شوم و بعد فرو ميروم لاي انگشت هاي پف کرده ات و گرم مي شوم و عاشق مي شوم و بعد مي لغزم به اضطراب زانوانت و دردي که انگار لحظه ي احتظار است ومن باز عاشق مي شوم و نيست مي شوم در تو، تو مي شوم، من به اندازه تمام بشريت نيست مي شوم ، به اندازه ي همه ي هستي و ايکاش اين اشک ها هم نمي آمدند که خيسم کنند و من باز از خواب خوش نيستي ام هست شوم و باز درد مي پيچد در دل من ، درد و انگار تو شده ام اين هم از تناسخ هر روزه ي من

 

(گمان مي کنم اين نيستي چيزي از جنس عشق است عشقي که خودم هم نمي فهمم اصلا نمي فهمم چرا اين قدر ديوانه وار دلم مي گيرد وقتي تو را کنار خودم مي بينم که مي شکني و چقدر اما ديوانه وار در آن لحظه دوستت مي دارم و من احساس مي کنم اين لحظه ي شکستن ناب ترين لحظه ي حظور ماست و من در تمامي اين شکست ها تو را کشف مي کنم و خود را)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

وآن کبوتری که از قلبم گریخت...

 

در اتاقي تاريك كتاب هايم را جلوم پخش مي كنم و به دنبال تو هزار بار از اول به آخر و از آخر به اول مرورشان مي كنم اما تو…

 

گرم مي شوم انگار همه ي وجودم دارد جمع مي شود دارم خفه مي شوم قلبم بي امان در كف دستانم  بالا و پايين مي پرد اشكهايم مسابقه گذاشته اند دست هايم مي لرزند و ديوانه وار حجم حضور تو را در آغوش ميگيرند.مي ستايم این لحظه را هزار بار مي ستايم اي كاش كش بيايد و وصل شود به پرده ي آخر نمايشم. اي كاش اين لحظه يا آن لحظه…

 

اشك هايم كه خشك مي شوند من دوباره در اعماق تاريك غربت فرو مي روم در چاه عميقا كوتاه خودم…و باز از صبح تا شب مثل مادر بزرگ ها صندوقچه ي خاطراتم را هزار بار بيرون ميرزم تا شايد درميان گل هاي آبي چادر پنج سالگي ام قطعه ي سال هاي سال  گم شده ام را پيدا كنم…

 

خميازه مي كشم و در كسالت اين روز ها تيره مي شوم اما…امان از اين اشك ها…امان…

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

امشب همه غم هاي عالم را خبر كن...

 

 

عكس بزرگت به ديوار.صداي قرآن. يه دسته گل رز سفيد و يه پرده ي سياه.و برگه اي كه نوشته...

 

نفسم در نمياد دارم خفه می شم انگار يه چيزي تو گلوم گير كرده يه چيز گنده يه...

 

     آه! اما ديگر چه باشي چه نباشي

    تنها كتاب باليني من شده اي

    در اين اتاق پر از كتاب هاي نا خوانده

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

آخ جون!(بدون شرح)

 

مي خندم اونقدر زياد كه دلم درد مي گيره.تو پياده رو كه قدم مي زنم بي خيال آواز مي خونم. مثل بچه ها رو جدول خيابون راه مي رم و مواظبم نيفتم وگرنه مي سوزم و همش دستمو رو ميله ها مي كشم و از صداي دلنگ دلنگش لذت مي برم. آخ جووووووووون! به همين سادگي.( به همين خوشمزگي!)

به خل بازي هام مي خندم مثلاً اون روز كه با تمام قوام با چنان سرعتي كه بشريت تا به اون روز نديده بود،مي دويدم تا به سانديس آخر برنامه ي  پخش فيلم برسم و آخرشم تموم  شده بود...تو صفه هميشه ی انتظار اتوبوس، با كاغذ تبليغاتي موشك درست مي كنم و با بي خيالي به هوا پرتش مي كنم.بچه اي كه از كنارم رد مي شه مي خنده و من هم يه عالمه مي خندم.

به خاطر2 هزار تومن بعد از يه روز پركار تو باجه هاي خودپرداز سرگردون مي شم اما كلي مي خندم آخه واقعا خنده داره. فكر كنم(زهرا:چي؟ نه چي؟ تو اصلا فكر مي كني؟) بهش مي گن طنز رمانتيك يعني وقتي يه چيزي دقيقاً جايي باشه كه ازش انتظار نمي ره اون وقت خنده دار مي شه و من اين روزا مي بينم هيچ چيز جاي خودش نيست و خندم مي گيره. كلي!(البته اگه انتظار بره كه هيچ چيز سره جاش نباشه اون وقت ديگه مايه ي طنزش از بين ميره.)

راستي چقدر خوبه آدم بي خيال باشه نه؟(خب البته اين يه توصيه نيست چون اين بي خيالي مرز و حدودي داره ( تناقض)و تازه گاهي اونو با تساهل فكري اشتباه مي گيرن نه بابا منظور من اونم نيست ok! )

خلاصه مي خواستم بگم اين روزا يه قرص ديگه هم پيدا كردم و اون خنده است . اونم از نوع ته دلش...

(اما خوب راستشو بخواي بعضي موقع ها اعصاب آدم گه مرغي مي شه!(باور كنين اينو از تو يه كتاب شعر ياد گرفتم.اونقدرا هم بي ادب نشدم!)خوب اون بعضي موقع ها و فقط بعضي موقع هاست و نه همه ي مواقع...)

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

به كجاي اين شب تيره بياويزم؟

 

« آه تو مي داني

مي داني كه مرا

سر باز گفتن كدامين سخن است

از كدامين درد.»

                          احمد شاملو

****

آرام زير پتو گريه مي كنه. براش «اي ساربان» نامجو مي گذاري، حالا صداي هق هق گريه ش واضح تر مي شه . آن ديگري كز كرده يه گوشه و سخت مشغول sms بازي با يكي از پسر هاي كلاسه و آن دو ديگري درباره ي آقاي x مدام حرف ميزنن.

 
 
****

كلاس انقلاب اسلامي. استاد از روي كتاب روخوني ميكنه و هر از چند گاهي خاطره اي بي ربط از دوران كودكي اش نقل مي كنه. من شاملو مي خونم.جلويي ام كاملاً پخش شده روي دسته ي صندلي و به طرز تابلويي خوابيده. كناري ام رمان مي خونه.عقبي ام باز با يكي از پسرهاي كلاس بلوتوث بازي مي كنه.يكي فقط به استاد خيره شده و خدا مي دونه به چي فكر مي كنه.يكي رو كاغذ روبرويش نقاشي ميكشه و بقيه هم هر از چند گاهي تمام قواي فكريشان را به كار نمي اندازند تا يه تيكه ي بي نمك بندازن.

 
 
****

يكشنبه 1 مهره. 20 تا كتاب با خودت به اتاق آوردي و قراره تا آخر ماه رمضون حداقل نصفشونو بخوني. با اشتياق حرف ها ي استاد رو مي بلعي و چند ساعت پشت سر هم تو كتابخونه مطالعه مي كني.

 

1 مهره و اما فقط همان 1 مهره...

 
 
****

كابوس ها، sms  هاي ناشناس ، تماس هاي نا شناس ، آدم هاي نا شناس ، عشق هاي نا شناس و رنج هاي نا شناس. كو آشنايي كو؟ به ايوان مي روي و همه ي اين چند روز را بالا مي آوري و از شدت آن گريه ات مي گيرد. آه چه نعمتيست اين گريه...

 
 
****

فرار مي كني و به دنياي شعر پناه مي بري و دور مي شوي . دور ِ دور ِ دور و بعد آنقدر دور مي شوي كه اصلاً يادت مي رود براي نزديكي آمده بودي . (اما آخر نزديكي و سلامت؟ چه خيالي...)

 
 
****

تو هم به آن بيماري فراگير اين روز ها مبتلا مي شوي چون  از تنهايي مي هراسي . از انگشت هايي كه به سويت نشانه خواهد رفت و تو ايمان خودت را به خودت مدت هاست از دست داده اي. بايد مريض باشي بايد...اين را روح اين روز ها تكرار مي كند. هر لحظه و هر ثانيه...

 
 
****
 

به ياد مي آوري  آرزوي بزرگ كودكيت را: خدايا مي شه منم بزرگ شم و برم دانشگاه...

و تو تلخ مي خندي....و تو چه گريان مي خندي...

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

و باد مي آمد….

 

در ميان اين صداها، همهمه ي دعا ها و فرياد ها و گريه هاي همه غريب ، صداي آشناي تو را هنوز مي شناسم هنوز! و امشب آه ! نواي اين  ني محزون باز با باد رفت از یاد ! و من خودرا گریستم...خود را.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

بي تو به سر....

 

      شهر در سكوت فرو رفته. او به من گفت : امشب همون شبيه كه منتظرش بودي...

آخه شما كه ماجراي ما رو نمي دونين. ما دو تا دوست بوديم ، كنار هم و گاهي خود هم و گاهي جدا از هم اما در هر صورت  هميشه با هم. من كه خيلي كوچيك تر بودم هميشه دردها و غصه هامو  برمي داشتم و مي رفتم تا اون آرومم كنه. آه ! اون انگار دردي نداشت يا شايد من در حد دردهاي اون نبودم. هميشه فقط آروم كنارم مي نشست و دستامو مي گرفت و به حرف هام گوش مي داد.اون تنها دوستيم بود كه با سكوتم باهاش حرف مي زدم. فقط با سكوتم. اما خلاصه يه روز وقتي من يه كم بزرگ شدم ( يا حداقل فكر كردم بزرگ شدم) يه دوست ديگه اين وسط پيدا شد.اين دوست سوم اتفاقا يه دفعه گفت كه اصلا دوست دومي وجود نداره و اون همش ساخته و پرداخته ذهن خودته هر چي ميگه خودتي كه به خودت مي گي. نمي بيني بقيه نمي تونن ببيننش ، پس اون نيست... و من ترسيدم نه از اينكه ممكنه اون نباشه از اين كه اگر اون نباشه من چقدر تنها مي شم . بعد من از اون دور شدم .خيلي دور . خيلي خيلي دور و مي ديدم كه ديگه خودم هم نمي بينمش و بعد ديدم كه چقدر تنها و غمگينم و من از اون موقع فقط همينو ديدم تا اين كه امشب اون سر زده وارد شد و گفت امشب همون شبه...نمي خواي آشتي كني؟ اما من مي ديدم كه ديگه نمي تونم باورش كنم بنظرتون مي تونم؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 دوستي

   جمعه شب به خوابگاه مي آم ، هنوز بچه ها نيومدن ، قبل از اومدن با خودم فكر مي كنم ، آخ جون اتاق خالي چقدر فرصت مطالعه دارم ، اما حالا كه تو اتاق نشستم و جاي خاي شون رو مي بينم ، تخت هاي خالي ، دم پايي هاي خالي ، صندلي هاي خالي ، دلم خيلي مي گيره ....

               راستي چي ميشه كه آدم به كسي دل مي بنده؟....

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

ببين احاطه كرده است عدد فكر خلق را...

 

 

تو ی صف افطاري وايستادم و گوشي تو گوشمه و به روز گفتاري از آرش نراقي گوش ميدم كه از احترام گذاشتن صحبت مي كنه و ميگه : "احترام گذاشتن شرط اساسي محترم شمرده شدنه".كسي هلم ميده و به بهانه ديدن دوستش جلو ميزنه و من معناي احترام گذاشتن رو عملا درك مي كنم ، اما خب ، از اونجايي كه اين عمل متقابله ، بچه ها ميرن تو نخش و بعد از تابلو شدن، با چند تا فحش مي فرستنش ته صف. طفلكي بد جوري ضايع شد!

 

از لاي گوشي صداي همهمه بچه ها رو ميشنوم ، غر و لند هاشون و اين كه دفعه ي بعد ديگه به خدا نمي آييم غذا بگيريم (اما نمي دونم چرا فردا شبش بازم همشونو تو اين صف انتظار ميبينم.). بعضي ها به زور مي خندن ، بعضي ها دارن از خستگي مي ميرن ، بعضي ها بغض كردن و بعضي ها هم مثل من ساكت يه گوشه ايستادن و به بقيه نگاه مي كنن.

 

با خودم فكر مي کنم اين اولين باريه كه گوشه اي از ملال و خستگي مردمي كه فقط هميشه از كنارشون رد مي شدم رو درك مي كنم ؛ مردمي كه صبح ها يه ساعت و نيم تو صف شير وايميستن تا شير ارزون تري گير بيارن ، يا تو صف خواروبار ، يا تو صف هاي مختلف انتظار. اين اولين باريه كه مي فهمم چرا اين قدر آستانه تحملشون پايينه. اولين باريه كه ناتواني خودم و اونها رو عميقا درك مي كنم . واي.............چقدر احساس ناتواني در برابر زندگي يا حداقل بخشي از اون كلافه كنندست. مي بينم اين چند روز هيچ دغدغه ي عميق ِ معنوي اي نداشتم . همه ي ذهنم رو اعداد احاطه كرده بودن : پول غذا ، پول تاكسي ، پول كتاب، پول زندگي و بعد تازه مي فهمم چرا خيلي از آدم هاي دور برم حتي يه لحظه هم عميقا به زندگيشون  فكر نكردن ، چرا همه از اين دغدغه ي تلخ ِ شيرين فرار مي كنن. تازه مي فهمم دغدغه هاي بزرگ و كوچیك زندگي اون ها چقدر جاگيره و جاي همه ي اون آرمان ها و بلند پروازي ها رو پر كرده  ؛ تازه مي فهمم " خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران" يعني چي....

 

1ساعت بعد، درست نيم ساعت بعد ِ افطار غذامو مي گيرم و از كنار دوستاي بيچارم كه هنوز بايد 1 ساعت ديگه روزه باشن با شرمندگي رد مي شم و به اين فكر مي كنم كه آخه اين شكم لعنتي چيه كه هر روز كلي از وقتتو براش هدر مي دي ؟ دم در ميخواستم غذامو پرت كنم رو زمين جلو يه گربه ي اونم بيچاره ي لاغر اندامي كه مستقيم زل زده بود تو چشمام.  اما خب ديگه نمي تونستم غر و لند شكممو تحمل كنم، با عجله به اتاقمون رفتم و گربه صفتانه پريدم رو غذام. واي! اونم چه غذاي... .

 

                                                                                                         4مهر

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
   

كوكوي دو شب مانده از آن ما... .

 

سحر ، ساعتِ 3 با صداي موبايل ها بيدار ميشيم و از خواب هاي خوش و ناخوش ِ اون شب دوباره به دنياي خيلي واقعي خودمون برميگرديم. من اون شب خواب ديدم دارم از خوابگاه فرار مي كنم. خب خوابه ديگه دست خودش نيست! خيلي از بچه ها خواب مامان و باباشونو ديدن و با لبخندي بر لب به كسي كه بيدارشون مي كرد نگاه مي كردن ، اما خب طبيعيه اون مامانشون نبود. و اين گونه بود كه لبخند ها بر لب ها مي خشكيد. چه سرنوشت تلخي!

با گيجي يه چيزي سرمون ميندازيم و ميريم تو ساختمون جلويي كه قراره براي حدودا 400،500 نفر يه جا سحري بده.تو سالون ها تلو تلو مي خوريم تا ميرسيم به زيرزمين كذايي و اون جاست كه ناگهان هوشيار مي شيم و خواب از سرمون مي پره فكرمي كنيد ما نفر چندميم؟شايد صدم يا دويستم! خوب اينم همون دنياي خيلي خيلي واقعيه كه مي گفتم.

اون شب سحري واسه هممون يه كابوس شده بود. ماها كه مامانامون دم ِ سحر با هزار خواهش و تمنا و قربونت برم بلندمون مي كردن تا بريم سر سفره رنگينمون و غذاي آماده رو اونم با كلي ادا و اصول ميل بفرماييم ، حالا بايد به خاطر يه غذاي منفجر! يه ساعت و نيم تو صف وايستيم ، بلكه فبل از اذان يه چيزي گيرمون بياد کوفتمون کنیم.

سحري اون شب ، پلوی خشك با مرغ نپخته داشتيم. جاتون خالي ، حداقل به خاطر اون يه ساعت و نيمي هم كه الاف شديم سعي مي كرديم از خوردنش لذت ببريم.

در همين حین بود كه اذان گفتن و ما كمي بعد باز هم خوابيديم....

 
 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 


در اين سراي بي كسي...



روز اولي كه ما پنج تا ، با اتاقمون روبرو شديم هممون يه دفعه وا رفتيم. انگار بهمون بگن قراره به جرم گستاخي هاي سياسي 4 سال تو زندان اوين زندوني باشيد ، البته اين بار گستاخي ما بلند پروازيمون بود كه خيلي زود بالهاي پروازمون شكست و از دنياي آرمانيمون جدا شديم و افتاديم تو يه اتاق سه در چهار ِ پنج نفره كه فقط براي يه غذا خوردن و خوابيدن جا داشت. چقدر اون روز دير گذشت. من كه تا مدت ها تو بهت بودم. فكر مي كردم الان اگه چشامو ببندم و باز كنم نمايش تموم مي شه ، اما ديدم اين بازي ایه كه خودم شروعش كردم ، اونم با چه سماجتي.


غروب اون روز عجيب و غريب بود. فكر مي كردم دارم همراه خورشيد غروب مي كنم. بچه ها هر لحظه يواشكي مي رفتن يه گوشه و بعد ميديديم با چشمايي خيس و دماغي سرخ ، سريع مي رن تو دسشويي يا رو بالكن فسقلي اتاقمون. اون روز همه بالكن ها شلوغ بودن ؛ همه ميومدن تا يه جوري سر خودشون رو به تماشاي شهر غريبي كه جلوشون بود گرم كنن. شهر خودشون ، كوچه اي كه توش بزرگ شدن و راه هايي كه از بچگي همش مي رفتن و مي اومدن و از بس رفته بودن حتي چشم بسته اسم مغازه ها و خيابوناشم حفظ بودن،نونوايي سنگكي سر كوچشون،مغازه اي كه صبح ها يواشكي ازش ترشك و ليسك مي خريدن ، همه و همه خيلي زود باهاشون خداحافظي كرده بود و حالا بايد عادت مي كردن كه اين غول غريبه ي روبروشون رو همون قدر دوست داشته باشن كه شهر آشناي دورشون رو.


اون روز واقعا يه غروب پاييزي رو تجربه كرديم. اما هرچي به آخر شب نزديك مي شديم بيش تر باورمون مي شد كه اين نمايش قراره تا حداقل ۵،۴ سال ديگه ادامه داشته باشه و شايد براي بعضيهامون كه هنوزم يه خورده بال پرواز دارند يه ۷،۶ سالي طول بكشه.


و شب شد و ما مثل همه ي مردم اين شهر خوابيديم و چراغ ها هم خوابيدند و سوسك ها هم و من هم و چه نعمتيست اين خواب ... .


شب به خير


 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
 

 

اين روز ها....

                            

 

   اين روز ها كه مي گذرد

                                      شادم

   اين روز ها كه مي گذرد

                                      شادم

                                               كه مي گذرد.

    اين روز ها

                   شادم

                            كه مي گذرد.

قيصر امين پور

 

 

فكر ميكردم توی اولين مطالبم بايد درباره ي تجربه هاي خيلي عميقي بنويسم ، اما هرچي فكر كردم همش اتفاقات اين روزها به ذهنم مي اومد : اومدن به تهران و تجربه زندگي كردن توي خوابگاه. اين جا از ساعت  1 شب كه تقريبا همه مي خوابن ، من ميرم توی راهرو ، زير نور چراغ ِ اونجا و شروع به نوشتن مي كنم. برا همين هم اسم وبلاگم رو شبانه گذاشتم . چند تا مطلب اول یه جورایی غم انگيزه ، آخه اون روزهاي اول واقعا غم انگيز هم بودن. اما الان از این که دارم این تجربه ی جدید رو پشت سر می ذارم خیلی خوشحالم.

 
 
   |    نوشته شده توسط فاطمه مقدسی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور